پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 


  •  
  • قرائت هاي نو از قرآن بر پايه آموزشهاي عرفاني

    سوره گاو شيرده (بقره) شرح آيه 55 و 56
    (2/14) قسمت چهاردهم از بخش دوم
    حسين ميرمبيني 

  • خدا زان خرقه بیزار است صد بار
    که صد بت باشدش در آستینی
    حافظ 
     

    در شرح آيه قبل اشاره كردم كه بسط معنايي بت «عجل» (گوساله طلايي كه زعماي قوم يهود در غياب حضرت موسي بطريق ريخته گري ساختند) به همه آن ساخته ها و پرداخته هاي ذهني بشر كه اعتبارا مهم و مقدس جلوه داده مي شوند, تعميم مي يابد. بدین معني كه هرآنچه را كه انسانها مي سازند و از پيش خود به آن اعتبار مي دهند تا مورد توجه و احترام و پرستش قرار گيرد , مصداق بت و گوساله بني اسراييل است. در طرح و پرداخت اين ساخته ها هيچگاه پيامبران و اولياء راستين حق دست ندارند بلكه همه آنها را «دايه هاي مدعي بهتر از مادر» در غياب پيامبران مي سازند. در اين پيوند ما مي توانيم به همه آن ساختمان ها (معابد و زيارتگاهها)یی كه كاهنان و ملاها بعد از پيامبران به جهت قدرت طلبي و كسب درآمد ساخته اند, بعنوان بت و پرستشگاه هاي غير حقيقي نگاه كنيم و به همه آنها  از اين جهت كه چون در غياب پيامبران و اولياء خدا ساخته شده اند ايراد بگيريم و آنها را باطل بدانيم. چراكه گفتيم اگر پيامبران با بت پرستى مبارزه كردند براى آن بود كه بت پرستي انسانها را از خود بيگانه مي كند. يعني خدايي كه از رگ گردن مردم به آنها نزديك تر است را با ايشان بيگانه كرده و آنها را به برخي از مقابر و ساختمانها كه ارزش حقیقی ندارند, متوجه و ملتجی مي كنند.  مشخص است كه چنين انسانهایي هرگز خويشتن خويش را نخواهند يافت و آنها همواره در پي رفع نيازهاي رواني و مادي خود وابسته ديگران و یا ساختمانهایی  مي شوند كه در نظام خلقت وجود خارجي ندارند.  بهمين خاطر ساختن و پرداختن و اعتبار بخشيدن به هرآنچه را كه انسانها مي سازند و آن را بجهت قدرت طلبي بين مردم مطرح مي کنند كه مورد احترام و پرستش عمومي قرار گيرد, بت تلقي مي شود و مصداقش مثل گوساله بني اسراييل است. بويژه وقتي كه آنها را با طلا و جواهرات و عناصر زرق و برق دار آرایش می دهند و قصد دارند که از این طریق آنها را مهم و مقدس جلوه دهند. با اين حساب معتقديم كه ساختن ضريح و  زرق و برق دار كردن حتا مقابر پيامبران و اولياء در رديف موضوعات بت سازي و بت تراشي است.  چراكه در اصل قوانین اسلامی ساختن جاذبه های مذهبی و مقدس جلوه دادن آنها عین بت تراشی است و پرستش و تقدس آنها حرام مي باشد. اگر خدا از رگ گردن انسانها به آنها نزديك تر است  پس قدر وجود هر انساني بمراتب ارزشمندتر از ساختمان و قبور پيامبران و اولياء خدا است. اين چنين است كه در اسلام هيچ قبر و مقبره اي را نبايد بالاتر از زمين بنا كرد. حضرت موسی آنهنگام که از کوه طور پایین آمد و دید که قومش به گرد یک گوساله طلایی حلقه زده اند، الواح ده فرمان را که بقول تورات «بخط و نوشته خدا بود» بر زمین افکند و آنها را شکست تا به موضوع مبارزه با بت پرستی اولویت بخشد. درحالی که ملاها و کاهنان مذاهب خود در ساختن و پرداختن بتهای جور وا جور دست دارند و هرگز در این زمینه از سنت پیامبران و اولیا پیروی نمی کنند .علي بن ابي طالب براي گور دختر پیامبر و  همسر گرامي خود _ فاطمه_ هيچگاه مقبره نساخت. او حتا در پنهانی شب فاطمه را دفن کرد و قبرش را مخفی ساخت كه مورد بهره برداري سياسي قدرت طلبان واقع نشود. شیعیان مدعی تشیع (چه از نوع علوی و چه از نوع صفوی) هیچگاه از این سنت سالم پیروی نکرده اند بلکه بقصد قدرت طلبی، مقابر اولياء خود را (كه بدروغ زيارتگاه مي نامند) زرق و برق دار مي سازند تا به کار خود جنبه الهی و تقدس بدهند و از این طریق خلق خدا را فریب دهند. این عمل ایشان بطور قطع و یقین غيراسلامي است و می بايد آن را در رديف عمل گوساله پرستی بني اسراييل تلقي كرد. ا

    ا ا

     ا ۵۵ - و آنگاه گفتيد، اى موسى ما بتو ايمان نياريم مگر آنكه ما خدا را به آشكار ببينيم ، پس صاعقه اى بر شما بگرفت و شما  نظاره مى كرديد

    آنچنانكه از متن آيه استنباط ميشود، موضوع این آیه نیز در ادامه آيات پيشين و به موضوع پرستش عجل مربوط مى شود. بدين شرح كه: بعد آنكه بنى اسراييل به كار زشتشان پي بردند و  از موضعي كه بودند دست كشيدند و توبه كردند, (موضوع آیات پیشین) خدا نيز آنها را بخشيد و دوباره از طريق راهنمايي هاي موسي راههاي هدايت خويش را به انها  يادآور شد. اما همچنان موضوع پرستش خدا و خداشناسى كه حضرت موسى قوم را بدان رهنمون مى كرده براى بنى اسراييل ﻻينحل باقى ماند. اين بود كه آنها (عامه مردم)  از موسى كماكان مى خواستند كه به آنها خدايي را معرفي كند كه بتوانند او را ببينند. آنچنانكه پيشتر نيز از كتاب مقدس (سفر خروج باب سى و دوم) اشاره كرديم كه قوم در غيبت موسى پيش هارون مى رود و از او مى خواهند كه «براى ما خدايانى بساز كه پيش روى ما بخرامد» يعنى او را بچشم خود ببينيم . ا

    آيه پنجاه و پنجم درواقع نشان مى دهد كه بنى اسراييل در نوع تعلیم خداشناسى موسى و نحوه شناخت خداى ابراهيم، يعنى درک «خداى زنده و پابرجايى كه به چشم در نمى آيد و به عقل و خرد هیچ دانشمندی نمى گنجد» مشكل داشته و آن را نمى فهميده است (1). به همين خاطر آنها از موسى طلب حجت کرده اند که ما بتو و خدای تو چگونه ایمان بیاوریم که او را نمی توانیم ببینیم: «اى موسى ما بتو (و مطالبی که می گویی) ايمان نياريم مگر آنكه ما خدا را به آشكار ببينيم ». ا

    اين نحوه عقيده و طرز گفتگو براى مردمانى كه بيشتر عمر خود را در مصر بچوپانى گذرانده و به عادت مصريان خدايان متعدد و ملموس را پرستش كرده اند و چيزى از تعليمات نياكان پيامبرشان مثل ابراهيم و اسحق و اسراييل را نيز بخاطر ندارند، طبيعى است كه به موسى بگويند «ما بتو ايمان نداريم تا آنگاه كه خداى تو را ببينيم». يعنى، مگر نه اينست كه تو مى خواهى ما را به سوى خدا رهنمون كنى، پس چگونه است كه ما بايد به سخن تو ايمان بيآوريم درحالي كه خدايى را كه تو از او ما را خبر مى دهى، نمى توانيم ببينيم. ا

    بعبارت دیگر، آن همه معجزه که برای قوم یهود اتفاق افتاد کافی نبود که بنی اسراییل به موسی ایمان بیاورد. از اینرو از او برای پذیرش رهبریت اش چیز بزرگتری درخواست کردند. اصولا هیچگاه دیدن معجزه انسان را هدایت نمی کند. اگر به معجزه بود قوم يهود چه در زمان حضرت موسى و چه در زمان حضرت عيسى شاهد معجزات بيشمارى بود كه مى توانست به سبب ديدن آن معجزات بدون بهانه جويى به آن دو پيامبر بزرگ ايمان بياورد. اين مطلب را خداوند نيز مى داند و به همين خاطر او  اصل هدايت و تعالي دينى بشر را بر اساس گفتگو و دليل آوردن بنا نهاده است. بنابراين نبايد تصور کرد که خدا از درخواست بنی اسراییل مبنی بر دیدن خدا خشمگین شده و با زدن صاعقه خواسته آنها را تنبیه کند. این سخن بی ربطی است که اغلب مفسرین قشری از این آیه تفسیر کرده اند. ا

    براى انسان سى و سه قرن پيش طبيعى است كه براى اثبات وجود خدا بدنبال حجت باشد. آنهم حجتى كه بتواند او را ببيند. ما نيز مى گوييم «آفتاب آمد دليل آفتاب» و دليل وجود خدا چيزى كمتر از خود او نمى تواند باشد. در خداشناسى اسلامى نيز گفته شده كه خدا بخدا شناخته مى شود(2). اما خداى ابراهيم خدايى نيست كه بتوان او را با حس بينايى آشكار و مستقيم ديد، چه شان و قدرت ذات بارى تعالي آنچنان عظيم است كه كسى توان ديدن آشكار و مستقيم او را ندارد. بقول موﻻنا (در كتاب فيه مافيه) اگر برف ياراى ديدن آفتاب تموز را دارد انسان هم مى تواند خدا را ببيند. حافظ نيز مى گويد: ا

    معشوق چون نقاب ز رخ بر نمى كشد / هر كس حكايتى به تصور چرا كنند

    اين نه بدين معناست كه انسان بطور غيرمستقيم نتواند خدا را ببيند. بلكه اگر خدا خواهد بطور غيرمستقيم خود را به آنهايى كه خواستار شناسايى او هستند، نشان مى دهد كماآنكه خدا نيز از طريق صاعقه نور بر بنى اسراييل تجلي كرد و آنها توانستند خدا را آشکارا به نورش نظاره کنند «پس صاعقه بر شما بگرفت و شما نظاره مى كرديد». ا

    خداوند در اين آيه خطاب به بنى اسراييل مى فرمايد: مگر نه اين بود كه مى خواستيد خدا را ببينيد پس آنگاه كه خدا تجلي نمود «و صاعقه اى بر شما گرفت» شما خدا را به نورانيت ديديد، «و شما نظاره مى كرديد». اگر خواستن ديدن خدا موجب خشم خدا بشود آنگاه ، آيه 143 سوره اعراف به آن زيبايى بيان نمى كرد : «و لما جآء موسى لميقاتنا (و آنگاه كه موسى به وعده گاه ما آمد) و كلمه ربه (و پروردگارش با او سخن گفت) قال ربّ ارنى انظر اليك (گفت پروردگارا خود را بمن بنما تا برتو نظر كنم) قال لن ترانى (گفت هرگز مرا نخواهى ديد) ولكن (وليكن) انظر الي الجبل (بنگر بسوى آن كوه) فان استقر مكانه فسوف ترانى (پس چنانچه آن را در جايش مستقر يافتى بزودى مرا خواهى ديد) فلما تجلي ربه للجبل جعله دكا (و چون پروردگارش بر آن كوه تجلي كرد كوه متلاشى شد) وخر موسى صعقا (و موسى بيهوش بر زمين افتاد) ، فلما افاق قال سبحانك تبت اليك و انا اول المومنين ( پس چون بهوش آمد گفت تو از هرچيزى مبرايى، بسوى تو توبه كردم و من اول مومنم). مگر خدا از موسى خشمگين شد كه در پى درخواست او بر كوه تجلي كرد ؟ درحالي كه خدا بر كوه تجلي كرد تا موسى شاهد تجلي نورش شود. اينجا بود كه موسى گفت : «من اول مومنم». زيرا او در پى درخواست خود از خدا توانست او را بنورش ببيند و بشناسد. بنابراين چگونه ممكن است كه خدا بخاطر سئوالي مشابه سئوال موسى از قوم او خشمگين شود و بر آنها صاعقه غضب فرود آورد؟ زهى حقارت و زهى نادانى! ا 

    اگر موسى پيشتر از اين با خدا سخن مى گفته و قادر بوده كلام خدا را بشنود، پس قصدش از اينكه بگويد «من اول مومنم» چه بوده؟ جز اين نيست كه بگوييم موضوع «ايمان» در ساختار روحى و روانى حضرت موسى با مشاهده تجلي نور خدا بر كوه كامل شده و از آنرو بوده كه گفته: «انا اول المومنين = من اول مومنم». زيرا او از درخت نبوت ابراهيم اول كسى است كه توانسته بجز شنيدن و سخن گفتن با خدا ، بطور غيرمستقيم تجلي نور خدا را نيز (یا در باطن یا در ظاهر)شاهد باشد و به ايمان كامل برسد. اينجاست كه او بعد از ديدن عظمت نور خدا و مشاهده قدرت او بيهوش مى شود و بزمين مى افتد و چون بحال خود بازمى گردد مى گويد: «انا اول المومنين = من اول مومنم». ا

    قشريون اين داستان را بنوع ديگرى تفسير و ترجمه مى كنند كه گويى خدا با گفتن «لن ترانى» امكان ديده شدن خويش را نفى ابد فرموده، درحاليكه نمى بينند كه استثناء ا«ولكن» به عبارت آيه چنان پيچشى داده كه آنها كه زيغي در دل دارند گمراه می شوند و حقيقت را نمی بينند. درحالي كه براي آنهايي كه درست مي بينند, مي فهمند كه معناي «ولكن» اين مفهوم را به عبارت آيه داده كه اگر تو (موسي) آشكارا و مستقيم نمى توانى خدا را ببينى وليكن مى توانى بطور غير مستقيم ببينى. اين چنين است كه معتقديم خدا بنوعى بر كوه تجلي كرد كه موسى بتواند بنورش, او را مشاهده كند. به همين سبب گفت «من اول مومنم» . چه او در آن روز به معرفتى دست پيدا كرد كه پيشتر از آن كسى دست نيافته بود. تمامى حكمت صلات(نماز) در آيين اسلامى بر اساس اين داستان نهاده شده است . سجده در نماز همان حالت بيهوشى و بزمين افتادن موسى است. همان حالت «فنا فى الله» كه اهل عرفان از آن تعبير محو انانيت مى كنند. با مشاهده عظمت تجلي خدا موسى منيت خويش را از دست مى دهد و بیهوش مى شود. اينجاست كه او بزمين مى افتد، همچنانكه «مسلمان» نيز در نمازش بعد از ركوع (مقام حيرت) بزمين مى افتد و خدا را سجده مى كند. چراكه او در آنجا به مقام شهادت و مشاهده مى رسد. همچنان كه موسى در بعد افاقه از بيهوشى مى گويد: «سبحانك تبت اليك و انا اول المومنين» ما نيز در نمازمان در زمانيكه از سجده بحالت «تشهد» دو زانو بسوى قبله مى نشينيم و شهادت مى دهيم كه جز الله صنم و پرستيده اى نيست . اگر با شهادت مشاهده نباشد آن را تشهد نگويند! ا

    از ديدن تجلي نور خداست كه هدايت صورت مى گيرد و بدون آن كسى راه به جائى نمى برد. درست است كه مردم بنى اسرائيل مردمانى بهانه گير و كافر نعمت بودند، و درست است كه خدا ايشان را از مصر و آن بدبختى ها و حقارت ها نجات داده بود. اما با تمام اين احوال موضوع شناخت خدا در آيين حنيف ابراهيم، موضوع ساده اى نيست كه قوم بنى اسراييل در ابتداى تاريخ پيدايشش با آن دانش و شناخت كمش، بتواند خدا را تنها بصرف ديدن چند معجزه بشناسد و ديگر بدنبال حجت نباشد. وانگهى اين مشكل همه اقوام بشرى است. بنايراين نبايد پنداشت كه بنى اسراييل بخاطر اين درخواست گرفتار صاعقه غضب الهى واقع شده، بلكه صاعقه حامل نور خداست و آن همان چيزى بوده كه آنها بخاطر جهلشان(ستمشان) براى ديدنش درخواست داشتند. ا

    نور دليل آفتاب و مظهر هدايت و اساس بقاء و حيات است. به همين خاطر معتقديم كه نور صاعقه نه برحسب خشم پروردگار كه برحسب رحم پروردگار و بعنوان حجت بر بنى اسراييل فرود آمد كه آنها به گفته موسى ايمان بيآورند. مگر پروردگار مثل انسانها است كه نادانى بر او چيره شود و زود منقلب شده، بخشم آيد. سبحان الله . صاعقه را اگر بخشم پروردگار تعبير كنيم آنگاه پروردگار خشمگين شود كه بخواهد چه چيز را ثابت كند. اينك صدها هزار سال است كه برخى از انسانها كماكان در حاشيه رودخانه ها و جنگلهاى پوشيده از درخت زندگى مى كنند و خدايى را نمى پرستند و اگر بپرستند چيزى را مى پرستند در حد همان عجل و گوساله بنى اسراييل يا پايين تر از آن است. كجا خدا بر آنها صاعقه زده كه بخواهد آنها را بكشد و يا بخاطر جهلشان آنها را آزار دهد؟ ستم آنها بخودشان است نه به پروردگار. ا

    درحالي كه خدا در پاسخ خواسته بنى اسراييل تجلي كرد تا آنها او را بطور غيرمستقيم ببينند تا خدا را شكر گزار شوند. زيرا كه خداوند موسى را براى انجام كار خاصى جهت هدايت آن قوم فرستاده بود تا بدو ايمان بياورند. ا

    بطور يقين حضرت موسى بعنوان رهبر دينى و امام آن مردم در تبيين معارف الهى از تجربه ى شهودى خويش كه در طور با خدا داشته براى آنها سخن گفته است. مثل موضوع آیه 143 سوره اعراف كه او نيز از خدا خواست تا خود را باو نشان دهد كه بتواند خدا را ببينند. بنابراين خواسته بنى اسراييل از ديدن خدا مى تواند شبيه درخواستى باشد كه موسى در طور از خدا كرده است . آنجايى كه وقتى خدا بر كوه تجلي كرد موسى بيهوش بر زمين افتاد و از خودى خود رها شد يعنى مرد، و آنگاه كه برانگيخته شد يعنى بحال اول خود بازگشت، شاهد تجليات نور حق شد، و درواقع دوباره زنده شد, چنانكه فرمود: «به سوي تو توبه مى كنم و من اول مومنم». معناي اين سخن نيز مي تواند درباره بني اسراييل در آن موقعي كه شاهد تجلي نور الهي بوده اند, مصداق داشته باشد. يعني اينكه آنها بعد از ديدن نور خدا گويي دوباره زنده شدند و از مرگ و نيستي (بمعني قطع پيوند حيات قومي و فرهنگي) نجات پيدا كرده اند, در هيات يك قوم قيام كرده اند. از اينروست كه مي فرمايد: شايد كه شكر گزار باشيد. ا

      ا  ۵۶- سپس شما را پس از مرگتان بر انگيختم، شايد شكر گزار باشيد

    ا «سپس شما را بعد از مرگتان برانگيختم » مربوط است به آيه قبل و موضوع صاعقه ، که وقتی که بر آنها گرفت آنها بیهوش شدند و چون مرده بر زمین افتادند مثل موسی که وقتی که در طور صاعقه بر او گرفت او نیز بیهوش افتاد و چون بهوش آمد در مقام شکرگزاری  گفت : «سبحانك تبت اليك و انا اول المومنين» . اینجا بود که بنی اسراییل به موسی ایمان آورد و خدا بعد از این مرگ. آنها را بعنوان یک ملت صاحب فرهنگ برانگیخت تا «شايد شكرگزار باشند» . این مسئله تمامی آن حکمتی است که در میان قوم بنی اسراییل انسانهای برجسته و پيامبرانى بزرگ ظهور پیدا کرده اند. اینکه قوم شکر گزار بوده یا نه؟ مشخص است که قوم بنی اسراییل همیشه بعد از پیامبرانی که در میانشان ظهور پیدا کرده اند دین و قدرت را بهم آمیخته اند و  به همین خاطر در دو نوبت بشدت تنبیه شده اند که در نوبت دوم تقریبا مضمحل شدند تا اینکه دوباره در عصر ما دوباره ، بر همان اساس قدیمی (تلفیق دین و قدرت) گرد هم جمع شده اند. ا

    موضوع «مرگ» ی که در این آیه اشاره می شود  به مرگ جسمانی که همه می میرند مربوط نیست بلکه مرگ در اینجا بمعنی بيهوش بزمين افتادن است. اثرى كه بعد از ديدن صاعقه برايشان پديد آمده است. همچنانكه در آيه 143 سوره اعراف نيز آمده  ا« و خر موسى صعقا = وموسى بيهوش بزمين افتاد». چراكه صعقه به معنى هلاك نيز هست. آيه 153 سوره نساء نيز به اين موضوع بگونه اى ديگر اشاره مى كند : « يسئلك اهل الكتاب ان تنزيل عليهم كتابا من السماء فقد سالوا موسى اكبر من ذلك فقالوا ارنا الله جهر‚ فاخذتهم الصاعقة بظلمهم = اهل كتاب از تو مى خواهند كه بر ايشان از آسمان كتابى نازل كنى ، بتحقيق كه آنها از موسى درخواستى بزرگتر كردند كه گفتند خدا را آشكار بما نشان بده پس بخاطر ستمشان صاعقه آنها را گرفت». ا

    جدا از اين نكته كه رديف موضوعات اشاره شده در سوره بقره در اين مورد بخصوص با آيه 153 سوره نسا اختلاف دارد (در سوره بقره موضوع درخواست ديدن خدا و درگرفتن صاعقه بعد از داستان گوساله پرستى آمده است. در حالي كه در آيه 153 سوره نسا ابتدا به موضوع درخواست ديدن خدا و درگرفتن صاعقه و سپس به موضوع گرفتن عجل اشاره مى كند)، اما در هر حال گويى چنان است كه بنى اسراييل بخاطر خواست ديدن خدا و يا گوساله پرستى اش گرفتار صاعقه شده . صاعقه اى كه آنها را بيهوش كرده و سپس بهوش آمده و زنده شده اند. ا

    در هرحال از چنين «مرده شدن و زنده شدن» است كه خير حاصل مى شود و بخاطر آن خير است كه مى بايد شكرگزار بود. از آنجايى كه شكرگزارى مربوط به زندگانى اين جهان است پس مرده شدن و زنده شدن انسان نيز مى بايد مربوط به همين جهان باشد. اين مطلب حتا در مورد برخى از انسانها كه تجربه مرگ دارند مصداق مشابه دارد. چنانكه ديده شده اغلب كسانى كه در حوادث و سوانحي كه گرفتار صدمات جاني قرار گرفته اند و براى لحظاتى تجربه مرگ داشته اند، بعد كه از مرگ  و بيهوشي  نجات پيدا كرده اند بسيار انسانهاى خيرخواه و شاكرى شده اند. قبلا نيز در آيه پنجاه و چهارم فرموده: «و نفسهايتان را بكشيد كه آن براى شما در پيشگاه پروردگارتان خير است» زيرا از پس چنين مردنى است كه حيات ملكوتى بر انگيخته مى گردد. از همينروست كه در ادامه آيه نيز مى فرمايد: «شايد كه شكر گزار باشيد». يعنى اينكه بندرت كسى به جهاد با نفس مى پردازد و به خير زندگانى جاويد نائل مى شود. بطن ديگر معنى آيه در ارتباط با مفاهيم اجتماعى است بدين سخن كه آيه شريفه بشارت از بعثت پيامبران در مواقع بروز حوادث سهمگين اجتماعى دارد. اينجاست كه ذهن تاريخى جوامع در بروز حوادث سهمگين و انقلابات اجتماعى كه ظاهرا خسارت بارند بيدار مى شود و تحولي بزرگ فرهنگى و ادبى و دينى از آن بوجود مى آيد كه جاى شكرگزارى دارد. ما نيز در ادبيات خود داريم كه ققنوس و يا سمندر از آتش و خاكستر آن متولد مى شود. ا

    گفتيم شكر و سپاس مراحم الهى به حرف و برگزارى مراسم نيست، بلكه شكر بكار گيرى تعليمات الهى در پاكيزگى نفس و خود سازى است . از آنجا كه كمتر كسى به عمل سپاسگزار است و بيشتر مردم به حرف و برگزارى مراسم پوشالي و نخوت آور بسنده مى كنند، قرآن با لحن التزامى مى فرمايد «شايد شكرگزار باشيد». بدين عبارت كه بعيد بنظر ميرسد كه بيشتر مردم قدر اين نعمت الهى را بدرستى دريابند. بلكه تنها عده معدودى براستي شكرگزارند. ا

    بنابراين يادآور مى شوم كه موضوع بر انگيختن از مرگ مربوط به سير روحى در روز رستاخيز نيست چرا كه سراى آخرت، دار مكافات و پاداش است و براي كسي كه برانگيخته مي شود كه به جهنم برود جاي شكرگزاري ندارد. درحالي كه موضوع «بر انگيختن از مرگ» مربوط به همين جهان و در ارتباط با تحوﻻت روحانى در ساختار هويت فردى و اجتماعى است. چيزى كه خير و شكرگزارى به آن تعلق مى گيرد. ا

    موضوع مرگ در نزد اهل معرفت و در اصطﻼح قران با آنچه قشريون مذهبى مطرح مى كنند بلكل متفاوت است. مرگ در اصطﻼح قرآن و عرفا يعنى گذشتن از مرحله اى به مرحله ديگر يا طى كردن مرتبه اى به مرتبه بعدى. مرگ از هر مرتبه گذشتن از آن مرحله و زندگى بيان از برانگيختن و استقرار در مرتبه بعدى مى كند. سير و سفر معنوى در حيات طبيعى و ناسوتى جز به مردن و زنده شدن عملي نيست. بنابراين موضوع مرگى كه در اين آيه بدان اشاره شده، به مرگ اضطرارى، ارتباطى ندارد، گرچه آن نيز گذشتن از مرتبه جسمانى و قطع مرحله حيات مادى است. اينجاست كه امام علی فرمود: «موتوا قبل ان تموتوا = بميريد  قبل از آنكه به مرگ طبيعى بميريد». با چنين مردنى است كه به زندگانى جاويد مى رسيم. ا«شايد كه شكرگزار باشيد» در ارتباط اين معنا است. درحالي اگر موضوع مردن و برانگيختن را به مورد موت و بعث روح مربوط كنيم آنگاه موضوع شكرگزارى بى معنا خواهد بود. زيرا همانطور كه پيشتر اشاره شد دار آخرت سراى مكافات و پاداش است و برانگيخته شدن روح انساني كه  مي بايد عذاب بكشد, هيچ خيري حداقل براي او ندارد. ا

    بعث یعنی زنده شدن و از خواب بیدار شدن و برانگیختن (3). موضوع بعث روح و يا برانگيختن از مرگ را پيشتر در شرح آيه 28 سوره بقره اشاره كردم. موضوع اين آيه نيز در تاييد آن مطالبى است كه پيشتر بيان شد و چنانچه بخواهم توضيح بيشترى بدهم ، مجبورم بمثلي درباره بعث زندگى و برانگيختن رشد در بذر گياهان اشاره كنم. همه مى دانيم كه حيات در بطن بذر گياهان بالقوه وجود دارد. با اين حال اگر بذر را نكاريم چنين حياتى هرگز بمنصه ظهور در نمى آيد. اما اگر دانه در زمين مناسب كاشته شود از هويت پيشين خود تلاشى پيدا كرده و از پوست خود جدا مى گردد. اينجاست كه مرگ دانه فرا مى رسد. با چنين مردنى است كه پس از چندى جوانه هاى حياتى از دل دانه و از زمين بيرون مى آيند يعنى برانگيخته مى شوند و آنچه را كه پروردگار دانه بعنوان هويت ذاتى او در آن نهاده بروز مى كند و از آن ساقه و برگ و گل و ميوه و عطر و سپس هزاران دانه بوجود مى آيد. اين قانون بعثت است كه بر فطرت عمل مى كند. اگر شكر دانه آن باشد كه نعمتش افزون شود بنابراين شكر دانه آنجايى حقيقت مى پذيرد كه به مرحله گل برسد و شكوفا شود و ميوه دهد و به هزاران دانه تبديل شود. ا

    شكرگزارى انسان نيز زمانى حاصل مى شود كه او به منتهاى فطرت خلقت خود دست يابد و آنچه را كه باغبان ازل برسم رحمت (الرحمن) در زمين دل او كاشته است بروز و ظهور دهد. از اينروست كه پروردگار مى فرمايد: « شايد» چرا كه شكوفائى انسان و شكرگزارى او بندرت انجام مى پذيرد. اينكه در آيه 13 سوره سبا مى فرمايند: «و قليل من عبادى الشكور» يعنى بندگان شاكرمن كم اند، در بيان همين مطلب است زيرا اغلب انسانها قدر اين حقيقت را بدان صورت كه بايد بدانند، نمى دانند و بيشتر كافرى و كتمان مى كنند. ا

     ا

    يادداشتها و مآخذ: ا

     

     ا 1)حافظ مى گويد: ا

     دركارخانه اى كه ره علم و عقل نيست/ وهم ضعيف راى فضولي چرا كند

    فراموش نکنیم که این موضوع فقط در پیوند با شناخت خدا است که گفته می شود. بدین معنی که انسانها نباید قضاوت کنند که عرفان و مذاهب با پیشرفت علوم مخالفند. اینکه مولانا می فرماید: «عقل در شرحش چو خر در گل بخفت» منظور در مقام شناخت خدا است که آنجا عقل بیکاره است و انسانی که می خواهد خدا را بشناسد  می باید که به مقام عشق پا بگذارد و از آنجا به سراغ خدا برود.   ا

    ا 2 )  اصول كافى (كتاب توحيد جلد اول ص 113) : «اميرالمو منين فرمود: خدا را بخدا بشناسيد .....» . دركتب عرفانى نيز آمده   اعرفوا الله بالله، يعنى خدا را بخدا بشناسيد» -. مولوی نیز می فرماید: آفتاب آمد دلیل آفتاب/ گر دلیلت باید، از وی رو متاب»

     ا 3 )  رجوع كنيد به تفسير ابوالفتوح رازى جلد اول ص197