قرائت
هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني
سوره گاو
شيرده (بقره) شرح آيه 58 و 59
(2/16) قسمت شانزدهم از بخش دوم
معانی این بخش از آیات سوره بقره به یکی از
اساسی ترین مشکلات جوامع مذهبی (یعنی تحریف کلام خدا) مربوط است که از
نظرگاه قرآن مجید ریشه همه بدآموزی ها و ظلمها را می باید در آن جستجو
کرد. از آنجایی که سهم بسیار عمده تاریخ اندیشه و تمدن ما بهرحال از
مذاهب ابراهیمی تاثیر گرفته است، هنوز جا دارد که محققین علوم انسانی
نسبت به باطن ادیان و کلام خدا در تورات و انجیل و قرآن عمیقا بررسی
کنند. در این کار همه آنهایی که بدنبال کشف یک راه حل کلی اند
که بتواند تا حدودی ملتها را بهم نزدیک کند تا آنجا که بهم مهربان
باشند و جنگ نکنند، می باید شرکت و همکاری کنند . اینکار ما را به
مسیری رهنمون می کند که جدا از باور داشتن و یا نداشتن به مذهب حداقل
بتوانیم با مشکلاتمان در راه احقاق صلح و حقوق بشر آشنا شویم. مشکل
ما با این فرض که برخی معتقدند پیروان مذاهب ابراهیمی باید سر یک میز
بنشینند و باهم به تبادل نطر و همفکری برسند به جایی نمی رسد. بلکه
برعکس در جایی است که از طریق مراجع بی طرف و نقاد، مذهبیون را به برخی
از گرفتاری های فرهنگی و ادراکی که در متون شان هست و یا در تفسیرهایی
که ایشان از مذهب می کنند، آگاه کنیم. با اینکار می توانیم به برخی از
تحریفات تاریخی و ظلمی که بر ملتها و تاریخ تمدن انسانی شده پایان
دهیم. چراکه در این خصوص اغلب ملتهای جهان مقصرند و تا آنجاکه
امروز همه می توانندخطر نابودی کل بشریت را احساس کنند، می باید به
اهیمت این کار پی ببرند و فرصتی را بوجود آورند که در راستای صلح
جهانی به تصحیح متون مذهبی خود اقدام کنند. الحمدالله اغلب کشورهای
متمدن جهان سکولارند و وابسته به تشکیلات مذهبی نیستند. یعنی اینکه می
توان با کمک سازمان ملل و دولتهای سکولار این خواسته معقول را از همه
مذهبیون و پیروان ادیان درخواست کرد تا در جهت صلح جهان و تصحیح روند
تمدن بشر کاری اساسی صورت دهند.
ا ۵۸
- و آنگاه كه گفتيم، داخل «اين قريه" شويد
پس هر چه را كه خواهيد بخوريد
و سجده كنان به «آن در" وارد
شويد و بگوئيد از ما بگذر
خطاهاى شما را بر شما مى آمرزيم
و نيكو كاران را افزايش مى دهيم
«و آنگاه"، يعنى بيادآوريد زماني كه بني اسراييل, با
ديدن نورخدا (صاعقه) به موسي ايمان آورد(آيات قبل), از آنرو قوم در
ظل تربيت معنوي موسى قرار گرفت. «آنگاه گفتيم" يعنى در آن هنگام و
موقعيت, اجازه داديم«داخل اين قريه شويد". يعني وارد
جامعه اي شويد كه موسي رهبر آن است. قريه به زبان عربي يعنى شهر و محل
جمع شدن ,جايي كه انسانها در آن جا جمع مي شوند. خود واژه قرآن نیز از
همین قرء بمعنی جمع شدن و فراهم آوردن گرفته شده . قرء بمعنی خواندن نیز
از همین ریشه است و قرآن بمعنی مجموعه موضوعات دینی و خواندنی است. قريه
را مفسرين قشري مذهب به وجه ظاهري آن, به يكي از شهرهاي فلسطين و شام و
روم مشتبه گرفته اند(1). درحالي كه «اين قريه" به خيمه
موسي - چادري كه موسي بقصد مسجد و محلي براي گردهمآيي هاي معنوي به دور
از لشكرگاه بپا ساخت و آن را «خيمه جامعه" ناميد_ اشاره دارد. در اين
خيمه بود كه موسي براي خداجويان بني اسراييل از معارف خداشناسي دین
ابراهیم , سخن مي گفت. بنابراين وقتي قرآن مي فرمايد «و آنگاه گفتيم كه
داخل اين قريه شويد" يعني, حال كه شما ايمان آورده ايد, اجازه داريد
وارد «اين جامعه" شويد. در اين جمع و جامعه است كه شما با برخورداري از
تعليمات روحاني و راهنمايي هاي حضرت موسي مي توانيد خدا را بشناسند. (مثل
داستان بدنبال سيمرغ در منطق الطير عطار نيشابوري كه جمعي از مرغان
خواستند سيمرغ را بشناسند, ازآنرو به هدايت هد هد (مرغ راهنما) از راهها
و گذرگاههاي گوناگون و مراحل خطرناك گذشتند تا كه سيمرغ را نه بلكه خود
را پيدا كردند).ا
موضوع «قريه" بنوعي ديگر در تورات اشاره شده است. در
سفر خروج, باب سى و سيم, آيه هفتم مي خوانيم: «و موسى
خيمه خود را برداشته آنرا بيرون لشگرگاه دور از اردو زد و آن را خيمه
«جامعه" ناميد. و واقع شد كه هركه طالب يهوه مى بود به جهت «جامعه" كه
خارج لشگرگاه بود بيرون مى رفت. و هنگاميكه موسى بسوى خيمه بيرون مى رفت
تمامى قوم برخاسته هريكى به در خيمه خود مى ايستاد و در عقب موسى مى
نگريست تا داخل خيمه مى شد و چون موسى به خيمه داخل مى شد ستون ابر نازل
شده به در خيمه مى ايستاد و خدا با موسى سخن مى گفت و چون تمامى قوم ستون
ابر را بر در «جامعه" ايستاده مى ديدند ,همه برخاسته هركس از در خيمه خود
سجده مى كرد". (2)
مفسرين اسلامي همه در خصوص معناي اين آيه و اينكه
«اين قريه" كدام شهر و قريه است به پرت و پلا گويي پرداخته اند و اغلب
نفهميده اند كه منظور از «اين قريه" همان خيمه گاهي است كه موسي به امر
خدا آن را بدور از لشگرگاه (بدين معني كه دين از قدرت جدا است) برپا
ساخت تا هركس كه خواست خدا را بشناسد بدور از همه قدرتهاي زميني وارد آن
جامعه سالم(اورشليم) شود. چراكه موضوع خداشناسي در اديان ابراهيمي موضوعي
است جمعي كه به اجتماع انسانها مربوط است. اين كه گفته مي شود «يدالله مع
الجماعة= دست خدا با جماعت است" ,منظور جماعتي از جمع انسانهاي معنوي
است كه دستي همچون موسي بالاي آن قرار دارد. به همين خاطر در فرهنگ
اسلامي به مسجد «جامع" و يا «جامعه" مي گويند و اگر گاهی بر بالای گنبد
مساجد (یا اماکن مقدس) علامت دستی دیده می شود مربوط به همین گفته است.
چراکه اداره هر مسجد و جامعه ای می باید به دست کسی اداره شود که
دست خدا باشد والا که آن مسجد و جامعه خانه فریب و ریاکاری است و برای
موضوعات مذهبی مشروعیت الهی ندارد .
«هذه القريه =اين قريه" كه با حرف اشاره «اين"
مشخص شده, از جايي و جمعي حكايت مي كند كه صرفا به خاطر خدا جمع مي شوند.
عرفاى ما از آن به«كوى يار"، «بلاد حبيب" و يا «مقام امن" و .... تعبير
كرده اند. بنابر مشخصه هاي همين قريه است كه بعدها اساس طرح «دار السلام"
يا «اورشليم" به معنى خانه و شهر صلح و سلام و معبد هيكل (معبدي كه
سليمان آن را بناكرد) ريخته مي شود. به مكه نيز از اين جهت «ام القراء"
گفته اند كه مكه به دليل وجود خانه خدا (مسجدالحرام) مادر و اصل همه
مساجد و شهرهايي است كه مردمان به سبب خداشناسي در آن جمع مي شوند.
درواقع «هذه القريه" همان «هذا
البلد", و شهري است كه خدا به سبب حضور پيامبرش آن را محل امن
قرار داده است. از آنرو مردمان چنانچه بتوانند وارد «شهر پيامبر" بشوند
مي توانند از آنچه خدا براي آنها از معارف روحاني فراهم آورده بهره ببرند
(بخورند) و رشد گيرند. بنابراين «داخل شدن به اين قريه", يعنى وارد شدن
به جمع روحانيان و جايي كه خدا در آنجا حضور دارد . به همين خاطر بعد از
اين مي فرمايد: «سجده كنان به «آن در" وارد شويد".
چراكه خدا در آنجاست و شمايي كه قصد شناخت خدا را داريد, مي بايد سجده
كنان از «آن در" یعنی از طریق موسی وارد شويد . يعني
شما وقتي كه قصد ورود به معنويات را داريد, مي بايد انانيت خود را در نزد
موسی كنار بگذاريد و آنجا همه سمع و بصر شويد. چراكه شما آنچه را كه براي
رشد معنوي خود نياز داريد (علم و دانش و معرفت) همه در آنجا پاك و دست
نخورده مهيا است و آنهايي كه در آنجا انانيت خود را بكناري مي گذارند.مي
توانند از آنها (از آن تعلیمات)هرچه بخواهند (هرچه گنجايش و
استعداد دارند) بخورند, يعني بهره ببرند . چراكه منابع آن تمام نشدنى و
دست اول و پاك است. براي تصوير سازي اين صحنه ها بد نيست به اين اشعار
جاودانه هاتف اصفهاني توجه كنيد:
دوش رفتم بكوي باده فروش / زآتش عشق دل بجوش و خروش
محفلي نغز ديدم و روشن/ مير آن بزم پير باده فروش
چاكران ايستاده صف در صف / باده خواران نشسته دوش
بدوش
پير در صدر و مي كشان گردش/ پاره ي مست و پاره ي
مدهوش
سينه بي كينه و درون صافي / دل پر از گفتگو و لب
خاموش
همه را از عنايت ازلي / چشم حق بين و گوش راز نيوش
سخن اين به آن هنيئنلك (گوارا باد) / پاسخ آن به اين
كه بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر/ آرزوي دو كون (دنيا و
آخرت) در آغوش
پير خندان بطنز با من گفت / اي ترا پير عقل حلقه
بگوش
بادب پيش رفتم و گفتم / اي ترا دل قرارگاه سروش
تو كجا ما كجا كه از شرمت / دختر رز نشسته برقع پوش
عاشقم ، دردمند و حاجتمند / درد من بنگر و بدرمان
كوش
گفتمش سوخت جانم آبي ده / وآتش من فرو نشان از جوش
دوش مي سوختم ازين آتش / آه اگر امشبم بود چون دوش
گفت خندان كه هين پياله بگير / ستدم , گفت هان زياده
منوش
جرعه ي دركشيدم و گشتم / فارغ از رنج عقل و محنت هوش
چون بهوش آمدم يكي ديدم / مابقي را همه خطوط و نقوش
ناگهان در صوامع ملكوت / اين حديثم سروش گفت بگوش
كه يكي هست و هيچ نيست جز او / وحده لا اله الا هو
توفيق درك حضور پيامبران بخصوص پيامبران مرسل كه در
برهه هايى از زمان براى برخى از انسانها حاصل شده نعمتى است مغتنم و
استثنايى. چراكه بواسطه آن فرصتهاى تاريخى است كه تاريخ ورق مى خورد و
روحانيات اصيل و شخصيت ساز بوجود مى آيند. اينكه حضرت عيسى در «شام آخر"
نان و شراب را بين شاگردانش تقسيم می کند و می فرماید: «اين عهد و ميثاق
من بر شماست" . «اينها را بگيريد و بخوريد كه اين نان جسد من است. و
پياله را گرفته و شكر نمود و بايشان داد و همه از آن آشاميدند. وبديشان
گفت اين است خون من" (3). مقصود اين است كه فقط
از تعليماتي بهره ببريد كه با گوشت و خون من (عيسي) عجين شده است. يعني
تعليماتي پاك است كه بلاواسطه با گوشت و خون من پيوند دارد . بنابراين
عهد جديد (ميثاق من) با شما اين است كه شما ياران من از تعليماتي
كه ديگران بنام من منتشر مي كنند و از من نيست, بهره نگيريد. اين سخن
حضرت عيسي درواقع بمعني اتمام حجتي است كه او با همه پيروانش مي كند.
درحاليكه مي دانيم كليسا و «جهان مسيحيت" يكسره از تعليمات كساني مثل
پولوس ملهم شده است كه بالكل گفته هايش با آنچه در همين كتاب انجيل از
عيسي نقل شده در بسياري از جاها در تضاد است. از تعليمات پولوس است كه
كليسا توانست دين و قدرت را با هم مخلوط كرده و براي ساليان درازي آن را
بخورد مردم بدهد و بدين طريق بشريت را به راهي بكشاند كه بسياري از خرابي
هاي امروز جهان از كج انديشي هاي آنان بوجود آمده است.
از اينرو به تعليم قرآن مجيد پيامبران و اولياء
الله مائده الهى اند كه اگر انسانها فرصت درك و حضورشان را دريابند و از
تعليمات پاك و دست اول آنها بهره ببرند مى توانند به شخصيتهاي برجسته اي
تبديل شوند. اينچنين است كه هميشه دركنار پيامبران انسانهاي معنوي و
فرهنگي برجسته اي ظهور پيدا كرده اند. و اين در حالي است كه هميشه با
پيامبران (بعداز مرگ آنها) قدرت طلبان و فريبكاران دغلكاري نيز بلند
شده اند كه اگر خوب دقت كنيم مي بينيم كه همه خرابي هاي از اين
گروه است . بقول حافظ:
درين جمن گل بي خار كس نچيد آري / چراغ مصطفوي با
شرار بولهبيست
اين مطلب را پيامبران خود دانسته اند و پيش بيني
كرده اند. چنانكه پيامبر اسلام در «غديرخم" با طرح مبحث حديث ثقلين و يا
حديث (انا مدينة العلم و علي بابها) و حضرت عيسي در مبحث شام آخر اين پيش
بيني را كرده اند و حجتهاي خود را با مردمي كه مدعي اند پيرو اويند تمام
كرده اند.
«فكلوا منها حيث شئتم رغدا = بخوريد از آنها
هرقدر كه بسيار خواهيد"، مقصود غذاي روح و خوراكي هاي است كه
رشد معنوي ما با آنها ميسر مي شود. توجه داشته باشيد كه خوردنى هاى زمينى
را هر قدر كه بخواهيم نمى توانيم بخوريم، چه خوردنى هاى زمينى منبعش
محدود است و بسا خوردنى هايى كه از آن چربى خون و كلسترول و بيماري هاي
متعدد عارض مي شوند و يا اگر بيشتر از مقدار معينش خورده شوند, انسان
گرفتار سوء هاضمه و دردسر مي شود. پس مشخص است كه خوردنى هاي مورد اشاره
قرآن غير خوردنى هاى زمينى است. اغلب مفسرين اسلامي در تفسير اين آيات
چنان سطحی برخورد کرداند كه هرگز توجه نكرده اند با خوردن معرفتي عايد
انسان نمي شود. به همين خاطر است كه در طي زمان هميشه قرآن و انجيل و يا
تورات ملعبه دست شكم پرستاني قرار گرفته كه از زندگاني جز به شكم و زير
شكم و البته قدرت و ثروت فكر نكرده اند و بدين طريق جهاني را به گمراهي و
تباهي كشانده اند. پس همانگونه كه يهوديان و مسيحيان از درك معناي باطني
ايات تورات و انجيل عاجزند, مسلمانان نيز از حقيقت قرآن چيزي نمي دانند و
بدين طريق همه در نفهمي و ناداني مثل هم اند. اگر ملاحظه كنيم مي
بينيم تمامي جنگها و دعواها نیز از همين قشري نگري ها بوجود مي آيند.
درحاليكه اصل معاني باطني آيات خدا چه در تورات و چه در انجيل و همچنين
در قرآن (اگر تحریف نشده باشند) كماكان هدايتگرند و بين آنها اختلافي
نيست. بقول حافظ :
جنگ هفتاد دو ملت همه را عذر بنه / چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
هرجا اختلاف هست بروشني مشخص است كه دستي قدرت طلب و پليد در آن دخالت
دارد. (موضوع آيات بعد) . بنابراين كلام حق در هر كتاب كه باشد و به هر
زبان كه گفته شده باشد يكي است و اگر آن كلام تحريف نشده باشد هيچ
اختلافي بين آنها نيست. (رجوع كنيد به داستان انگور و عنب و ازم
و استافيل كه چهار نفر فارس و ترك و عرب و رومي درباره آن با هم منازعت
مي كردند. مثنوي مولوي, دفتر دوم)
«بخوريد از آنها هرقدر كه بسيار خواهيد", برعكس آيه
قبل است كه فرمود «كولوا من الطيبات = بخوريد از پاكيزه ها"
معلوم مي شود در اينجا (در اين قريه) چيز بد و ناپاكي وجود ندارد. بهمين
خاطر در اين موقعيت قرآن مي گويد «از آنها هرچه بسيار خواستيد
بخوريد". يعني اينكه از تعليمات و آموزه هاي معنوي كه مستقيما
از پيامبران دريافت مي كنيد هرچه استعداد و گنجايش داريد, مي توانيد بهره
ببريد. اما وقتي كه انسانها حضور درك مستقيم پيامبران را نيافته اند و
نمي دانند حق با كيست , مي بايد احتياط كنند و فقط از پاكيزه ها بهره
ببرند. پاكيزه ها همان تعليماتي است كه از منابع اصلي و مطمئن فراهم آمده
و بطور خيلي مشخص با گوشت و خون پيامبران پيوند مستقيم دارند. مثلا خيلي
واضح و روشن است كه نحوه فكري و اعتقادي دكتر علي شريعتي به هيچ رو با
تعليمات پيامبر اسلام ارتباط مستقيم ندارد بلكه عقايد او مخلوطي است از
عقايد بظاهر مذهبي كه بيشتر از اسلام, از فلسفه هاي رايج زمان
مثل ماركسيزم و اگزيستانسياليزم تاثير گرفته است. يا افكار سيدجمال اسد
آبادي يا سيد قطب و مدرس و خميني و بازرگان و بني صدر و يا سروش
و....... اين است كه در چنين شرايطي كه ما هنوز به شهر پيامبران وارد
نشده ايم و با پيامبر زمان خودمان نيز آشنا نيستيم جز اين چاره نداريم كه
فقط از منابع پاك و دست نخورده بهره ببريم و از همه آن مطالبي كه بنوعي
با گوشت و خون پيامبران پيوند ندارند و يا ما از درستي پيوندشان اطلاعي
نداريم , حتي المقدور پرهيز كنيم.
موضوع «هذه القريه" بنوعي ديگر در سوره «التين" تكرار
شده است: «والتين و الزيتون، و طور سينين، و هذا البلد اﻻمين =
قسم به انجير و زيتون و كوه سينا و اين شهر امين". بطوري كه در
اين آيه نيز ملاحظه مي كنيم موضوع «شهر" و «قريه" باز با موضوعات
خوردني مثل انجير و زيتون (كه زيتون را قدما بيشتر به جهت فراهم آوردن
نور و سوخت چراغ مصرف مي كرده اند ) همراه شده است. چراكه انجير و زيتون
نماد دو درخت و دو نوع خاص از ميوه هاي خوردنى و مصرفي است. انجير تمثيل
از درخت زندگي است چراكه ميوه آن از همان سردرخت تماما ماكول و شيرين و
حياتبخش است. در حالي كه ميوه درخت زيتون هم هسته سختی دارد و هم
اینکه از سر درخت ماكول نيست بلكه در مراحل بعمل اوردن خوردني و يا مصرف
كردني مي گردد. با روغن زيتون مي توان چراغ برافروخت و شبهاي تاريك محيط
انساني را روشن كرد. از اين رو درخت زيتون نماد درخت پيامبري و نور معرفت
است. «طور سينا" اشاره به كوه شريعت نبوى مى كند كه نور الهى يعنى حقيقت
ازلي در باﻻى آن قرار دارد كه از طريقت و همراهى «رفيق شفيق" ى چون موسى
مي توان به آن رسيد. «هذا البلد اﻻمين" نيز مانند «هذه
القريه" است كه شرحش بيان شد. اينها همه بيان از اين حقيقت مي
كند كه اگر براي آدمي اين امور فراهم شود ديگر غمي ندارد چراكه وارد شهر
ايمني شده كه همه چيز از دنيا و آخرت براي او در آنجا فراهم است. بقول
حافظ :
مقام امن و مي بي غش و رفيق شفيق / گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
جهان و كارجهان جمله هيچ در هيچ است/ هزار بار من اين نكته كرده ام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم /كه كيمياي سعادت رفيق بود رفيق
به مامني رو و فرصت شمر غنيمت وقت / كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق
در واقع «قريه موسي" همان «بلد امين" و مقام امنی است كه پيامبران وعده
رسيدن به آن را به امت هايشان داده اند. اين آرمان شهر هرگز آن سرزمين
موعودي نيست كه يهوديان ادعا مي كنند خدا به وعده آوردن آنها به سرزمين
فلسطين ايشان را از مصر بيرون آورد. اين يك دروغ و تحريف بزرگ تاريخي است
كه يهوديان مي كنند. از آينرو آنها حتا آيات تورات را براي جا انداختن
اين سخن بی معنی تغيير داده اند (موضوع آيه بعد). درحالي كه سرزمين
موعودي خدا, سرزميني است مثالي از ملك ملكوت , كشور صلح و سلام, ديار
حبيب نه بلاد غريب. اگر سرزمين موعودي خدا زمين فلسطين بود, پس چرا موسي
آنها را چهل سال در بيابانهاي سينا معطل نگاه داشت؟ كسي كه بني
اسراييل را از آبهاي درياي سرخ بسلامت گذر داد براحتي مي توانست بعد از
طي دو سه ماه راه, آنها را به زمين كنعان و فلسطين راهنمايي كند.
درحاليكه موسي بقصد و بعمد آنها را در بيابانهاي سينا معطل نگه داشت كه
راههاي آدميت را به آنها بشناساند و آنها را با قوانين صلحجويانه و سالم
(نگاه كنيد به معناي اور شليم) آشنا سازد. درحاليكه مي دانيم يهوديان هم
در آن زمان و هم در اين زمان جز با ريختن خون ساكنان اصلي آن سرزمين ها و
زور و غدر نتوانسته اند بر اين زمينها چيره شوند. اين يك تحريف تاريخي
است كه يهوديان در طي قرنهاي متوالي آن را مكررا ادعا مي كنند تاكه دروغي
را كه از سه هزار و دويست سال پيش هربار تكرار مي كنند, راست جلوه كند.
در حالي كه مشخص است كه واژه اورشليم و بيت المقدس به جايي گفته نمي شود
كه در آنجا صلح و آشتي معني ندارد. آنچه موسي از برپا داشتن «خيمه
جامعه" در نظر داشته در راستاي همان وعده اي است كه بطور يقين او در
سرزمين مصر به يهوديان داده است و جز اين نيست كه پايه هاي شهر آرماني
«اورشليم" از همين «خيمه جامعه" تاثير گرفته است كه شرحش داده شد. به همن
خاطر است كه قرآن در آيه 59 در امتداد اين سخن بنوعي اشاره به تحريف بني
اسراييل از موضوع قريه و سرزمين موعود مي كند و همچنين در دو آيه
بعد (60) به اين مسئله مي پردازد كه موسي برای رسیدن به
آن جامعه آرماني چه هدفی را پیگیری می کند.
«و سجده كنان به «آن در" وارد شويد"
يعنى وقتى به در خانه خدا وارد مي شويد با خضوع و خشوع و محو انانيت و
قدرت طلبي از خود وارد شويد . «در" ، درعين حال به اولياء الله و
پيامبران مرسل اشاره دارد كه درواقع انسانها از آنجا به عالم ملكوت خدا
وارد مي شوند . بنابراين سجده به «در " مثل سجده فرشتگان بر آدم است.
حافظ مى گويد:
بر در ميخانه عشق اى ملك تسبيح
گوى/ كاندر آنجا طينت آدم مخمر مى كنند
مقصودش همين در است. خواجه حافظ بيش از 120 بار در
ديوان اشعار خود به موضوع «در" اشاره مي كند و در همه آنها بر اهميت و
حرمت موضوع «در" تاكيد كرده است.
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست/
كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس
هر راهــــرو كه ره به حريم درش
نبــــرد /مسكين بريد وادى و ره در حـــرم نداشت
«و بگوئيد از ما بگذر". يعنى آنگاه
به چادر موسي وارد شديد بدانيد كه به خانه خدا وارد مي شويد. پس از صميم
قلب از خدا بخواهيد كه از خطاها و گمراهى هاي پيشين شما درگذرد. «بگوييد
از ما بگذر". چراكه خداوند آن محل را قريه امين خود قرار داده و به سبب
وجود آن انسان معنوي (در) از گناه و خطاى كسانى كه به او ايمان مي اورند
و بر او وارد مي شوند, در مى گذرد.
درك حضور يك انسان معنوي كه در نزد خدا گرامي داشته
مي شود, بمثابه وارد شدن به «خيمه موسي" و يا «مدينةالنبي" است كه از
آنجا انسان مي تواند با برخورداري از راهنمايي هاي آن رهبر معنوي به عالم
قدسى وارد شود. بقول سعدي :
از در آمدي و من از خود بدر شدم /
گويي كزين جهان به جهان دگر شدم
گوشم براه تا كه خبر مي دهد ز دوست / صاحب خبر بيامد
و من بي خبر شدم
چون شبنم افتاده بدم پيش آفتاب / مهرم بجان رسيد و
به عيوق بر شدم
تا رفتنش ببينم و گفتنش بشنوم / از پاي تا بسر , همه
سمع و بصر شدم
من چشم ازو چگونه توانم نگاه داشت / كاول نظر, بديدن او
ديده ور شدم
اين صحنه ها اگر بخواهيم ترسيم كنيم جز اين تصور دست
نمي دهد كه سعدي به خانه اي پاي گذارده كه صاحبش يك شخص بسيار معنوي بوده
است. يا مثل اين شعر حافظ كه مي فرمايد:
زان روز بر دلم در معني گشوده شد/
كز ساكنان درگه پيرمغان شدم
نكته : مقصود از «در"
به هيچ رو به ملاها, كشيش ها و كاهنان قدرت طلب و صوفیان حقه باز اشاره
ندارد. ايشان دزدان و رهزناني اند كه از پشت بامها وارد شده اند.
بنابراين كساني هم كه براي فهم دين شان به ملاها و كشيش ها و خاخامها و
فيلسوفان مذهبي مراجعه مي كنند كساني اند كه از غير در
وارد شده اند و بهمين خاطر آنها در زمره گمراهان قلمداد مي شوند . قرآن
و انجيل همه ملاها و كاهنان و كشيشان را بمثابه دزدان و رهزناني قلمداد
كرده اند كه ايشان از پشت بام ها و از باﻻى ديوار ها وارد شده اند.
چنانكه آيه 189 سوره بقره مي فرمايد: « .....
درست نيست كه شما از پشت بامها وارد شويد, وليكن , خوب است كه تقوا كنيد
و به «آن خانه ها" از «درها" وارد شويد". آيه 59 (آيه بعد) قرآن
همه آن تحريف كنندگان حقيقت را فاسق بمعني زشتكار مي نامد.
نكته: روحانى واقعى مدعي هيچ چيز
نيست. به همين خاطر او از ديد چشم مردم غايب است. او را هيچ كس به سبب
آرايش ظاهرش نمى شناسد(4). آنچه را كه در زمانهايي به
سبب اتمام حجت براي برخي از اقوام بشري بطور علني رخ داده و مثلا
پيامبراني چون موسي و عيسي و محمد و زرتشت ظهور يافته اند و براي مدت
زمان بسيار محدودي مردمان توانسته اند ايشان را در مقام پيامبري
دريابند, براي آن بود كه درستي اراده خدا از اينكه آدم را جانشين خود
قرار داد تا در روي زمين راهنماي انسانها باشد, عينيت يابد. (داستان آدم
را كه پيشتر شرح كردم فراموش نكنيد). ازاينرو همه اهل مذاهب بايد بدانند
كه شهر امين و دارالسلام و بيت المقدس موعود پيامبران, يك شهر زمينى نيست
كه فرضا خداوند قوم بنى اسراييل را به وعده رسيدن به سرزمين فلسطين آنها
را از مصر به آنجا كشانده است. سرزميني كه بضرب و زور دولتهاي
قدرتمند جهان و به جنگ و خونريزي بدست مي آيد كجا مي تواند سرزمين قدس
خدا باشد! سرزميني كه بايد براي اشغال دوباره اش از روی جسد
میلیونها انسانها و ویرانی خانه های مردم بگذرند كجا مي تواند بلد صلح و
صفا و امن خدا باشد. بيت المقدس و بلد امين پيامبران شهرى است مثالي و
سمبليك از ملكوت خدا و اينكه آنجا همه امنيت و صلح و خير و سلام و زيبايي
است. بيان وصف چنين شهري نيز جز اين نيست كه انسانها براي رسيدن به آن
تلاش كنند كه صلح و سلامتي را هرچه شفافتر منتشر كنند. آنچنانكه حافظ
معتقد بود:
من از بلاد حبيبم نه از ديار غريب/ مهيمنا به رفيقان
خود رسان بازم
بلاد حبيب حافظ شهر آرماني پيامبران بعني ملكوت خدا
است. آنجا كه فرمود:
مايه خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست / مي كنم جهد كه
خود را مگر آنجا فكنم
حضرت عيسى نيز در انجيل يوحنا بخش دهم مى فرمايد:
«من در هستم. هر كس كه نجات و رستگارى را خواهد بايد كه
صليبش را برداشته از من پيروى كند". «صليبش را برداشته " يعنى اينكه در
اين راه بايد از جان خويش بگذرد و از راه من به ملکوت خدا وارد شود.
چراكه سازمانهاي مذهبي و قدرت طلب بطور قطع و يقين اجازه نخواهند داد
تاكه انسانها بدون گذشتن از آنها به موضوعات ديني وارد شوند. به همين
خاطر ملاها (اعم از آخوندها و خاخامها و كشيش ها و صوفي ها) اول كساني
اند كه حقيقت جويان را مي كشند. بدين سخن مي توان گفت كه صليب علامت
تسليم و مسلمانى است و صليب بر داشتن بدين معني است; كسي كه مي خواهد
حقيقت را بشناسد به خطر اين قضيه بخوبي آگاه است. از اينرو تسليم حق
است . يعنى همين مفهوم قران كه ميفرمايد «سجده كنان به آن در
وارد شويد". چرا كه سجده بمعنى بخاك افتادن و از خود گذشتگى
است. اين همان فناى موجوديت خاكى است در برابر حضرت حق كه در اغلب مذاهب
ابراهيمى بنوعى به آن اشاره مى شود.
بنابراين «در" در معارف مذاهب ابراهيمي اشاره به
وجود انسان كامل مي كند كه بدون گذشتن از او كسى به حريم قدس الهى راهي
ندارد.(5) اگر پيامبر اسلام فرمود: «انا مدينه
العلم و علي بابها= من شهر علمم و علي در آن" منظورش همين نكته
است. چراكه پيامبر گرامي با بيان همين سخن درواقع جانشين خود و در شهري
را كه او حصار و چارديوارش را بنا كرده (كليات موضوعات فرهنگ اسلامي) و
راهي كه مردمان مي بايد از آن وارد شوند را با اين سخن معين كرده است.
امروزه اغلب شيعيان علوي و صفوي بايد بدانند كه با گذاشتن كساني مثل
شريعتي ها و خميني ها در جاي پيامبر و مقام علي بن ابي طالب , همه به اين
وصيت پيامبر اسلام خيانتكارند. چراكه اسلام سياسي مثل خميني يا مذهب
التقاطي از نوع مذهب علي شريعتي هيچ ربطي به تعليمات معنوی علي بن ابي
طالب ندارد. به باور من همه بدبختي ها و ذلتهاي جوامع باصطلاح اسلامي
نيز از آنجايي نشات گرفته كه مسلمانان از اصل تعليمات پيامبر گرامي و
آستاني كه او براي ورود به معارف الهي مقرر داشته دور افتاده اند . از
اينرو اگر بعد از همه آن حوادث وحشتناک و سمومي كه از ملاها و آخوندها و
قشری مذهبان بر طرف بوستان فرهنگ ايران وزيده ما كمآكان بوي گل و
رنگ ياسمني را مي بينيم, همه از آنجايي است كه فرهنگ اسلامي ما بنوعى از
نحوه اندیشه فرزانگاني چون فردوسي و فارابي و ابوعلي سينا و ابوعلي
مسكويه و سنايي و نظامي و بيهقي و ناصر خسرو و ...... تاثیر گرفته است كه همه ايشان
بنوعي شيعه مذهب و «رافضي" و «قرمطي" بوده اند. اين نحله فكري و اعتقادي
بهيچ رو شبيه آنچه ما امروزه از واژه «شيعه" مي شناسيم نيست. از اينرو
اينها را بايد از هم جدا كرد و ايشان با نام هايي كه برازنده شان
است ناميد تا حق و باطل بهم مخلوط نشوند و گروه ها از هم شناخته گردند.
در اين كار بايد همه آن سازمانهاى مذهبى و همچنين سلسله هاى درويشى را
كه بصورت «كالت" اداره مي شوند و بدروغ خود را به مولي علي و مكتب عرفان
اسلامي وصل مي كنند, از نظر دور نداشت. چراكه ايشان همچون آخوندها و
ملاها در زمره آفات دينى و فرهنگى محسوب مي شوند و اغلبشان در بوجود
آوردن همه ي اين خرابي ها بنحوي دست دارند.
«و نيكوكاران را افزايش مى دهيم"
يعنى آنگاه كه شما از راه درست (از در ویژه آن) وارد این جامعه شدید
و آنگاه که اذعان کردید که خطاکار بوده اید، خدا نيز از خطاهاي شما در مى
گذرد و شما را جزو شهروندان نيكوكار «شهر امين" بحساب مى آورد و اين چنين
بر جمع صلحا و نيكوكاران مى افزايد.
نکته : امروز بر همه آگاهان مسائل
انساني مشخص است كه اذعان كردن به خطا , یک اصل و یک مرحله اساسی در
بهبود بيماريهاي رواني از قبيل اعتياد به مواد مخدر و الكل و
ديگر اختلالات شخصیتی محسوب می شود . درواقع بيشتر خطاها هاي ما خطاهايي
است كه از مشكلات و نارسايي هاي زندگي در جامعه شهري و جوامعي كه بر اصول
درستي برپا نشده اند و ظلمی که افراد جامعه برهم وارد می کنند، بروز مي
كند. ابن بدين معني است كه اغلب گناهان ما به سبب ستم و يا تجاوز ناشي از
بدآموزي هاي مذهبي و اعتقادي حاصل مي شود. بنابراين گناه هم در جنبه
هاي فردي مطرح است و هم در جنبه هاي جمعي و اجتماعي , بدين عبارت كه هركس
در زمانهايي بنوعي گناه و ظلم كرده و يا قرباني گناه و ظلم ديگري شده, مي
بايد آن را درجايي كه كاربرد دارد (حتي المقدور نزد يك روان شناس
متخصص) اذعان دارد تا مگر با راهنمايي هاي آن پزشك متخصص به جهت ادامه
زندگي و پويايي و تكامل از عذاب وجدان خلاصي يابد. همينطور اگر ملتها و
جوامع در برهه هايي از زمان بعلت غفلت فرهنگي و بي دانشي گرفتار يك
گمراهي عمومي مي شوند, مي بايد همه آنها بنوعي به گناه و گمراهي خود (حتي
المقدور در پيشگاه وجدان تاريخ) اعتراف كنند تا مگر كل جامعه و نسلهاي
بعدي به مخمصه راهي كه آنها در پيش گرفته بودند, نیفتند و بتوانند به
راههاي درست و پويا تغيير جهت بدهند. بنابراين اگر كساني قصد دارند در
ايران به يك آشتي ملي برسيم و يا در سطح جهان جنگي درنگيرد, بايد بدانند
كه جز با اعتراف به گناه از طرف گروه هاي خطاكار و ملتهاي تجاوزگر به هيچ
آشتي و صلحي نخواهيم رسيد. در وجه كشوري, مثلا اگر ملي مذهبي ها كه در
انقلاب سال 57 به دنبال خميني راه افتادند و يا اگرچپي ها و راستي ها و
گروه هاي تندرو به جهت قدرت طلبي حقايقي را در نظر نگرفتند و مرتكب خطا و
اشتباه شدند, همه مي بايد مسئوليت خطاهايشان را بدوش بگيرند و از گناهي
كه مرتكب شده اند، گناهی که از آن مرگ و فساد و نابودی حاصل شد، (اگر به
خدا اعتقاد ندارند) حتي المقدور در «پيشگاه تاريخ" و «وجدان ملت" پوزش
بخواهند. همينطور اگر قصدي هست كه جهان به يك صلح و آرامش نسبي برسد,
همه ملتهاي خطا كار و تجاوزگر (آنهايي كه حقيقت و تاريخ را تحريف كردند)
مي بايد به خطاي خود اذعان كنند و از خدا (يا وجدان تاريخ و بشريت) پوزش
بخواهند.
نکته : در اينجا بد نيست توضيح دهم
كه وجود محراب در مساجد اسلامي چيزي نيست جز اينكه محراب تصويري است از
«در" خيمه گاه «جامعه" موسي كه او آن را در بيرون لشكرگاه برپا ساخت.
چراكه جنگ واقعي انسان, جهادي است كه او جدا از هر قدرت بيروني با
خودش مي كند. به همين خاطر محراب محل افتادگي و سجده كردن است و از
اينرو از ريشه حرب به معني جنگ گرفته شده كه انسان از اينجاست كه
مي تواند با شيطان نفس خود (يعني موضوع گاو بقره) مبارزه كند. نام محراب
اگر از «مهراب" ميترايي هم گرفته شده باشد, باز آن محلي است كه انسان
كامل (ميترا) در آنجا با گاو نفس مبارزه مي كند و نهايت آن را مي كشد.
ا
۵۹ -
پس آن ستمكارانى كه «قول" را به
غير آنچه كه بايشان گفته شد عوض كردند
ما هم برآنها كه ستم كردند از
آسمان عذابى فرو فرستاديم
چرا كه آنها
زشت كردار مى بودند
موضوع اين آيه خصوصا اشاره به تحريف كلام خدا در
مورد سرزمين موعود دارد كه يهوديان برحسب قدرت طلبي آن را ادعا كردند
تا به تجاوزاتشان به مردم فلسطین و سرزمینهای مجاور مشروعيت الهي بدهند.
درحاليكه قصد خدا از طرح سرزمين موعود آن بود كه آنها با وارد شدن
به جامعه صلح آميز (اورشليم) با قوانين ملكوتي آشنا بشوند تا هركجا قدم
گذاشتند آنجا را به شهر صلح و بيت المقدس تبديل كنند . نه اينكه به
سرزميني وارد شوند كه براي تصاحبش كلام حق خدا را تحريف كنند و جهاني را
با آن به جنگ و ستيز وادارند. از اينرو ستمكار در اين آيه خصوصا به
ملاهاي يهودي اشاره دارد كه سخن خدا را بغير آنچه كه به ايشان گفته شد
عوض كردند. درعين حال از آنجايي كه قرآن دقيقا به موضوع تحريف اشاره نمي
كند, مشخص مي كند كه موضوع عوض كردن قول خدا فقط منحصر به يهود نيست و در
اينكار مسيحيان و مسلمانان و البته همه پيروان مذاهب من درآوردي به يك
نحو مشابه عمل مي كنند. درواقع آيه مشخص مى كند كه بدترين ستمكاران
مذهبيونى هستند كه قول خدا و تعاليم پيامبران را براى خواسته هاى زمينى,
قدرت و ثروت و رياست تغيير مى دهند و از اينرو ملاها و آخوندها در قرآن
نامشان فاسق است. در قرآن بزرگترين ستم ,ستمي است كه از تحريف قول خدا
بوجود مي آيد. چراكه با دگرگون كردن قول خدا مردم از دانستن عهد خدا و
قانون الهي در كنشها و واكنشهاي فطري بازداشته مي شوند. به همين خاطر از
طريق تحريف قول خدا مي توان فساد و خونريزي كرد. از اينرو بزرگترين ظلم
نزد خدا ظلمي است كه مذهبيون با نسبت دادنهاي دروغ باو مي كنند و اينچنين
در جهان فساد و خونريزي بپا مي كنند .«ما هم
برآنها كه ستم كردند" يعني بر آن
ملاهايي كه دستشان به خون مردم آلوده مي شود و در كشتار مردم و نابودي
زندگاني انسانها دخالت مي كنند« بر آنها عذابي از آسمان فرو
فرستيم". يعني وقتي كه قشريون مذهبي بقدرت و ثروت مي رسند و
دستشان بخون مردم آلوده مي شود، بايد بدانند كه آنها با عالم بالا به جنگ
برخاسته اند در نتيجه از عالم بالا بر آنها عذاب نازل مي شود. خدا
يهوديان را بخاطر همين قضيه به سه بار مشخص بشدت تنبيه كرده است (درحمله
بابليان بدست بخت النصر, در حمله روميان بدست امپراتور تايتس , در جنگ
جهاني دوم بدست نازي ها). همينطور مسيحيان و زرتشتيان و مسلمانان را
بارها بخاطر همين بدآموزي هاي مذهبي شان تنبيه كرده است. چراكه ايشان ابا
ندارند كه بنام خدا خون بريزند و فساد كنند. بنظر مي رسد كه اين بار
راستي راستي نوبت مسلمانان است كه مي بايد بشدت تنبيه شوند. چراكه نسل
آنها نيز بخاطر بدآموزي هاي ملاهاي شان و تحريفي كه در معاني كلام قرآن
کرده اند, خراب شده است و بخاطر ظلمي كه از اين طريق مي كنند, بايد
بدانند كه بزودي از اسمان بر آنها عذاب فرو فرستاده خواهد شد. (اينروزها
بنظر مي رسد كه موضوع فرود آمدن عذاب از آسمان با بمباران
شهرهاي خاورميانه به نوعي مصداق يافته است ).
پس آن ستمكارانى كه قول را به غير آنچه كه
بايشان گفته شد عوض كردند مراد ملاها هستند كه كلام خدا را به
جهت سروري كردن بر مردم و رسيدن به قدرت و ثروت عوض كردند. آنها كه رداى
بلند بر تن كردند و خوش دارند كه در ميان مردم به سرشناسي زندگى كنند و
مردم آنها را به القاب حجت اﻻسلام و آيت الله و رباى و پدر روحانى و پير
و عارف بشناسند و به ايشان آقا آقا بگويند. آنها كه در صدر مجالس مي
نشينند و موعظه نشده ديگران را موعظه مي كنند. كساني كه تدليس مى كنند و
دين مى فروشند و ريا مى ورزند. زشت تر از اين كار كاري نيست و به همين
خاطر خدا آنها را فاسق و زشتكار مي نامد.
«رجز" مقلوب زجر است و مفهوم آن عذاب و تفرقه و
جدائى است. موضوع عذاب كه در مفهوم تفرقه و جدايي معني مي دهد در برابر
موضوع پيوستگي و وصل بهتر درك مي شود. چراكه از نظرگاه دین، استقرار خدا
و هستی موجودات روحانی در وحدت و نطم يگانه است. یعنی اینکه همه
روحانيات ملكوتي بر حسب اتصالی که با خدا دارند با او يگانه می شوند و
جزوی از دستگاه وجود و خلقت خدا (با تمامی اسماء الهی) می
شوند. بنابراین هرآنچه كه از اين نظام نيست خدا او را از دايره قدس خود
جدا و خارج می کند . اينجاست که عذاب معنی پیدا می کند و اینجاست كه قرآن
مذهبيون ظالم و تحريف گر را فاسق مي نامد. چه اصل فسق در عربي از
چيزي خارج شدن است. فاسق كسى است كه خلاف صلح عمل مى كند, از اينرو از
دايره قدس خدا خارج است. مذاهب راستين از اينرو بوجود آمده اند كه انسان
جدا شده را به اصلش كه همان ذات خداوندگارى است پيوند دهند كه با او
مجتمع و يگانه شود. اما آنها كه از اصل خود دور مانده اند از دايره قدس
الهى جدا شده اند . از اينرو در كشاكش نيروهاى جاذبه اى جهان مادى بطور
يقين زجر مى كشند. تشكيلات و سازمانهاى سياسى كه باورهاى متفردانه را
تبليغ مى كنند از نظام و جمع ملكوت هستى جدايند، از اينرو زشتكار و فاسق
محسوب مى شوند.
نكته : مذهبيون اند كه كلام خدا را
تغيير داده اند، واﻻ غيرمذهبيون اصوﻻً اعتقادى به خدا ندارند كه بخواهند
كلام را تغيير دهند. ناگفته نماند كه تشكيلات مذهبى و بر قرارى سازمانهاى
دينى اول بار (در مذاهب ابراهيمى) توسط بنى اسراييل ايجاد شد و از همينرو
در اين آيات آنها بعنوان نمونه مورد مثال واقع شده اند چراكه آنها بطور
گسترده به تحريف تورات پرداخته اند و در واقع آنها مخترع اين كارند و از
ايشان است كه اين عمل زشت به ساير مذاهب منتقل شده است. بنابراين وقتي
قرآن مي فرمايد « واذ .... " يعني «بيادآوريد آنگاه كه ...." , مقصود آن
است كه شما مسلمانان به عاقبت و عقوبت كار ملاهاي يهودي در تحريف تورات
بينديشيد و آن را بياد آوريد , تا بدانيد كه نبايد به اين كار زشت (تحريف
كلام خدا) بپردازيد.
نكته: «قول" در قرآن كريم در آيات
بسيارى اشاره شده كه اگر بصورت مطلق باشد بمعنى سخن خدا و كلام حق است.
در اين آيه نيز كه مى فرمايد: «فبدل الذين ظلموا قوﻻ غيرالذى قيل
لهم= پس آنهايى كه ظالم بودند قول را دگرگون كردند به غير آنچه كه بايشان
گفته شده بود" منظور ملاها و آخوندهايى هستند كه سخن خدا را با
پس و پيش كردن حروفي در اصل و يا با كم و زياد كردن كلماتي در ترجمه و
تفسير به مطلب ديگرى بدل كرده اند كه منظور اصلي از آن حاصل نمي شود.
يعني اينكه ملاها و آخوندها و حتا فيلسوفان مذهبي قول و سخن خدا را براي
مقاصد دنيوي و بيان نظرات سياسي خود تغيير مي دهند. پس «قول" در اين آيه
بخصوص و برخي ديگر از ايات قرآن هر سخن و كلامى نيست. بلكه آن فقط و فقط
به سخن خدا و آنچه كه بطريق نزول وحى بر پيامبران فرود آمده است. اشاره
دارد. مثلا در آيه 17 و 18 سوره زمر كه مى فرمايد: «والذين
اجتنبوا الطاغوت ان يعبدوها و انابوا الي الله لهم البشرى ، فبشر عباد،
الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه اولئك الذين هديهم الله و اولئك هم
اولوا الباب = و آنهايى كه طاغوت (رهبران سرکش) را دورى گزيدند كه
پرستشش نكنند، و بسوى خدا توبه كردند، براى آنها مژده و بشارت است. پس تو
(اى پيامبر) بندگان را بشارت ده ، آنهايى را كه سخن (حق) را مى شنوند.
پس به نيكويى آن را پيروى مى كنند. آنها كسانى اند كه به هدايت خدا رسيده
اند و آنها همان صاحبان خرد ناب اند". اين قول هر قول و سخني نيست كه
فرضا ما از ميان سخنها سخني را كه بهتر است انتخاب كنيم و سپس پيروي
كنيم. درحالي كه «القول" در اينجا همان سخن حقي است كه فرمود به رهبران
مذهبي ظالم (طاغوت) از اينكه بزرگشان بخوانید به فرمانشان گردن نهيد ,
دوري كنيد (بعبارت امروزي ; نافرماني مدني كنيد) و از اينكه قبلا
تعظیمشان کرده اید, توبه كنيد, بشارت خدا براي اين چنين مردمي است. نه
آنهايي كه از ميان سخنها سخن بهتر را تشخيص مي دهند. اين قولي است كه
بايد آنرا پس از شنيدن به اجرا درآورد يعني به بهترين نحو پيروي كرد.
بعبارت ديگر نبايد آن را دگرگون و تحريف كرد بلكه بايد به بهترين نحو
آنرا پیروی كرد. و تبعیت کردن از این قول بدان معنی است که بطور گسترده
نافرمانی کرد تا دیکتاتور سقوط کند. اغلب مذهبيون، بخصوص قشر باصطﻼح
«روشنفكر مذهبي" كه اغلب ملي مذهبي ها از آن دسته اند , همين قول محكم و
كلام روشن خدا را به گونه ديگرى تغيير داده اند كه گويى بشارت خدا از آن
كسانى است كه سخنها را مى شنوند و از آن ها بهترينش را انتخاب و تبيعت
مى كنند. اين سخن بيهوده و نامربوطى است كه بطور قطع و يقين از قرآن
نيست. آن كس كه سخنها را مى شنود و از ميان آنها بحساب خودش بهترينش را
انتخاب مي كند , در نزد قرآن شايسته هيچ بشارتي نيست. چراكه اين امر نسبى
است و هركسى بنا به عقل محدود و تربيت اجتماعى و باورهايش سخنها را مى
شنود و از ميان آنها به يكى شان كه بنظر خودش از همه بهتر است عمل مى كند
. درحاليكه منظور قرآن به قولي است كه مشخصا در آیه قبل بصورت «القول" به
آن اشاره کرده است. وانگهى «القول" مفرد است و جمع نيست كه قشري مذهبي ها
آنرا به سخنها ترجمه مي كنند. همچنين در اينكه يك سخن بصرف اينكه بهتر
از ديگرى است, حجتى نيست كه بايد از آن تبعيت كرد. در حاليكه موضوع
«القول" به سخنى برمى گردد كه در آيه پيش به آن اشاره شده كه فرموده
بشارت از آن بندگانى است كه از طاغوت يعنى از آن رهبران ظالم (بويژه
رهبران مذهبي ظالم) دورى مى كنند و به احكام شان گردن نمى نهند.
بلكه بسوى حق توبه و انابه مى كنند كه چرا زمانهايي را از آن دروغزنان
پيروي كرده اند. و تو هم بشارت ده آنهايى (بندگانى) را كه سخن درست خدا
را مى شنوند و سپس, به طاغوت (به رهبرظالم ) پشت مي كنند. چراكه دورى
كردن از رهبران سركش, نيازمند همت و جرات است كه هركس آن را نمي كند. پس
بشارت ده آناني كه پس از شنيدن سخن حق به طاغيان (مذهبي و سياسي) پشت مي
كنند. آنهايى كه به اين مرحله پا مى گذارند آنها هدايت يافتگانند
و آنها همان صاحبان خرد ناب اند.
خدا مى داند كه اين مدعيان مذهبي , چه از نوع آخوندى
و چه از نوع كلاهى و باصطلاح روشنفكر مذهبى ، از بابت دگرگون كردن مفاهيم
قرآني مثل همين آيه و آيه 17 و 18 سوره زمر چه صدمات جبران ناپذيري به
روند تكامل انديشه و نسلهاي انساني زده اند و با آن ملتي را به گمراهي
كشاندند. اینها اگر از گمراهی هایشان و بدآموزی هایشان دست نکشند و توبه
نکنند کجا مشکلات ما حل خواهد شد؟
مآخذ و يادداشتها
1) رجوع كنيد به تفسير ابوالفتوح رازي , جلد اول
ص 200 و ملاحظه كنيد چگونه در خصوص معناي «اين قريه" مفسرين اختلاف كرده
اند, قتاده گفت مراد بيت المقدس است. ابن كيسان گفت مراد شام است. ضحاك
گفت اردن و رمله و فلسطين و تدمر است از بلاد روم مقاتل گفت ايله است .
بعض ديگر گفتند مراد شهري است نام او اريحا.
ا 2) ترجمه فارسي كتاب
مقدس بسیار اشكال دارد که جوابگوی یک کار تحقیقی نیست - من متن این
قسمت را از روی ترجمه انگلیسی کتاب مقدس به فارسی برگرداندم.
ا 3)رجوع كنيد
به اناجيل چهارگانه در عهد جديد، در بابهاي آخرشان (مربوط به شام آخر) .
هريك از اناجیل چهارگانه اين واقعه را بنحوي بيان داشته كه بالاخره
بركسي معلوم و مكشوف نشود كه ماجراي شام آخر چیست و عیسی بالاخره در این
داستان چه مطلبی را بازگو می کند. درحالیکه مشخص است که شام آخر حضرت
عیسی در پيوند وصيت و اتمام حجت اوست به پيروانش كه جز سخنان او و سنت او
سخني نگويند و عمل نكنند. كاري كه هرگز كليسا نكرد و آنرا برحسب تفسیر
پولوس (پال)بر ذوق و پسند «نجيب زادگان" رومي و آیین پگانها
(میترایی) تغيير داد و گندي بالا آورد كه امروز بخشي از خرابي هاي انديشه
مذهبي در جهان مربوط به زيانهايي است كه آنها وارد آورده اند.
4) آنها که غریبه بودند و در مسجد مدینه بر حضرت
محمد وارد می شدند، هرگز نمی توانستند از طرز لباس پوشیدن پیامبر و مسند
و مقام او پیامبر خدا را بشناسند. چراکه پوشاک محمد به لباس مردم زمانش
بود و او در مسجد بغیر آن زمان که بر روی منبر برای مردم سخن می گفت، جا
و مکان بخصوصی نداشته است. باید از این رهبران مذهبی و ملاها و صوفی ها
پرسید که شما بر حسب چه سنت و مذهبی لباس ویژه روحانیت می پوشید و چراست
که در صدر مصطبه ها مسند می اندازید ؟ در اصول کافی آمده كه مومن در ميان
مردم گمنام است. رجوع كنيد به اصول كافى بخش ايمان
5) در سفر خروج باب سي و سوم آيه 11 مي خوانيم كه
وقتي موسي از خيمه جامعه خارج مي شده يوشع بن نون جوان در آنجا مي مانده
است. و اين نشان مي دهد كه حاجب و پرده دار خيمه گاه جامعه كسي نبوده جز
يوشع . از اینجاست که گفته می شود يوشع بعداز موسي جانشین شد و رهبری قوم
را بعهده گرفت. بنابراين نظر بايد گفت كه مسلمانان بویژه شیعیان به
اشتباه و نادانی اين حديث را كه به پيامبر اسلام نسبت مي دهند كه می
گویند پیامبر فرموده : نسبت من به تو ( ای علي) مثل نسبت موسي با هارون
است با اين تفاوت كه بعد از من نبي نخواهد آمد. این سخن سراسر غلط است
چراكه جانشين حضرت موسي يوشع بن نون است نه هارون. اغلب مسلمانان این
موضوع را نمی دانند. .