قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني
سوره گاو شيرده (بقره) شرح آيه 60(2/7) قسمت هفدهم از بخش دومما چه به مذهب اعتقاد داشته باشیم و جه نداشته باشیم ، امروز مجبوریم در جهت تحقق صلح و دوستی ملتها به تصحیح عقاید مذهبی مان (از هر دین و آیین) بکوشیم. آنهایی که به اصول باور دیگران بی حرمتی می کنند و همینطور آنهایی که بنای عقاید مذهبی شان را بر زمین سست قشری نگری بنیان کرده اند کوششهای شان همه در جهت جنگ و دشمنی صرف خواهد شد. نه خدا و نه تاریخ تمدن و نه انسانهای شریف و مصلح و نه وجدان های بیدار هرگز آنها را نخواهند بخشید. این موقعیتی که امروز تمدن ما به آن گرفتار شده جز آن ذلتی نیست که پیامبران پیش بینی اش را کرده بودند. چراکه ما «یهودیان»، «مسیحیان»، «مسلمانان» و «زرتشتیان» در متون دینی پیامبرانمان دست برده ایم و آنها را به سود قدرت و دستگاه مذهب تحریف کرده ایم. شرم بر ما باد که با وجود این که به این حقیقت آگاهیم اما باز نیروی مان را صرف باطل می کنیم. حسين ميرمبيني ۶۰ - و آنگاه كه موسى براي قومش «آب طلب كرد»پس باو گفتيم «عصايت» را بر «آن سنگ» بزن،زينرو «دوازده چشمه آب» از آن بر جوشد،بدرستيكه دانست هركسي «آبشخور» خود را،از «روزى خدا» «بخوريد» و« بياشاميد» و در«زمين مفسدين» تباهي مكنيد. پرواضح است كه طرز جمله بندي اين آيات بريده بريده و نامشخص است. اينگونه آيات در قرآن بسيارند. چراكه شيوه سخن قرآن رازگونه و به زبان شعر و اشاره است. در اين طرز بيان (مثل شعر) البته هركس بر حسب ذوق و پسند و درجه معرفت و نوع شخصيتي كه دارد از ظن خويش يار قرآن مي شود و بدين طريق معناي اصلي سخن از دست درازي آنهايي كه «زيغي» در دل دارند, محفوظ مي ماند. قرآن كه مي فرمايد (آيه 79 سوره واقعه) : «لا يمسه الا المطهرون= كسي جز پاكان آن را حس نخواهد كرد». منظور اين است آنهايي كه به بيماري نفس پرستي و قدرت طلبي دچارند راهي به اصل معناي آيات قرآن ندارند. از اين روست كه براي قرآن, تفسيرها و ترجمه ها و قرائت هاي متفاوت وجود دارد و هركس از منظر نظر و مرتبت روحي خود بدان مي نگرد. مشكل آنهايي كه سطحي با قرآن برخورد مي كنند درجايي است كه آنها به زبان تمثيل و اشاره آگاهي ندارند. به همين خاطر اغلب مردم در درك آيات رازگونه قرآن (متشابهات) به شبهه مي افتند و ناچارا بر اساس مفهومي كه از كل آيات بنظرشان مي رسد , به خيالبافي و داستان پردازي مي پردازند. بطور مثال رجوع كنيد به يكي از همين تفسيرها_ مثل تفسير طبري_ و ببينيد كه اين دانشمندان بزرگ اسلامي (؟) در شرح اين آيات چه نوشته اند.(1) قرآن خود در آيه 79 سوره واقعه مي گويد: «هيچ انساني به معناي واقعي آيات كتاب خدا واقف نيست مگر اينكه پاك باشد». پاك نه به اين معنا كه حمام رفته باشد و فرضا وضو داشته باشد, بلكه پاك از همه شوائب نفساني بويژه قدرت طلبي كه بزرگترين سد راه انسان در فهم آيات قرآني است. بغير از آيه 79 سوره واقعه كه صريحا بدين موضوع اشاره مي كند , در آيه 2 سوره جمعه و همچنين آيه 129 سوره بقره دقيقا اشاره شده است كه اين فقط رسول امي است كه مي بايد نشانه هاي قرآني را براي مردمان بخواند و با خواندنش آ نها را پاك كند تا مگر آنها بتوانند كتاب را بفهمند و آموزش بگيرند. بنابراين تا زماني كه مردمان قرآن را با ترجمه و تفسير طبري , زمخشري , سورآبادي , ابوالفتوح و شيخ طبرسي و ..... و اينروزها با قرائت سيد قطب و طباطبايي و طالقاني و قمشه اي و .... مي خوانند البته كسي پاكيزه نمي شود و چيزي از قرآن درك نمي كند. انسانها اگر مي خواهند از معناي آيات قرآني معرفتي درك كنند مي بايد قدري در مسئله خودشناسي و پاكسازي خود كار كنند. روزي كه هر انساني توانست كتاب خودش را بخواند آن روز به طور يقين مي تواند قرآن را هم بخواند چراكه قرآن كتاب خداشناسي و حاوي نشانه ها الهي است كه هركسي مي بايد از طريق فطرتش با معاني آن آشنا شود. با اين روش ما به چاهي كه مفسران براي ما كنده اند گرفتار نمي شويم و مي توانيم بنوعي خودمان را از افتادن به دام قشري گري نجات دهيم. چراكه اگر بخواهيم عقايد مذهبي مان را بر اساس برداشتي كه مفسرين از ايات قرآن كريم مي كنند, استوار سازيم, راهي جز گمراهي و افتادن به اين مخمصه اي كه اينك سراسر جوامع باصطلاح «اسلامي» گرفتارش شده اند, را نداريم. بطور مثال اگر بخواهيم بنوعي كه قشريون از آيات 60 و 61 سوره بقره تفسير كرده اند باور داشته باشيم, جز اين نيست كه بايد به بسياري از خرافاتي كه در حاشيه اين داستان به وسيله مفسران نوشته شده, باور داشته باشيم. مثلا در تفسير ها (به دروغ و افترا) آمده كه وقتي كه بني اسراييل در بيابانهاي سينا گرسنه بودند خدا براي آنها از آسمان مرع بريان و باقلوا نازل مي كند . «علامه» طباطبایی از قول تفسیر قمی نوشته است.(2) «آخر شب مرغ بریان برآنها نازل می شد و داخل سفره هاشان می افتاد و چون می خوردند و سیر می شدند و دنبالش آب می نوشیدند آن مرغها دوباره پرواز می کردند و می رفتند». زهي ناداني ! بقول مولانا:چونكه ظاهرها گرفتند احمقانآن دقايق ماند از ايشان بس نهان«و آنگاه .... » يعنى بياد آريد آن هنگامى را كه موسى در «خيمه جامعه» براي خداجويان قوم يهود خوراكي هاي معنوي تهيه مي كرد. يعني آنها را باتعليمات روحاني آشنا مي ساخت بعد.... «موسي براي قومش آب طلب كرد» . « استسقى» باب طلب از مصدر سقى است و سقى آب باشد. سقاء آن باشد كه آب را به دست كسى دهد و يا بدهان شخص گذارد(3). بعبارت ديگر «سقاء» كسى است كه آب را بين تشنگان تقسيم مي كند و به آنها مى نوشاند. ساقى در ادبيات عرفانى ما نيز از اين بابت عاريت گرفته شده است. ساقى يعنى آن انسان كاملي كه آب زندگانى را بعدل بين تشنگان حقيقت توزيع و تقسيم مى كند و يا به آنها مى نوشاند. حافظ مي گويد:ساقي به جام عدل بده باده تا گدا / غيرت نياورد كه جهان پربلا كندخواجه شيراز در ديوان اشعار خود بيش از 150 بار به واژه ساقي اشاره كرده است:بده ساقي مي باقي ....ساقي به نور باده برافروز جام ما ....دلم ز نرگس ساقي امان نخواست به جان ....كار ما با رخ ساقي و و لب جام افتاد ...خدا را اي نصيحت گو حديث از خط ساقي گو ....شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي ....اين همه عكس مى و نقش مخالف كه نمود/ يك فروغ رخ ساقى است كه در جام افتاددر اين شعر لسان الغيب مي گويد: تمامي پديده هاي هستي و همه اين جلوه هاي گوناگون كه در طبيعت مشاهده مي كنيم , از آنجايي بروز كرده كه از نور باده صفات و اسماء الهي يك پرتو بر آدم خليفة الله (ساقي) تابيده شده است. يعني از ان روزي كه خدا آدم (=انسان كامل) را خلق كرد, از تجلي فقط يك اسم از اسماء الهي در آدم , اين همه پديده هاي گونه گون و جلوه های مختلف از صفات (مثل مهرباني و نامهرباني, زيبايي و زشتي . خوبي و بدي) در جهان (جام) پيدا شده است. به سخن ديگر, از روزي كه انسان كامل ظهور كرده و از زماني كه او خواسته آينه دار وجه خدا باشد و اينكه مي خواهد ساقی باشد تا آب حيات را به همه انسانها برساند و امر هدايت خدا را در روي زمين جاري سازد, اين همه نقش و نگار مخالف در جهان بروز مي كند. بنابراين معناي موضوع آب خواستن موسي كاملا معنوي و روحاني است و آن به وجه قشري آن يعني آب نوشيدن و همچنين تشنه شدن قوم پيوند ندارد . اين مطلب را از آيه بعدي نيز مي توان فهميد. چراكه در آيه بعد مي بينيم كه بني اسراييل بدنبال آب حيات نبوده و از اينكه موسي براي آنها فقط دغدغه تعاليم روحاني داشته و برايشان تنها از معنويات سخن مي گفته خسته شده بودند و به وي اعتراض كرده اند كه چرا براي آنها به فكر خوراكي هاي زميني, از روييدني ها مثل: تره و خيار و عدس و پياز و اين گونه مواد نيست. بنابراين موضوع آب خواستن موسي از خدا ربطي به موضوع آب خواستن بني اسراييل از موسي ندارد, بلكه نكته قرآن در اين است كه بگويد موسي از اينكه حس كرده ممكن است به زودي بميرد و نتواند پيام خدا را بين همه افراد قبايل دوازده گانه بني اسراييل جاري بسازد, نگران قومش بوده است . يعني اينكه موسي از خدا خواسته كه به او توانايي بدهد تا او بتواند آب را _كه در قرآن تمثيلي است از آب حيات و پيام راستين خدا_ به همه افراد قبايل و اسباط دوزاده گانه بني اسراييل به عدل برساند. يعني, اينگونه نباشد كه فقط عده اي از مردم به حوزه درسي او در«خيمه جامعه» بيايند و در آنجا از خوراكي هاي معنوي او (تعليمات او) بهره ببرند. بلكه نظر او در اين بود كه هيچ نفسي از قومش محروم از دريافت پيام خدا نگردد بلكه همه آنها بنوعي آبشخوري براي دريافت حقيقت داشته باشند. چراكه اگر خوراكي هاي معنوي فقط نصيب عده اي از مردم شود آنگاه در جامعه هميشه كساني پيدا مي شوند كه به عنوان متخصص علوم مذهبي و ديني بر مردم انحصار طلبي كنند. با اين كار بالطبع «كاست» و طبقه برتر در جامعه بوجود مي ايد و از اين طريق رسالت دين او كه رسيدن به «شالوم» و جامعه سالم بود, منتفي مي گردد. اين آيه درواقع به ما يادآور مي شود كه موسي نگران حال آن عده اي است كه در خارج از «خيمه جامعه» بسر مي بردند. كساني كه قادر نبودند و يا حتا نمي خواستند كه به خيمه جامعه بيايند تا از تعليمات معنوي او بهره ببرند. به همين خاطر او از خدا مي خواهد كه او را در مقامي قرار دهد تا بتواند آب حقيقت را در دسترس همگان جاري سازد. آب غير غذا است, چنانكه آب روحاني غير غذاي روحاني است. آب را همگان مي توانند بنوشند در حاليكه غذاي معنوي را همگان نمي توانند بخورند و هظم كنند. بنابراين اگر كسي به سرچشمه و يا نهر و يا لوله اي كه به منبع و سرچشمه اصلي وصل است, دسترسي داشته باشد آنگاه به راحتي مي تواند پيام را دريافت كند و عطش خويش را از درك حقيقت فرو نشاند. پس اگر بخواهيم به معني درستي از اين سخن خدا برسيم مي بايد معتقد شويم كه موسي نمي خواسته خاصه نوازي كند و تنها براي عده اي از مردم غذاي معنوي فراهم آورد و به اين طريق در جامعه اي كه او قصد تشكيلش را داشته طبقه اي بنام طبقه روحانيون(فريسيان و بهشتيان) و آخوندها (يعني كاتبان) بوجود آيند. بلكه او از خدا مي خواسته كه او را ياري دهد تا او بتواند پيامش را مثل جريان آب در بين همه افراد قوم خويش جاري و منتشر سازد. به هرحال اين مسئله به ما مي فهماند كه موسي از مرگ خود ترسان بوده و نگران كه نكند با مرگ او جريان حقيقت متوقف شود و همه چيز پايان پذيرد. پس باو گفتيم عصايت را بر آن سنگ بزن، پس دوازده چشمه از آن بر جوشد«عصا» نماد رهبري است . گفته مي شود كه حضرت موسي عصا را از شعيب مدياني گرفته بود. و شعيب همان پيامبري است كه موسي بعد از فرارش به مصر (بخاطر قتلي كه مي كند) به نزد او در سرزمين مديانيان(بین حجاز و شام در حاشیه ساحل شرقی دریای سرخ) پناه مي آورد. موسي نزد شعیب با آيين ابراهيم و دين نياكانش آشنا مي شود و با برخورداري از تعاليم شعيب و طريقت او بود كه در حول و حوش همان سرزمین موقعی که با همسرش صفورا سرگرم چوپانی بود، به مشاهده نور حق نايل می شود. شعيب از قبايل عرب زبان و از نوادگان مدين بن ابراهيم از نسل قطوره (همسر سوم ابراهيم) است و موسي با صفورا دختر شعيب ازدواج كرده است. بنابراين مي توان گفت كه فرزندان موسي نيمه عرب و نيمه اسراييلي اند و دين يهود ديني است كه از طريق ديگر فرزندان ابراهيم (بغير از اسحق و يعقوب) بواسطه شعيب مدیانی به موسي و بني اسراييل رسيده است.(4) پس وقتي خدا مي فرمايد «پس باو گفتيم عصايت را بر آن سنگ بزن» يعني باو ياد آور شديم آن عصايي را كه تو از شعيب گرفتي ( شعيب آن را بتو زد و باعث شد از سنگ وجود تو چشمه هاي معرفت بجوشد و حقيقت منتشر شود) , پس تو هم آن را به « آن سنگ بزن» . يعني به آن انساني كه وجودش در قوم تو از همه شاخص تر است و ايمانش مثل يك صخره محكم است (كه اشاره به يوشع بن نون دارد) بزن. يعني به او نظر كن تا رهبري قوم را به عهده بگيرد . زيرا از اوست كه چشمه هاي حكمت و معرفت مي جوشد و بدين طريق پيام خدا به تمامي اقوام دوازده گانه بني اسراييل مي رسد. «و بدرستيكه هر كسى آبشخورش را دانست »مولانا جلال الدين نیز سنگ را به قلب انسان تعبیر کرده است چنانکه در یکی از غزلیات خود می گوید:صخره موسي گر ازو چشمه روان گشت چو جوجوي روان حكمت حق, صخره و خارا دل منعیسی مریم به فلک رفت و فرو ماند خرشمن به زمین ماندم و شد جانب بالا دل من «الحجر» يعني سنگ بخصوص .(5) دراينجا بايد ديد كه «الحجر» در ادبيات توراتي و قرآني به چه معناست كه وقتي مي فرايد عصايت را به آن سنگ بخصوص بزن , بدانيم الحجر اسم رمز چه شخصيتي است. موضوع سنگ در ادبيات ديني يهود بسيار اشاره شده است. «سنگ» در برخي از متن ها به «صخره» نيز تعبير شده است. در تورات سنگ (وقتي آن را در جايي بر مي افراشتند و علامت گذاري مي كردند) نشانه عهد و ميثاق و مشاهده است. در تورات (سفر پيدايش, باب 28 آيه 15) آمده آنگاه كه يعقوب, خدا و فرشتگان را به خواب مي بيند سنگ زير سرش را بعلامت خانه خدا و دروازه آسمان همچون ستوني برمي افرازد و آنجا را «بيت ييل» يعني خانه خدا مي نامد. «پيتر» كه واژه اي است يوناني ترجمه اي است از واژه سنگ كه به زبان آرامي آن را «صفه» مي گويند . پيتر لقب شمعون يكي از حواريون حضرت عيسي است. تصادفي نيست كه عيسي نيز شمعون را به لقب «سنگ» ملقب مي كند.(6) چراكه او هم چون موسي , خواسته با ملقب ساختن شمعون به «شمعون صفه» به پيروانش اين پيام را برساند كه بعداز او آبشخور شان از كجاست و چراست كه بايد از چشمه شمعون بنوشند. چراكه بنظر عيسي شمعون از ديگر پيروان او عادل تر و امانت دار تر بوده , به همين خاطر او بهتر از هركس مي تواند افكار و عقايد عيسي را منتشر نمايد (البته اين پيش بيني عيسي و حتا ملقب ساختن شمعون به شمعون صفه فراگير نشد و بخاطر كوتاهي برخي از حواريون و افتادن دور دست پولوس «مسحيت» براهي رفت كه آن راه به هيچ رو طريقه عيسي و «پيتر» نيست. آنها كه به تاريخ «مسيحيت» آشنايي دارند مي دانند كه «شمعون سنگ» راهش را از پولوس جدا كرد و با او در ساختن ديني بنام «مسيحيت» و منسوخ كردن شريعت موسي از طريقت عيسي همراهي نكرده است. آنچه را كه بعدها بنام «مسحيت» اشاعه يافت و اغلب مردم جهان ازو تاثير گرفتند هيچگاه از سرچشمه عيسي و «سنگ» او يعني «پيتر »جاري نشده است. بلكه اكثريت«جهان مسيحي» آبشخور شان از پولوس است. به همين خاطر قرآن كريم دين «مسيحيت» را برحسب اين نام برسميت نمي شناسد بلكه طريقه عيسي را بمثابه مذهب (روش) تلقي مي كند و آن را «نصارا» مي نامد چراكه طريقه ايشان ابتدا از شهر ناصره (از حدود درياي جليله) و با دوازده حواري كه از آن منطقه با عيسي همراه شده اند, شكل گرفته است.موضوع سنگ سياه «حجرالاسود » نيز كه در گوشه اي از خانه كعبه قرار دارد جز اين معني نمي دهد كه اين سنگ يادي است از مقام ابراهيم و مكاشفه اسماعيل و هاجر كه خداوند در آن مقام ها بر آنها ظاهر شد و آنها در آن مقام به كشف و شهود رسيدند. واژه «صفا» و «مروه» كه از شعاير حج است, هر دو در زبان عربي به معني سنگ است. تمامي حكمت حج نيز در همين پيدايش چشمه و جاري شدن آب از زير پاي اسماعيل و اينكه مادرش هاجر براي جستجوي آب از اين تپه به آن تپه بالا مي رفته, اما هربار كه از يك تپه به تپه ديگر نگاه مي كرده به خيال اينكه آب مي بيند (اما سراب مي ديده),خلاصه شده است. بنابراين موضوع «سنگ» در ادبيات مذاهب ابراهيمي مظهر انتشار پيام و جريان حقيقت است. يعني اينكه سنگ به يك شخص بخصوصي اشاره دارد كه از او پيام جاري مي شود و حقيقت منتشر مي شود. در اين آيه نيز موضوع «الحجر= آن سنگ» به يوشع بن نون اشاره دارد كه خداوند به موسي مي گويد عصايت را به او بزن , يعني از موضع ولايت به وي نظر كن كه او پيام خدا را بين مردم جاري مي كند. (مثل مراسم تحليف شواليه ها در زمان كينگ آرتور كه وي با زدن شمشير بر شانه يا سر, هر فرد او راشواليه مي كرد) . تصوير اين موضوع را ما امروز عينا بر يكي از ديوارهاي دخمه LEONIS ويژه گور مرده گان مسيحي كه در نزديكي شهر رم قرار دارد و از قرن چهارم ميلادي بجا مانده است , مي توانيم نظاره كنيم. شخص ايستاده درواقع موسي است كه عصاي خود را به سنگي كه در كنار آن دوجوان قرار دارند نشانه رفته است كه از آن آب جاري مي شود. البته تعبير مسيحي اين تصوير بر گرفته از داستان موسي است ولي به گفته كارشناسان تاريخ هنر مراد نقاش پيتر يعني شمعون صفه بوده است كه آن هم مربوط است به داستان اسطوره اي پيتر به هنگامي كه وي در زندان روميان در انتظار مجازات خويش بود و با زدن عصايش به سنگ در همان زندان آب جاري مي كند.(7) پس وقتي مي فرمايد عصايت را به آن سنگ بزن مشخصا اشاره مي كند كه تو رهبري را به همان طريق كه از شعيب گرفتي به آنكه از همه محكمتر و راسخ تر است بده و يقين داشته باش كه جريان حقيقت از او منتشر خواهد شد و آنها كه تشنه حقيقت اند از آن خورده و سيراب خواهند گشت.«و بدرستيكه هر كسى آبشخورش را دانست » در قرآن «سنگ» هم به معناي مثبت و هم به معناي منفي آمده است. در آيه 74 سوره بقره اشاره شده: « سپس دل هايتان_پس از آن_ چون سنگ يا از آن سخت تر شد, چرا كه از برخي از سنگ ها نهرها مي شكافد و آب از آن بيرون مي آيد و برخي شان از خشيت خدا فرود مي ايند». بنابراين وقتي اينجا مي فرمايد «الحجر» يعني آن سنگ بخصوص كه وجودش در قوم تو از همه شاخص تر است. «پس باو گفتيم عصايت را بر آن سنگ » يعني سنگي كه از آن آب جاري مي شود. يعني آن انساني كه ايمانش محكم است اما در عين حال بسيار دل نرم است. به عبارت ديگر, موضوع انتشار آب حيات و پيام خدا بوسيله تو (موسي) عملي نخواهد شد, بلكه آن رسالت به كسي مي رسد كه جانشين تو مي شود. بنابراين ولايت به كسي مي رسد كه از همه محكمتر و راسخ تر است و در عين حال دل نرم تر كه استعداد داشته باشد تا خدا در دل او تجلي كند و از دلش چشمه هاي عرفان و حكمت بر جوشد. يعني كه تو بايد ولايت و امانت الهي را به كسي بسپاري كه چون سنگ و صخره راسخ و محكم ايستاده و بيشتر از هركس عادل تر و حكيم تر است. براي درك اين مطلب بايد مقدمتا بدانيم كه در معارف قرآني آمده كه موضوع رهبري و ولايت همان امانت سنگينى است كه مي بايد انرا به اهلش سپرد. از اينروست كه معتقدم موسي در اينجا فهميده كه باید بعد از خودش امانات الهي را به دست كسي بسپارد كه او از همه امانت دارتر باشد, يعني كسي كه به موضوع روحانيات ديني خيانتكار نباشد و ايمانش چون صخره محكم باشد. چراكه همانطوري كه قران اشاره مي كند , انسانها در پذيرفتن امانت الهي خيلي ظالمانه و جاهلانه برخورد مي كنند. يعني اينكه در آن دخل و تصرف مي كنند و به ظلم و ناداني مدعي چيزي مي شوند (ولايت) كه اهليتش را ندارند و بدين طريق مردم را گمراه و جهان را پرآشوب و فاسد مي كنند. قرآن كريم مي فرمايد(موضوع آيه72 سوره احزاب): «ما امانت (ولابت) را به آسمان ها و زمين و كوه ها عرضه داشتیم ولی آنها از حمل بار امانت الهي سر باز زدند و از آن ترسیدند , مگر انسان که او ظالم و جاهل بود (که منظور مدعيان ولایت و امر رهبری است) ». به تعليم قرآن امر ولايت وظيفه بسيار سنگين و غيرقابل تحمل و خارج از حد انسان ظلوم و جهول است. مگر اينكه خداوند اين توانايي را از عالم بالا براي كسي فراهم آورد و آن بار را از پشتش بردارد(موضوع سوره انشراح كه در خصوص حضرت محمد نازل شده است). اين است كه تحمل امانت الهي_ كه موضوع آن جز ولايت و رهبري نيست_ از عهده حمل مخلوقات غيركامل (چه زميني و چه آسماني) خارج است. از اينرو قرآن مي گويد(موضوع آيه 58 سوره نساء): «امانات الهى را به اهلش بسپريد». چرا كه اگر امانات الهي را كه همان مقام معنوي ولايت و هدايت است به كسي غير اهلش سپرده شود قطعا فساد مي شود و حقوق انسانها پايمال مي گردد و از اين طريق به حرمت معارف الهى نيز لطمه مي خورد. بنابراين مي توان درك كرد كه آيه 60 سوره بقره به اين نكته اشاره دارد كه بگويد موسي براي رهبري قومش و اينكه بلاغت دين الهي را به همه مردم برساند از خدا ياري طلبيده است. كه خداوند نيز در پاسخش مي فرمايد كه تو نگران اين امر مباش و امر رهبري را به «سنگ» یعنی به راسخ ترین شاگردانت بده كه از او اين كار عملي خواهد شد.موضوع اينكه چه كسي در ميان قوم بني اسراييل از همه محكمتر و راسخ تر بوده است و اينكه موسي چگونه به اين امر آگاه مي شود هم در قرآن, در آيه 12 سوره مائده(به اشاره) و هم در باب 13 سفر اعداد از كتاب مقدس (به تفصيل) بيان شده است.داستان اين چنين است كه خداوند به موسي مي فرمايد سران قبايل دوازده گانه را به گرد خود آور و آنها را به محک زن تا راسخ ترین آنها بر تو مکشوف گردد. تورات می گوید موسا به آنها ماموريت داد كه برای چهل روز به سرزمین کنعان بروند که جاسوسي کنند و براي او اطلاعاتي از نوع اينكه زمين سرزمين کنعان از چه نوع خاكي است و اينكه چه محصولاتي آنجا به عمل مي آيد و اينكه مردمانش چگونه مردمي اند و اسلحه آنها چيست و اينكه وضعيت بارو و حصار آن شهرها چگونه است, فراهم آورند. خلاصه مطلب اين است كه بعداز اينكه سران قبايل دوازده گانه از اين ماموريت به ميان قوم بازمي گردند, بغير از دونفرشان (يعني يوشع بن نون و كاليب بن يفنه) باقي آنها وحشت زده به ميان قبيله خود مي روند و همه آن اطلاعاتي را كه مي بايد سري به موسي مي دادند به آشكار براي همه مردم فاش مي كنند . آنها براي مردم فاش مي سازند كه مردمان کنعان همه نيرومند و زورآورند و همه آنها از سلاح و تجهيزات جنگي پيشرفته و بارو محكمي برخوردارند بطوريكه نه تنها غلبه بر ايشان امكان پذير نيست بلكه اگر جنگي بين آنها و ايشان واقع شود, بني اسراييل همه هلاك خواهند شد. از اينرو قوم بر موسي مي شورد كه تو چگونه ما را به اين سرزمين آوردي كه همه اهالي اش از ما نيرومندترند. مفسران اسلامي بدون اينكه نكته قرآن را بگيرند به غلوگويي كردن از زورآوري مردم شهرهاي مجاور سخن گفته اند. تفسير طبري از مرد غول پيكري بنام عوج بن عنق و مردم شهر بلقا حكايت مي كند كه بلندي قدشان از ابرهاي آسماني و كوه ها هم بلندتر بود. اين داستان آن قدر مسخره است كه انسان با خواندن آن ياد كتاب سفرهاي گاليور اثر جاناتان سويفت مي افتد. آيه 12 سوره مائده اين مطلب را روشن تر شرح مى دهد ; « ولقد اخذالله ميثاق بنى اسراييل و بعثنا منهم اثنى عشر نقيبا ..... = و همانا كه خداوند از بنى اسراييل پيمان گرفت و از ايشان دوازده نقيب برگزيديم ......».تورات در باب 13 سفر اعداد مى گويد : «و خداوند موسى را خطاب كرده گفت: كسان بفرست تا زمين كنعانيان را _كه به بنى اسراييل دادم _ (بنظر مي رسد كه كاتبان يهودي در اين قسمت متن دست برده اند) جاسوسى كنند. يك نفر را از هر سبط از آباى ايشان كه هركدام در ميان ايشان سرور باشد بفرستيد. پس موسى بفرمان خدا ايشان را به صحراى فاران (؟) فرستاد و همه ايشان روساى بنى اسراييل بودند». به هرحال نكته مهم در اين آيات همه در اين است كه مشخص كند يوشع بن نون و كاليب بن يفنه از بين سران قبايل دوازده گانه بني اسراييل از همه محكمتر و با ايمان تر بودند و آنها ماموريت خويش را كامل انجام دادند و اطلاعات لازم را تماما به موسي دادند . در عين حال آنها نشان دادند كه هيچ ترسي از اينكه با دشمن روبرو شوند, ندارند. درحالي كه باقي سران قوم همه از زورآوري مردمان شهرهاي مجاور ترسيده بودند بطوريكه با فاش ساختن آن اطلاعات ترسشان را به افراد قبايل خود منتقل ساختند و با آن كار فتنه و آشوب بزرگي بپا ساختند. اينجا بود كه موسي فهميد (و همچنين در آيات بعدي تا آيه 71 ) چه كسي براي رهبري اينده قوم بني اسراييل از همه شايسته تر است و اينكه چراست كه بايد امانت الهي را به آن سنگي بسپارد كه از همه راسخ تر و محكمتر است.بنظر من اين مطلب تصادفي نيست كه بعدها عيسى هم دوازده نفر از يهوديان را بعنوان حواري براي خود برمي گزيند. چراكه او نيز با اين كار خواسته از سنت موسي پيروي كرده باشد تا تجربه دوازده نقيب بني اسراييل را از نو بازسازي كند. بنابراين روزي كه حضرت عيسي شمعون را به لقب سنگ ملقب ساخت نظرش برآن بود كه بعد از او بلكه شمعون دنباله فكر او را بگيرد. درواقع عيسي به اين طريق به ديگران توصيه كرده كه از شمعون پيروي كنند. كاري كه هرگز صورت حقيقي بخود نگرفت و مسيحيان دنبال پولوس شكنجه گر رفتند. «از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و در زمين مفسدين تباهى مكنيد » يعنى معارف و معالم الهى را دريابيد و از آنها بهره بگيريد اما اين معارف را وسيله قدرت طلبى و فساد در روى زمين , زمينى كه مقر مفسدين است, قرار مدهيد. زمين يعنى جهان مادى و از آنجايى كه جهان مادى از نظرگاه نظام هستى در پست ترين مرحله قرار دارد (دنيا) محل فساد است. زمين در قرآن واجد مفهوم مثبتى نيست و به همين خاطر خداوند به آنها كه ايمان آورده اند مى فرمايد از الهيات معنوى براى رشد روحانى خود بهره ببريد ولي آنها را به جهت بقاى زندگى مادى تباه نكنيد. چه آنگاه تبه كارى شما مضاعف خواهد بود. بعبارت ديگر زمين فاسد را فاسدترش نكنيد. اگر موضوع خوردن و نوشيدن بنا به درك قشريون همين خوردن و نوشيدن مواد خوراكي است آنگاه در متن اين آيه اشكال بوجود مي آيد. چراكه همه خوردني ها و نوشيدني هاي زميني بعد از آنكه به كام انسان فرو مي رود, خود بخود فاسد مي شود و ناگزير وقتي كه از انسان بيرون مي آيد زمين را آلوده مي سازد. اينجاست كه معتقديم درك قشريون مذهبي از قرآن درك آلوده اي است كه جز فساد و خرابي حاصلي ندارد. يعني اينكه نبايد اجازه داد تا آنها با قدرت طلبي هاي مذهبي شان و تفسير غلطي كه از قرآن و الهيات روحاني دارند دين را فاسد و دنيا را فاسدتر و پرآشوب كنند.«تعثوا» از عاث و عثا ريشه دارد و آن بمعنى فاسد و اشد فساد است(8). چنانكه گفته شده نزديكى علماى دين به حكومت و قدرتمندان، زمين را فاسد مى كند.ارض به معنى مكان پست و دورافتاده است. ارض مفسدين يعني جايي پست و دور افتاده كه در آن تبه كاران و خرابكاران جاي دارند . زمين در بيان اصلاحات قرآنى به هيچ رو معناى مثبتى ندارد. چنانكه در آيه 176 سوره اعراف مى فرمايد: «ولو شئنا لرفعناه بها و لكنه اخلد الي اﻻرض، و اتبع هويه = و اگر مى خواستيم او (آن زاهد قشری مذهب احمق = بلعم باعور ) را به آن (به آيات خود) بلند مى كرديم، درحالي كه او به زمين گراييد و از هواى خود پيروى كرد». بنابراين زمين محلي است براى ارضاى خواسته هاى مادى . از همينرو ثبات و دوام و بقاء جاودانى در زمين غير ممكن است. در زمين همه چيز در حال تحول و فساد است. به همين خاطر آيات الهى را نبايد در سرزمين مفسدين و شريران به جهت خواسته هاى زمينى (قدرت و ثروت و شهرت و شهوت) آلوده كرد، كه در آنصورت حق را به موضوعات زميني و غيرروحاني پوشانده ايم يعني كافري كرده ايم. آلبرت اینشتین می گوید: « سه نیروی عطیم بر این جهان حکومت می کند حماقت ترس و حرص». از جایی که این سه نیرو در آن فرمان می رانند چه انتطاری هست. زمين فاسد است چراكه كه از ملكوت خدا دور افتاده و جاي جن و جانوران است. حكمش مرگ و جايگاهش بر دشمني و تفرقه و تضاد و قانونش بر تنازع بقاء است. به همين خاطر همه چيز در آن رنگ فساد و تباهى مى گيرد. حتى آيات خدا و كلمات مقدسين در روى زمين به موضوع كسب و تجارت مبدل ميشوند و بهانه ظلم و تبه كارى قرار مى گيرند. و اين بيان قران مجيد است كه از روزى خدا بخوريد و بياشاميد اماّ آنرا در زمين مفسدين تباهش نكنيد. يعنى اى كسانيكه شما را علم دين و حكمت الهى نصيب شده از آنها به جهت خواسته هاي زمينى، آنهم زمينى كه جايگاه دشمني و تبه كاري است, سوء استفاده نكنيد كه در آن صورت آنها را تباه و آلوده كرده ايد.از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و آنرا در زمين مفسدين تباهش مكنيد يعني اينكه از تعليمات معنوي اعم از غذاهاي روحاني و آب حيات كه از سرچشمه پيامبران براي شما جاري شده و اينك در دسترس شما است(رزق خدا) بخوريد و بيآشاميد , يعني بهره ببريد. يعني آنها را خرج رشد معنوي خود كنيد . بعبارت ديگر آنها را صرف امور زميني نكنيد. زميني كه خود آلوده است. يعني موضوع دين را با قدرت و ثروت و مسائل زميني قاطي نكنيد . بلكه آنها را به همان صورتي كه نازل شده مي بايد براي رشد معنوي خود صرف كنيد . دليل اين كه «رزق الله» با غذاهاي زميني پيوندي ندارد و تمامي معناي آن به خوراك هاي معنوي و تعليمات الهي اشاره دارد, همين آيه بعدي است كه به درستي مشخص مي كند كه اغلب بني اسراييل _مثل ديگر مردم دنيا_ به تعليمات معنوي و خوراك هاي آسماني كه موسي براي آنها فراهم مي آورده توجه نداشته اند و از او خواستار غذاهايي بودند كه از دل زمين بدست مي آيد (موضوع آيه بعد) . و آنگاه كه گفتيد، اى موسى ما بر يك غذا صبر نكنيم،از آنرو براى ما از پروردگارت بخواه كه از روييدنى هاى زمين از تره و خيار و گندم و عدس و پيازش بيرون آرد.مآخذ و يادداشت ها
1) ترجمه و تفسیر طبری به تصحیح و اهتمام حبیب یغمایی ص 90
2) مراجعه كنيد به تفسیر المیزان جلد 1 ص 289
3) مراجعه كنيد به تفسیر ابوالفتوح جلد 1 ص 203
4) مراجعه كنيد به لغت نامه دهخدا در ذيل واژه شعيب . نام اصلی شعیب ثیرن (یترون) بن صیقون بن عیفا بن ثابت بن مدین بن ابراهیم بوده است. نسبت وی از مادر به لوط می رسد. در باب 18 سفر خروج همچنین می خوانیم که شعیب (یترون کاهن) به نحوه مدیریت و قضاوت موسی ایراد داشته و به او راهنمایی می کند که چگونه بار رهبری قوم و موضوع قضاوت را بین افراد برگزیده قوم تقسیم کند تا که مجبور نباشد شخصا به همه موضوعات کوچک و شکایات جزء رسیدگی کند. اینها همه دلالت بر این دارد که موسی عصای رهبری را از شعیب دریافت کرده و شعیب معلم روحانی او بوده است.
5) حضرت عيسي در انجيل (متا باب 21 آيه 42) خطاب به ملاهاي يهودي مي گويد: « مگر در كتب نخوانده ايد اينكه سنگي را كه معمارانش رد نمودند همان سنگ سر زاويه مي گردد». منظور او اين بود كه شما آحوندها از آنجايي كه از بینش حقیقت محرومید ، نمي توانيد بين مردم مقام انسان کامل و موضع انتشار حقیقت را تشخيص دهيد. به همين خاطر آنكسي را كه شما او را طرد مي كنيد و کنارش می گذارید ، او همان کسی است که حقیقت دین خدا از او ادامه می یابد و منتشر می شود. در ادامه حضرت عيسي مي فرمايد: « از اين جهت است كه به شما مي گويم كه ملكوت خدا از شما گرفته مي شود و به امتي كه ميوه اش را بيآورند عطا خواهد شد (توجه داشته باشيد نظر عيسي از اين امت جديد مسلما امت يهود و امتي كه خود او به آن تعلق داشته, نبوده است. اين امت بايد از امت اسماعيل و نسل هاجر باشد كه يهوديان آنها را حقير می پنداشتند و در متونشان آنها را از خود طرد كرده اند) باز در ادامه مي فرمايد: «و هركه بر آن سنگ افتد خورد شود و اگر آن سنگ بر كسي افتد نرمش سازد» 6) صفه و یا صفا به لغت آرامی یعنی سنگ یا صخره که به زبان سریانی به آن کیفاس و به یونانی پتروس می گویند. عيسي در انجيل متا (باب 16 آیه 18) می گوید: « و من نیز (شمعون) ترا می گویم که تویی «پتروس» و برین صخره کلیسای خود را بنا می کنم که ابواب جهنم بر آن استیلا نخواهد یافت». شگفت اما که جهنمیان نیز کلیسای خود را به همین نام Saint Peter ساختند و دین کذایی خود را با نام پتروس و به کام پولوس در سراسر جهان منتشر ساختند. (7) Marilyn Stokstad, Art History, Second Edition, Page 289 8) مراجعه كنيد به تفسیر ابوالفتوح جلد 1 ص 204 .