پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول
  •  
  •  
  • قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني

    سوره گاو شيرده (بقره) شرح آيه 57
    (2/15) قسمت پانزدهم از بخش دوم
  • حسين ميرمبيني
  •  
    هر راهرو که ره به حریم درش نبرد
    مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت
    حافظ ببر تو، گوی سعادت که مدعی
    هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت  
     
     
     
     
    ا57 - وابر را بر شما سايه كرديم، و
    « آن مّن و سلوا» را برايتان نازل كرديم
     ازپاكيزه ها آنچه را روزي تان كرديم بخوريدi 
     بما ظلم نكردند و ليكن بر خودشان ظلم كردند  
     
    پيشتر از اين اشاره شد (55 سوره بقره) كه قوم بني اسراييل براي باورداشتن به سخن موسي و اينكه رهبری او را بپذبرند, از او طلب حجت  كردند كه: «..... اى موسى ما بتو ايمان نياريم مگر آنكه ما خدا را به آشكار ببينيم ».
     
    بعد ديديم كه خداوند به خواسته آنها پاسخ مثبت داد و چنانكه گفتيم خدا خودش را از طريق نورش (صاعقه) به آنها معرفي كرد. آنها بعداز ديدن نور خدا به سبب درك عظمت نور او بيهوش بر زمين افتادند و بعد در آيه 56 فرمود: «سپس شما را پس از مرگتان بر انگيختم، شايد شكر گزار باشيد» يعني چون نور خود را از طريق صاعقه بر شما زدم شما كه پيشتر مرده بوديد, زنده شديد. يعني اينكه شما بعد از این به سبب دیدن نور خود بيدار شدید.  اينجا بود كه آنها به سخن موسي ايمان آوردند و توانستند با رهبريت او بعنوان يك قوم هدايت يافته و با فضيلت قيام كنند. (مثل سخن مولانا كه گفت:مرده بدم زنده شدم / دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم) . بعد از اين است كه قرآن مي فرمايد: «و ابر را بر شما سايه كرديم» يعني اينكه ابر هدايت را بر شما پوشش و سايه كرديم كه زير آن از معارف ناب الهي برخوردار شويد. سايه ابر و يا «سايه شرف»  همان فره ايزدي است كه در  فرهنگ پيش از اسلام ما ایرانیان بسيار از آن ياد شده است (1).
     
    «ابر را بر شما سايه كرديم» يعني شما مردم با پذيرفتن موسي بعنوان رهبر و باور داشتن سخن او , اصل را بر جاي خود نشانديد (بر عكس آن هنگامي كه جامعه غوغاگران و انسانهاي بي مايه را بر مساند و مقامات بالای جامعه قرار مي دهند) . از اينرو  پروردگار ابر رحمت خويش را بر شما سايه انداخت تا زیر سایه آن بتوانيد رهنمون شويد و به هويت يك قوم صاحب فرهنگ قيام كنيد.  ا
     
    ا«سايه ابر» , يا «سايه شرف» تنها زماني بر سر ملتها افكنده مي شود كه ملتها بتوانند انسانهاي برجسته را در ميان خود بشناسند و آنها را در جاي خود بنشانند. بنابراين سايه شرف در آن برهه تاريخي از آنرو بر سر ملت يهود افتاد كه آنها توانستند حقانيت رهبري موسي را درك كنند و به سخن او باور بدارند. از اين سايه است كه برخي از يهوديان توانستند حق شناس بشوند و  از ميانشان پيامبران بزرگي ظهور پيدا كند. برعكس اين دوره, زمانهایي است كه ملت يهود بعلت اينكه ملاها و كاهنان بي مايه و دروغزن را بر مسند پيامبران نشاندند که به همین دلیل حقير و ذليل شدند. در این زمانها آنها پيامبران را يا مي كشتند (مثل ارمیاء و عيسي) و يا آنها را مجبور مي كردند كه به بيابانها كوچ كنند (مثل يحيي) و در خارج از شهر زندگي كنند. حافظ هم آنجا كه مي فرمايد: ا
     
    هماى گو مفكن «سايه شرف» هرگز / بر آن ديار كه طوطى كم از زغن باشد
     
    منظورش همين سايه است كه با ظهور پيامبران , بويژه زماني كه پيامبران بعنوان رهبران جامعه از طرف مردمان پذيرفته مي شوند, در ميان يك قوم گسترده مي شود و بدين سان ايشان صاحب «سايه شرف» مي شوند. از اينرو برحسب باور اهل عرفان اگر ملتي« سايه شرف» نداشته باشد , آنگاه آن ملت كافر و قدر ناشناس خواهد بود و ديارشان بوسيله انسانهاي سفله و بي مايه اداره مي شود . در اين ديارها انسانهاي با فضيلت و خردمند از آنجا كه یا در حصر و زندان بسر می برند و یا خانه نشين می شوند و يا به كارهاي غير تخصصي شان مشغولند, قدرشان شناخته نمي شود. مثلش  همين سرزمين ما است كه افراد انديشمندش هيچگاه ارزش شان شناخته نمي شود و اغلب يا بعداز مرگشان ارجمند می شوند و یا اگر زنده اند در زندانها و تبعيدگاه ها بسر می برند و یا اینکه از مشاغل تخصصی شان بدورند و قدر وچودشان شناخته نمی شود. اين همان حالتي است كه ما به آن قحط الرجال مي گوييم. و منظور از رجال نه مردان است بلكه انسانهاي كارآمد و آزاده اي اند كه هر حقی را در جای خود می شناسند. ايشان اگر در انتظام امور جامعه بر سر كارها نباشند, آنگاه بايد بحال آن جامعه گريست.  ا 
     
    حافظ در اين شعر درواقع همه ملتهاي قدرناشناس را نفرين كرده چراكه در جامعه آنها ارزش عارفان, خردمندان و سخندانان (بلبلان و طوطیان) از ملاها و هوچي گرها (کلاغها)كمتر است و ایشان در مقامی که شایسته آنهاست قرار ندارند. از آنرو حافط از خدا مي خواهد كه (هما = سيمرغ= جبرييل) را فرمان دهد كه سايه سعادت خود را از آن ديارها بردارد. چراكه آنها اصل را از نا اصل تشخیص نمی دهند بنابراین لیاقتش را ندارند . «آن من و سلوا را براي تان نازل كرديم». منظور این است که بواسطه ابر سعادت ما از آسمان بهشت برای شما مائده پاك نازل کردیم تا با خوردن آنها به رشد معنوی برسید.  مراد از «من و سلوا»  معالم و معارف پاك و ناب روحاني است كه از طريق آن امت موسي (البته تا زماني كه موسي _ یا در ميانشان زنده بوده) به رزق و روزي روحاني پرورش يافته اند . پس بعبارت آيات قرآني و سخن حافظ اگر بدبختي از آسمان بر مردم ايران و افغانستان و يا عربستان و عراق و ديگر سرزمينهاي باصطلاح «اسلامي» مي بارد از آنروست كه مردم اين سرزمينها بعلت قدرناشناسي از انديشمندانشان و ندانستن درست دين شان, فاقد سايه ابر سعادت اند. چراكه شرافت و حقيقت دين آنها  سالها است كه از آن سرزمينها دور شده است. ا
     
    كتاب مقدس (سفر خروج) در باب سى و سوم نيز به همين امر اشاره مى كند (آيات 8 به بعد): «و هنگامى كه موسى بسوى خيمه بيرون مى رفت تمامى قوم برخاسته هريكى بدر خيمه خود مى ايستاد و در عقب موسى مى نگريست تا داخل خيمه مى شد. و چون موسى بخيمه داخل مى شد ستون ابر نازل شده بدر خيمه مى ايستاد و خدا با موسى سخن مى گفت. و چون تمامى قوم ستون ابر را بر در خيمه ايستاده مى ديدند همه قوم برخاسته هركس بدر خيمه خود  سجده مى كرد». (درستش باید به در خیمه موسی باشد، یا در خیمه "جامعه" که محل گردهمآیی آنها بوده. چراکه آیه بعدی قرآن بنوعی به همین موضوع اشاره دارد .......سجده كنان به آن «در» وارد شويد) ا
     
    پيشتر نيز در باب سى و دوم خداوند به موسى فرموده بود: «فرشته من پيش روى تو خواهد خراميد». كه آن اشاره به همين ابر دارد. «ابر» را پيشتر نيز به فرشته و ملائكه تفسير كرده ايم .(رجوع كنيد به تفسير آيه 164 سوره بقره در بخش يكم در شرح سوره فاتحه). ا
     
    و «غمام= ابر» ابري است كه جلوي آفتاب را مي گيرد.عرب به پوشش غمه گويد و دل گرفتگي را از آنرو غم گفته اندكه غم دل را كدر مي كند و مي پوشاند. همچنين « ظل» عدم روشنايي آفتاب باشد و اظلال و  تظليل سايه كردن باشد (2) «ابر» چه آنگاه كه «سحاب» باشد يا «غمام»  در قرآن ضرب المثلي است براى ملكات وجود آدمى كه در بين انسان (زمين) و خدا (آسمان) قرار دارد تا از طريق آن آيات حق مثل باران كه بر زمين مي بارد بر انسان  نازل گردد. اينكه مى فرمايد «و ابر را بر شما سايه كرديم»، مقصود اين است ; شما كه به موسي باور داشتيد و او را به رهبري خود پذيرفتيد خداوند نيز سايه شرف خودش را بر سر شما قرار داد تا از طريق آن به معرفت دست پيدا كنيد. اهل تشيع نيز با الهام از اين آيه است كه مثلا مي گويند«زير سايه مرتضى علي », و مراد آنست كه در تحت حوزه و سايه روحانيتي كه خدا به سبب حضور حضرت علي در روي زمين بوجود آورده قرار بگيريم تا از معارف و معنویت او برخوردار شويم . نکته ای که باید توجه داشت این است که سایه با آدم زنده می آید. بدین معنا که پیامبران و قدیسان مرده هیچ سایه ندارند و انسانها اگر می خواهند زیر سایه موسی و عیسی و محمد و علی قرار بگیرند باید که رهبر معنوی زمان خودشان را پبدا کنند امولانا در دفتر اول مثنوي مي فرمايد(3)ا
    .......
    ابر  موسي پر رحمت برگشاد
     پخته و شيرين, بي زحمت بداد
    از براي پخته خواران كرم
    رحمتش افراشت در عالم علم
    در دفتر ششم مي فرمايد :
    سايه رهبر به است از ذكر حق (منظور از رهبر رهبران سیاسی نیستند. رهبر کسی است که سالکان را قدم بقدم و مرحله به مرحله رهنمون سازد)
    يك قناعت به كه صد لوت و طبق
    در دفتر اول مي فرمايد
    سايه يزدان چو باشد دايه اش
    وا رهاند از خيال و سايه اش
    در دفتر سوم
    سايه حق بر سر بنده بود
    عاقبت جوينده يابنده بود
     
     «و آن مّن و سلوى را برايتان نازل كرديم. از پاكيزها آنچه را روزيتان كرديم بخوريد». گفتيم (در شرح آيه 25) كه در فرهنگ قران و اصطﻼح انبياء خوردن بمفهوم تعليم گرفتن است. لذا آنچه را كه مربوط به خوردنى ها و آشاميدنى هاست در ارتباط با موجوديت و رشد و حيات معنوى انسان است. در اصول كافى روايت شده: شخصى از امام باقر در باره قول خداى عز و جل ( آيه 24 سوره انفال) «بايد انسان بخوراك خويش نظر كند»، پرسيد: معنى خوراك چيست؟ فرمود: (منظور) علم است كه بايد نظر كند از كه آنرا فرا می گيرد. بنابراين هرگفته اى كه در قرآن مربوط به خوردن و يا نخوردن است، مثل اينكه گفته شده گوشت خوك نخوريد و يا از پاكيزه ها بخوريد، مربوط به همين امر است. ا
     
    خوك از آنجايى كه حيوان قاطى خور است مثل میمون (مواد غذايى پاك را با فضوﻻت خود قاطى مى كند و مى خورد و مکان و نوع تغذيه اش بسيار آلوده است)، موضوعش در قرآن ضرب المثلي است تا كه انسانها معارف پاك الهى را با موضوعات من درآوردى خود يا ديگران (مثل فيلسوفان التقاطي) قاطى نكنند و بخورند . يعني اينكه انسانها نبايد رشد معنوي و باور ديني خودشان را بر عقايد مخلوط شده از خوب و بد قرار بدهند. يا آنكه  انسانها بايد توجه كنند كه نوع تعذيه معنوی شان نبايد آلوده و ناپاك باشد. گوشت خوك نخوريد يعنى از منابع ناپاك تغذيه نكنيد و يا عقايد ناپاك را بدرون خود مبريد. كه منظور کشیشان و آخوندها و ملاهايند كه پايه عقايدشان مثل خوك مخلوطى است از باورهای خوب و بد. منظور آن نوع تعليماتى است كه معلمان مذهبی و يا فيلسوفان التقاطي بخورد مردم مي دهند. اما آنگاه كه مى فرمايد از پاكيزه ها بخوريد منظور از آن تعاليم نابي است كه كسى در آنها دست نبرده و به واخورده و نيمخورده و فضوﻻت ديگرى آلوده نشده است. تعاليمي كه از فطرت دست نخورده پاكان نشات گرفته و از آسمانهاي لطيف روحي نازل شده اند. منظور تعليماتي است كه فقط و فقط بر انزاﻻت وحياني استوار اند . ا 
     
    شخصيت و هويت هر انساني از مجموعه عقايد و بارورهايي تشكيل مي شود كه او طي زندگي خودش آنها را بمثابه مواد غذايي خورده است. يك ضرب المثل غربى است كه  مى گويد: «تو همانى كه مى خورىYou are what you eat» كه موضوعش در ارتباط با خوردن عقيده است, نه خوردن غذا كه با خوردن خرچنگ، انسان خرچنگ نمى شود. و يا با خوردن كاهو كسى كاهو نمى شود. در حاليكه ما با فرو بردن عقايد ديگران در خودمان به آنها شبيه مى شويم و واى بر ما اگر عقايد ما برگرفته از باور دستگاههاى سياسى و مذهبى قاطی خور و خوك صفت باشد. ا
     
    بنابراين از آنجايي قصد خدا از اين همه معجزه و كرامت و تجلي كه بر قوم بني اسراييل كرده آن بوده كه آنها بتوانند حقيقت را بشناسند و از معارف ناب الهي برخوردار شوند در ادامه سخن مي فرمايد«و آن مّن و سلوى را برايتان نازل كرديم. از پاكيزها آنچه را روزيتان كرديم بخوريد». «من وسلوى»، مثالش ممكن است خوراكى هاي آماده اي كه زحمت تهيه و پخت و پز ندارند, باشد. اما حقيقتش قطعا در پيوند با موضوعات ناب روحاني است. چراكه در ادامه نيز مى فرمايد: «از پاكيزه ها آنچه روزيتان كرديم بخوريد.  يعنى از تعليمات پاك و دست نخورده كه از طريق موسى روزى شما مردم بنى اسراييل كرديم، بهره ببريد. نه از تعليمات آخوندهاي خوك صفتي كه تعليمات ناب الهى را با گفته هاى ناپاك خود آلوده مى كنند. از همينروست كه در ادامه آيه ميفرمايند: «بما ظلم نكردند و ليكن بر خودشان ظلم كردند» يعنى اينكه اگر مردم در انتخاب عقيده و ساخت شخصيت خود به تعليمات ناپاك و من درآوردى معلمان مذهبی مدعی رجوع كنند و از آنها بهره ببرند، آنها بما ظلم نكردند بلكه بخودشان ظلم كردند كه از سايه سعادت و  شرف  خدا خارج شده اند و خود را از رزق و روزي پاك روحانى محروم ساختند. بقول شاعر : ا
    هركه گريزد ز خراجات شاه     ا 
    باركش غول بيابان شود        (و منظور از شاه در اينجا خدا است) ا
    ا«از پاكيزه ها آنچه روزيتان كرديم بخوريد» ، از آنجايى كه ذات وجود آدمى از جنس نفخه پاك الهى است ﻻزم مى آيد كه قادر متعال از منابع پاكى كه مي بايد از جنس همان لطيفه پاك روحاني باشد, روزى او قرار دهد تا مگر  به چنان مائده ای آدمى رشد كند. چراكه با خوردن خوراکی های زميني چه پاك و چه ناپاك چيزي از روحانيات نصيب انسان نمي شود. از اينرو خداوند معارف پاك از انزاﻻت متعاليه را كه دست نخورده است و مناسب فطرت پاك آدمى است روزى انسان قرار داده تا توشه سير و سلوك و منبع رشد او گردد. پس هنگامى كه مى فرمايد: «از پاكيزه ها آنچه روزيتان كرديم بخوريد» مقصود آن است كه از معارف دست نخورده و پاك «آنچه =به هر مقدار» كه تحت سایه الهی روزى فطرت شما قرار داده ام بهره ببريد. یعنی اینکه در این کار زیاده روی نکنید و تجاوز نکنید. یعنی پا را از حد خودتان فراتر نگذارید. از همينروست كه در ادامه آيه ميفرمايند: «بما ظلم نكردند و ليكن بر خودشان ظلم كردند» يعنى اگر مردم در انتخاب عقيده و رشد شخصيت خود به آنچه خدا روزی فطرت آنها قرار داده بسنده نمی کنند و در این کار به تعليمات من درآوردى انسانهاي غير مسئول (معلمان مدهبی يا فيلسوفان مذهبي و يا انديشه ورزان مذهبي التقاطي)  مراجعه می کنند. بنابراین آنها در این تجاوزشان به «ما» يعني نظام هستي ستم نمي كنند بلكه آنها بخود ستم مى كنند كه چنان افرادي را مراجع خود و منابع كسب علم و عقيده خود قرار مي دهند.
     
    در اینجا باید پرسید که ظلم انسانها پس از خودشان متوجه همنوعانشان و نسلهاي بعدي شان نیز مي شود پس حكمت اين سخن که«بما ظلم نكردند و ليكن بر خودشان ظلم كردند» چيست. جز اين نيست كه قرآن انسان را به نفس خود تعریف نمی کند و انسان در قرآن به تعریف جمع و اجتماعی اش معنی می شود. بنابراین نتيجه ظلم یعنی نادانی انسانها به خودشان و همنوعانشان وسعت می گیرد و به همین خاطر است ستمگران در ميان مردم ستمگر و جاهل ظهور پيدا مي كنند و درواقع ظهور آنها بازتاب جهل و ظلم انسانها و عقايد كفرآميزشان است كه به نوعي به خودشان بر مي گردد. پس انسانها با مراجعه شان به آخوندها و معلمان مذهبی مدعی نمى توانند به خدا و نظام هستى ظلم کنند. چراکه خدا بزرگتر از آن است که ظلم انسان به او برسد. (الله اکبر) ا
     
    بدينصورت است كه ما انسانها در هر عصر و زمانى گرفتار خسران و ستم های می شویم که اگر خوب نگاه کنیم بروشنی می توانیم ریشه های زیاده خواهی و قدرت طلبی های خودمان را که برگرفته از مذاهب و فلسفه های آلوده است، در آن ببینیم. اگر بشر طالب سعادت خويش و همنوعانش باشد ناگزير مى بايد به فطرت پاك و دست نخورده خود مراجعه كند و با شناخت خويش، و ایمان بخدای یگانه خود را هماهنگ نظام وجود كند. تنها از این طریق است كه انسانى مى تواند خود را از ظلمی که در آن پیچیده شده رهایی بدهد تا مگر بتواند در جامعه اثرگذار گردد و خیر و نیکی را منتشر نماید. بقول مولانا: 
    ذات نا یافته از هستی بخش 
    کی تواند که شود هستی بخش
     اگر انسانها خواهان عدالتند، آنگاه بايد به شهر پيامبران روي بيآورند و در آنجا استضعاف و بي قدرتي را تمرين كنند. موضوعى كه در آيه بعد به آن اشاره مى شود: «و آنگاه كه گفتيم، داخل اين قريه شويد. پس هر چه را كه خواهيد بخوريد و سجده كنان به آن «در» وارد شويد و بگوئيد از ما بگذر، خطاهاى شما را بر شما مى آمرزيم و نيكو كاران را افزايش مى دهيم»، در ادامه همين مطلب است. زيرا پرسش هر انسان كنجكاوي اين است كه چگونه مي شود كه بتوان از اين چرخه ظلم و نابرابري خارج شد و به «مدينه»اى وارد گشت كه در آن آزادی و عدالت و کرامت انسانی تحت «سايه شرف»الهي بر همه زوایا و گوشه های آن جاری باشد . و سجده كنان به آن «در» وارد شويد و بگوئيد از ما بگذر، «آن در» يعنى دروازه آن مدينه فاضله كه مقصود اولياء الهى و فرزانگان معنوی اند, نه فقيهان مدعی و كساني كه خود را بدروغ وارثين پيامبران معرفي مي كنند. «در» مدينه الهي كسي است مثل موسي ، عيسي و علي بن ابي طالب, کسانی مثل شمس تبریزی و مولانا ، نه پاپ و نه خميني و نه خامنه اي و نه هيچ  آخوندي كه ايشان به جز قدرت بچيزي فكر نمي كنند. سجده كنان نيز بمعني افتادگي و استضعاف است. يعني آن شخصيت كاذبي را كه بر پایه خود بینی و قدرت طلبي ساخته بوديم , در آستان پیرخردمندی که از فره ایزدی برخوردار باشد خراب كنيم و در پیشگاه او از خدا بخواهيم كه گناه و خطاي ما را ببخشد. «خطاي شما را بر شما مي بخشيم و نيكوكاران را افزايش مي دهيم » . يعني كه بدينسان چرخه ظلم و خشونت را از حركت باز مي دارم و از آن مردماني كه اينچنين فروتني مي كنند شخصيتهاي برجسته و بتمام معنا صلح جو و نيكوكار بوجود مي آورم.
    هر راهرو که ره به حریم درش نبرد
    مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت
    حافظ ببر تو، گوی سعادت که مدعی
    هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت  
     
    يادداشتها و مآخذ: ا
     
    ا1 ) بمناسبت همزماني اين نوشتار با ايام نوروز اختصارا اشاره مي كنم كه: ا
    فره ایزدی در هنگامی بروز می کند که مردم بتواند در بین خودشان فرد و یا افراد شایسته ای را به رهبری جامعه بنشانند. باعتبار سخن فرزانه توس در شاهنامه درواقع سبب سنت نهادن نوروز بعنوان يك جشن نه روزي است كه سال با آن آغاز مي شود، كه در واقع جشن نوروز روزی بوده که جمشید پادشاه اساطیری ایران به فره ایزدی و رهبری جامعه دست پیدا می کند و مي تواند به سبب آن فره ايزدي هر روز پيامهاي نو به نو از خدا دريافت كند.ا باید توجه داشته باشیم در ايام باستان كه نوروز از آن ايام است، ايرانيان به باور مهرپرستي عقيده داشتند. در آن ایام آغاز سال با روز آغاز تولد مهر (روز بعد از شب يلدا) يعني روز اول دي (مقارن با 21 دسامبر و نزدیک به همین سال میلادی) آغاز مي گرديده است. تغيير آغاز سال به اول فروردين و اول بهار مي بايد مربوط به دوره هايي باشد كه باور زرتشتي بر سرزمين هاي آريايي چيره شده باشد. بنابراین می باید فراموش نکنیم که نوروز،  روزي است كه جمشيد به فره ايزدي سرافراز شده است.
    از اين روز است كه جمشيد مي تواند بواسطه آن فره ایزدی هر روز پيامهای نو به نو دریافت کند و به سبب آن پیامها كارهاي نيك بسيار به جهت آباداني و رفاه مردم انجام دهد. برعكس آن روزي كه او به سبب کارهای خوبی که انجام داده بود غرور مي كند و بخدا دروغ مي بندد  و ادعاهای زیادی می کند و ديكتاتور و خود محور مي شود, فره ایزدی هم از او دور می شود و بدبختي سراسر ايرانزمين را فرا مي گيرد.
    در اوستا مي خوانيم كه خدا (اهورا) پيش از زرتشت با جمشيد سخن گفته و پيامهاي خويش را بدو رسانده و همچنين جمشيد از فره ايزدي كه از آن امشاسپندان است بهره داشته است. در شاهنامه در داستان جمشيد (درباره فلسفه پيدايش نوروز) نيز مي خوانيم كه جمشيد وقتي توانسته مردمان را بگرد تخت خود جمع كند كه به فره ايزدي دست يافت. ا
    جهان انجمن شد بر تخت اوي / از آن بر شده «فره» بخت اوي
    بجمشيد بر, گوهر افشاندند/ مر آن روز را روز نو خواندند  ..... ا
    جهان بد بآرام از آن شادكام / ز يزدان بدو نو بنو بد پيام
    ا(يعني جمشيد روزي توانسته به کشور سامان بخشد كه از خدا پيامهاي نو به نو دریافت می کرده ) ا 
    چو چندي برآمد برين روزگار / نديدند جز خوبي از شهريار
    جهان سر بسر گشته او را رهي / نشسته جهاندار با فرهي 
    ..... تا اينكه او بدليل خودبيني گرفتار غرور مي شود و ادعا مي كند
    هنر در جهان از من آمد پديد / چو من تاجور تخت شاهي كه ديد
    جز از من كه برداشت مرگ از كسي / و گر بر زمين شاه باشد بسي
    شمار از من, هوش و جان در تن است / بمن نگرود هركه اهريمن است
     چو اين گفته شد «فر» يزدان از اوي/ گسست و جهان شد پر از گفتگوي
    مني چون به پيوست با كردگار / شكست اندر آورد و برگشت كار
    چه گفت آن سخنگوي با ترس و هوش / چو خسرو شدي بندگي را بكوش
    بيزدان هرآنكس كه شد ناسپاس/  بدلش اندر آيد ز هر سو هراس
    بجمشيد بر, تيره گون گشت روز/ همي كاست ز و «فر» گيتي فروز
    ازو پاك يزدان چو شد خشمناك / بدانست و شد شاه با ترس و باك
    همي كاست زو «فره» ايزدي / برآورده بر وي «شكوه» بدي
    در اوستا نيز (در زامياد يشت, بند 15) مي خوانيم : ا
    فره ي كه از آن امشاسپندان است ...... , در بند 31  : ا
    ا.... از آن جمشيد بود چنانكه بر هفت كشور پادشاهي كرد .... در هنگام پادشاهي او نه سرما بود و نه گرما و نه مرگ و نه رشك ديو. چنين بود روزگار او تا پيش از آنكه دروغ گويد و دهان به سخن نادرست ببالايد
    در بند 34 : ا
    آنگاه كه جمشيد دروغ گفت و دهان به سخن نادرست آلود «فر» آشكارا به پيكر مرغي از وي به بيرون شتافت. دروغ بستن جمشيد همين است كه گفته همه این کارهای نیک را خود او انجام داده و خدا و فره ایزدی در آن دخالت نداشته اند. چه جمشيدها كه نابود شدند و نفهميدند كه فره ايزدي با دیکتاتوری قرین نمی شود و خدا از دیکتاتورها هرچند که پیشتر پیامبر هم بوده باشند، بیزار است. ا
    ا2 ) رجوع كنيد تفسير ابوالفتوح رازى جلد اول در شرح آيه ص 198
    ا3 ) رجوع كنيد به دفتر اول مثنوي شريف در باب «خدو انداختن خصم در روي اميرالمومنين علي كرم الله وجهه» با مطلع : ااز علي آموز اخلاص عمل