۴۷- اى فرزندان اسرائيل، نعمت مرا
كه بر شما انعام كردم بياد آوريد كه همانا من شما را برعالميان فضيلت
دادم.
همانطوري كه در شرح آيات قبلي اشاره
كردم موضوع اصلي اين بخش از آيات سوره بقره در پيوند با موضوع عهد خدا و
آن شروطي است كه برحسب سنت ختنه خداوند آنرا بر عهده و دوش فرزندان آدم
نهاده است. بدين عبارت كه اگر مردان مذهبي , به مفاد موضوعات مطرح شده در
عهد الهي پايبند نباشند و آنها را دقيقا رعايت نكنند, آنگاه خداوند نيز
آنها را از بهشت خود محروم كرده و بسختي مجازات خواهد كرد. در اين رابطه
توضيح دادم كه چرا قرآن ابتدا به داستان آدم و حوا اشاره مي كند. و اينكه
عهد آنها اين بود كه به درخت برتري طلبي و قدرت نزديك نشوند. و بعد اينكه
ديديم, چگونه آدم لگد به بخت خويش زد و با نزديك شدن به درخت قدرت نه
تنها خود را از زندگاني جاويد در بهشت محروم كرد بلكه با آن كار همسر
و جفتش را نيز با خود همراه كرده و هردو به زمين مطرود و دشمن خيز
هبوط مي كنند. جايي كه هر گروه از موجوداتش دشمن ديگري است و راه زندگي
در آن جز ستمگري و قانون تنازع بقاء هموار نمي شود. بعداز پرده
برداشتن از اين سر 4 هزار ساله , اشاره كردم كه حكمت سنت ختنه در اين است
كه برعهده همه مردان مذهبي است كه از طريق دين بر زنان برتري طلبي نكنند
و از اين راه به درخت قدرت و زورگويي و ستم نزديك نشوند. والا كه آنها
را براي هميشه از بهشت محروم خواهند بود. بعد از داستان آدم و حوا , قرآن
به نمونه ديگري از سرگذشت فرزندان آدم (يعني فرزندان يعقوب) ياد مي كند.
و اينكه چگونه اين قوم با وجودي كه خدا ايشان را بيشتر از هر قوم ديگري
فضيلت داده بود (يعني كه عهد خويش را با ايشان تجديد نموده بود) , با
اينحال آنها بيشتر از هر ملتي به عهد و نعمت الهي كفر ورزيدند و آن
را به موضوع برتري طلبي و ثروت جويي و قدرت منحرف و مبدل كردند. اين نه
فقط سخن قرآن است كه اغلب سخنان پيامبران يهود در تورات و انجيل
نيز در انتقاد از همين كفرورزي هاي قوم و رهبران مذهبي ايشان است.
فراموش نكنيم , زماني قرآن اين مطلب
را بيان مي دارد (حدود 622 ميلادي) كه قوم بني اسراييل قرن هاست كه بسبب
همان برتري طلبي هاي قومي و قدرت طلبي ها بدست رومي ها نابود شده اند و
از سرزمين موعودي و مدعايي خويش (يهوديان بر اساس گفته تورات معتقدند كه
خداوند سرزمين كنعان را ملكيت ابدي آنها قرار داده است) قرنهاست كه
فراري گشته اند. چراكه مي دانيم امپراتور تايتس به حدود سال 70 ميلادي
_بعد از گذشت سي سال از شهادت عيسي_ به شهر اورشليم حمله مي كند و با
كشتن همه يهوديان اورشليم و خراب كردن معبد سليمان و تاراج ميراث فرهنگي
بني اسراييل و پراكنده ساختن باقي مانده آنها به سرزمينهاي دوردست (مثل
عربستان و ايران و انتاكيه و اروپا و روسيه) قوم را مضمحل مي
كند. پس مشخص است كه قرآن موضوع اشاره كردن به داستان قوم بني اسراييل
را از آنجايي مطرح مي كند كه بخواهد عملكرد آنها را به جهت تمثيل براي
مومنين تازه مسلمان شده و همه آنهايي كه بعدها به هر دليلي مسلمان شده
اند و معتقدند كه مسلمانند, بازيادآوري كند تا كه ايشان پاي شان را جاي
پاي يهوديان نگذارند. و يا اينكه بگوييم قرآن قصد دارد به آن دسته
از يهودياني كه در مكه و مدينه ساكن شده اند , فرصت ديگري بدهد تا در
متون ديني خود و سخنان پيامبران خود بازنگري كنند تا درستي سخن رسول خدا
و قرآن را دريابند. چراكه در زماني كه اين آيات نازل مي شد, در تمامي
سرزمينهاي حجاز هيچكس بهتر از يهوديان, نمي توانست به درستي و حقانيت سخن
قرآن پي ببرد.
اسرائيل لقب يعقوب است و معنى آن
كسى است كه در مجاهده با خدا اسير چنگ اوست (1). مفهومى
كه در عربى به آن عبدالله مى گويند. بنى اسراييل، يعنى پسران يعقوب كه
مقصود از آن جميع خانواده هايى است كه از دوازده پسران يعقوب ; روبين ،
شمعون ، ﻻوى ، يهودا ، يسّاكار ، زبولون ، يوسف، بنيامين ، دان ،
نفتالي ، جاد و اشير بوجود آمده اند. يعقوب خود پسر اسحق پسر ابراهيم
خليل الله است.
مي دانيم درزمانى كه يوسف در مصر به
وزارت رسيده بود، او پدر و بردارانش را كه در سرزمين غربت (غيرموطن)
كنعان به كار گله داري مشغول بودند, به سرزمين غربت مصر دعوت مي كند كه
به آنجا ساكن شوند. بخواهش يوسف, و البته پروانه فرمانرواي مصر , يعقوب و
فرزندانش در مصر ساكن مي شوند و در آنجا به زاد و ولد مي پردازند تا
آنجا كه بعد از حدود 400 سال اقامت در مصر چنان كثير و نيرومند مي شوند
كه دولت وقت مصر از ثروت و قدرت و جمعيت آنها بوحشت مي افتد. تا اينكه در
زمان حكومت ستي اول ( 1298-1232 ق م)فرعون مصر، فرزندان يعقوب باسارت و
انقياد مصريان گرفتار مي شوند. بعدها بزمان حكومت پسر او رعمسيس دوم، بني
اسراييل با رهبرى موسي، از اسارت و قيد حكومت مصر آزاد مي شود و مي
تواند از آنجا به سمت صحراي سينا و قصد رسيدن به سرزمين موعود(؟) خارج
گردد. (2)
قرآن كريم در اين آيه تاييد مي كند
كه يهوديان از نسل يعقوب وارث عهد خدا و ميراث دين ابراهيم اند. عهدى را
كه خدا بطور ازلي ابتدا در بهشت با آدم بست و سپس در روي زمين با سنت
نهادن رسم ختنه با ابراهيم و اسماعيل و سپس با اسحاق و يعقوب آنرا
دوباره تجديد كرد. از آنجاكه اين سنت تا زمان ابراهيم بفراموشي
سپرده شده بود ,خداوند آنرا دوباره با ابراهيم (در سن 99 سالگي) و نخست
زاده او , اسماعيل (در سن 13 سالگي) تجديد نمود. بعداز اسماعيل اين سنت
با فرزند دوم ابراهيم يعني اسحاق و سپس با فرزندان او عيسو و يعقوب
(اسراييل) نيز دوباره تجديد شده كه آنها هم بعد از خود آن را به
فرزندانشان منتقل كردند. در واقع با رعايت سنت ختنه همه مردان بني
اسماعيل و بني اسراييل متعهد عهدى هستند كه بنابر آن مي بايد دست از
برتري طلبي بردارند. همچنين دين خدا را به قصد سروري و قدرت, وسيله و
بهانه قرار ندهند (موضوع آيات 40 تا 45) آنگاه خداوند نيز آنها را به
مثابه «آدم» به تمامي مخلوقات و فرشتگان خود فضيلت داده و آنها را به
بهشت ملكوت خويش (سرزمين موعود و معهود) رهنمون شان مي سازد.
اين آيات مشخص مي كند كه خدا با
فرستادن پيامبران و رسوﻻن متعدد به جهت هدايت قوم بني اسراييل به عهد
خود نسبت به اين قوم وفا كرده, به همين خاطر در مقابل از بنى اسراييل مي
خواهد كه ايشان نيز به عهد خود وفا كنند . بنابراين خطاب خدا در اين آيه
جنبه تذكر و اتمام حجت دارد. چراكه آنها اغلب به عهدشان وفادار نبوده
بلكه بدفعات متعدد آنرا گسسته اند.
«اى بنى اسراييل»
، يعنى اى كسانى كه از نسل يعقوب ايد و اى كسانى كه ميراثهاى دينى
ابراهيم را به ارث برده ايد، نعمت مرا , يعني آن رسوﻻنى
كه من «بر شما انعام كردم»، از ميان شما براي هدايت شما
برانگيختم, بياد آوريد, يعنى پيام آنها را بياد آوريد.
چراكه شما از طريق آنها صاحب دين و فرهنگ شديد و بدينوسيله توانستيد بر
عالميان فضيلت پيدا كنيد.
اين يادآوري از آنجايى است كه بنى
اسراييل قوم سركشى بود و از همان بدو پيدايشش به زمان يعقوب در كنعان و
همچنين بزمانى كه در مصر بودند و حتا در زمان موسى و بعد از آن، همواره
ثابت كرده اند كه براي رسيدن به قدرت و ثروت هيچ ابايي ندارند كه در اصل
تعاليم پيامبرانشان دخل و تصرف كنند. (نگاه كنيد به داستان قتل عام مردم
شهر شكيم در باب 34 سفر پيدايش, كه فرزندان يعقوب با استفاده از موضوع
مذهبي «ختنه» مردان آن شهر را فريب دادند و بعد درحالي كه همه آنان از
زخم ختنه رنجور بودند غافلگيرشان كردند و تمامي شان را كشتند و همه
اموال و زنان و اطفال و گله ها و رمه هاي ايشان را به تاراج بردند). در
واقع بنى اسراييل نمونه آن دسته از مذهبيوني هستند كه از تعليمات الهى و
عهد خدا همواره در جهت برتري طلبي قومي خود و نزديك شدن به قدرت و
ثروت سوء استفاده مي كنند. بنابراين وقتى قرآن مى فرمايد:«اى
فرزندان اسراييل بياد آوريد نعمت مرا كه بر شما انعام كردم»
قصدش اتمام حجت و خاطر نشان كردن تعليماتى است كه ايشان در واقع آنها را
به پشت گوش انداخته بودند.
تكرار «يا بنى اسراييل
اذكروا نعمتى التى انعمت عليكم» در آيه 40 و 47 و شباهت اين دو
آيه بهم ، ارتباط معنايى دو آيه را بطور بسيار روشن معلوم مى كند. بدين
عبارت كه در ادامه آيه چهلم خدا دقيقا مشخص مي فرمايد كه بخاطر آن تعهدي
كه با اين قوم بسته(موضوعاتي كه پيشتر در آيات 41 , 42 , 43 , 44 و 45
شرح آنها داده شد) اين قوم را بر جهانيان فضيلت داده است. خدا با فرستادن
پيامبران و رسولانش درواقع راه هدايت و فضيلت را به آنها نشان داده, يعني
اينكه او در اين باره به تعهد خويش عمل كرده است, از آنرو از بني
اسراييل متوقع است كه آنها نيز با بعمل آوردن تعهدات خود بخشش و انعام
خداوند را بياد آورند. از اينرو به آنها گوشزد مى كند كه « نعمت
مرا كه بر شما انعام كردم بياد آوريد كه من شما را بر عالميان فضيلت دادم».
«فضيلت بر عالميان»
فضيلت نژادى و يا قومى نيست كه برخى از يهوديان در اين زمينه قلب معنا مى
كنند «فضيلت بر عالميان» فضيلت بشريت است نسبت به ديگر
موجودات و آن مربوط است به نزول هدايت و ظهور انبياء در ميان ايشان و يا
هر قومى كه قدرشناس پيامبرانشان باشندو اينكه بشر فضيلت يافته بشري است
كه به ديگران ظلم نمي كند و دين را بهانه قدرت قرار نمي دهد. موضوع «فضيلت
برعالميان» در پيوند با عهدى است كه در آيه چهلم بدان اشاره شده
يعني اگر شما مردم بني اسراييل به تعهدات خود عمل كنيد, يعني اگر برتري
طلبي نكنيد و ستمگرى نكنيد و دين خدا را وسيله حكومت و سروري خود قرار
ندهيد و راه هاي وصل بخدا و بهشت را برقرار سازيد. آنگاه خداوند نيز شما
را به فضيلت بشريت ارتقاء داده و به بهشت خويش رهنمون تان مي سازد.
فراموش نكنيم كه قرآن پيشتر نيز در داستان آدم يادآور شد كه خدا آدم را
بر همه موجودات و مخلوقات, زميني و آسماني خويش , فضيلت داد. با اينحال
ديديم وقتي كه آدم نافرماني كرد و به درخت قدرت نزديك شد او را از بهشت
خويش بيرون كرد. فضيلت بني اسراييل هم اينچنين است. يعني اينكه از نظر
قرآن ملتها تا زماني فضيلت دارند كه آنان براستي متعهد عهد خدا باشند و
از طريق مذهب به حقوق و حدود قانون الهي تجاوز نكنند. بنابراين ملتهايي
كه تجاوزكارند و آنهايي كه بار ميثاق الهي را به دوش نمي كشند, قرآن نه
تنها بنيكي از ايشان ياد نمي كند بلكه چه بسا بزشتي نامشان را ببرد.
چنانكه در قرآن كريما(آيه 97 سوره توبه) از اعراب بزشتي
نام برده شده: «الاعراب اشد كفرا و نفاقا» , اعراب
در حق پوشي و نفاق بسيار سخت اند.
«نعمت»در اصطﻼح
قرآن ، به پيامبران و رسوﻻن و اولياء الله اشاره دارد، چراكه آنها راه
سخت و غيرممكن هدايت را براى انسانها آسان و ممكن مى كنند.. در واقع اگر
خدا قومي را از داشتن نعمت خويش محروم كند, آن قوم بسختي افتاده و
هرگز به هدايت نمي رسد(مثل اقوام آفريقايي و يا آن اقوامي كه در تاريخ
بلكل نيست و نابود شده اند). به همين خاطر وقتي مي فرمايد «من شما را بر
عالميان فضيلت دادم» منظور اين است كه من بر شما منت نهادم كه راه هاي
وصلم را بر شما آشكار كردم و در نتيجه نعمتم يعني راهنمايان اين راه را
بر شما انعام كردم . من شما را به سبب وجود آن پيامبران و هدايتگران صاحب
فرهنگ كردم و اينچنين شما را بر عالميان برتري دادم. بنابراين نسبت فضيلت
بنى اسراييل بر عالميان چون نسبت فضيلت آدم بر فرشتگان و موجودات است و
آن نيز به سبب نفخ روح الهى است كه خدا از ميان موجودات آن را فقط به آدم
اختصاص داد. از اينرو فضيلت بنى اسراييل به سبب پيامبرانى است كه در بين
ايشان ظهور پيدا كرده اند. پيامبرانى كه اغلب بدست اين قوم يا كشته شده
اند و يا از خانه و ديارشان به اسيري در زندانها و يا زندگي در تبعيد
مطرود شده اند. اين نحوه عملكرد البته مختص به بنى اسراييل نيست بلكه
اغلب مسيحيان و مسلمان قشرى نيز با اولياء الله و مردمان فهميده جامعه
خود چنين كرده اند و بهمين خاطر آيات خدا به همه خطاب دارد.
در «كتاب مقدس» ، كتاب حزقيال نبى (باب
سى و ششم آيه 21) مى خوانيم كه خداوند بنى اسراييل را از آنجايى
كه آنها بنام خدا خونريزى مى كردند و به مردم ستم مى كردند و از اين طريق
نام قدوس خدا را آلوده مي ساختند, به شدت سرزنش مى كند. بهمين خاطر
خداوند حزقيال را مورد خطاب قرار مى دهد و مى گويد: «به آنها بگو كه خدا
از اينكه آنها اسم قدوس او را نزد ديگران بى حرمت ساخته اند، مجازاتشان
كرده و در كشورها متفرقشان خواهد ساخت . چراكه آنها هرجا كه رفتند و خون
ريختند گفتند كه ايشان قوم ا«يهوه» مى باشند و قوم برترند. اى حزقيال به
بنى اسراييل بگو كه خداوند يهوه مى فرمايد كه من اينرا (يعني اين مجازات
را) نه بخاطر (بدي) شما بلكه بخاطر اسم قدوس خود كه آنرا در ميان امتهايى
كه برده ايد، و آنرا بى حرمت كرده ايد ، بعمل مى آورم». يعني اينكه خدا
ملتهايي را مجازات مي كند كه رياكاري كنند و نام قدوس او را به قدرت
و عمل ظلم و فساد آلوده كنند. همين نكته مشخص مى كند كه فضيلت قوم بنى
اسراييل (يا بني اسماعيل) ، فضيلت نژادي و دائمى نيست بلكه فضيلتى است
شرطى و منوط است باينكه آنها تا چه ميزان به عهدي كه خدا از زمان ابراهيم
بر عهده آنها گذارده , پايبند باشند.
در «كتاب مقدس» (عهد جديد،
متا باب سوم، آيه 9) مى خوانيم كه از قول يحيى معمدان
خطاب به بنى اسراييل: «اكنون ثمره شايسته اى از توبه بيآوريد و
اين سخن را بخاطر خود راه ندهيد كه پدر ما ابراهيم است. زيرا مطمئن باشيد
كه خدا قادر است كه از اين سنگها براى ابراهيم فرزندان برانگيزاند».
بنابراين فضيلتى را كه خداوند اشاره مى كند فضيلت دائمى نيست بلكه فضيلتى
است مربوط به ظهور رسوﻻن خدا و وجود راه هدايت خدا كه مگر ملتي آن را
داشته باشد و قدرشناسش باشد. در هرحال اگر بخت با قومى همراهي كند , اين
است كه در ميان آنها پيامبران و بزرگانى ظهور مي كند كه راههاي به سوي
هدايت و بهشت را به آن مردم تعليم دهند. با حضور و فراگيري از تعليمات آن
پيامبران و بزرگان است كه قوم و ملتى مى تواند به فضيلتهاى انسانى دست
يابد. اين امتياز تا زمانى است كه معارف روحانى آن بزرگان شخصيت ساز
بوده و پويايى داشته و فرهنگساز باشند. يعنى از طريق آن تعليمات، بتوان
ساختارهاى فرهنگى و اخلاقى را در جهت پرورش هرچه بيشتر انسانهاى فرهيخته
و متعالي، گسترش داد. اما اگر به سبب قدرت طلبى هاى فردى و گروهى، معارف
الهى دگرگون شوند و بجاى آن تعليمات ساختگى انسانى جايگزين شود، آنگاه آن
قوم پويايى روحانى و فرهنگي خود و در نتيجه فضيلت معنوى خويش را از دست
مى دهد. زيرا كه مذهب و فرهنگشان ديگر شخصيت ساز و جامعه ساز نخواهد بود.
به همين خاطر در تاريخ بسيارى از اقوام انسانى را سراغ داريم كه پيشتر
بخاطر حضور يك شخصيت ممتاز فرهنگي صاحب فضيلت بوده اند, اما بدليل
غفلت فرهنگي اينك يا از بين رفته اند و يا اينكه مطرح نيستند. اين مشكل
اغلب براى ملتهاى باستانى و كهن بوجود مى آيد، چرا كه ملتها در بروز
حوادث تاريخى و سياسى مجبور به قدرت طلبى ، درنتيجه به ظلم و ستم روى مى
آورند كه همان موجب مى شود كه بمرور فضيلتهاى فرهنگى و اخلاقى خود را از
دست بدهند. خداوند نيز از آنجايى كه اصل را بر اين نهاده كه انسانها
ستمگر نباشند، از ابتدا با آدم عهد مى كند كه در هرحال به درخت قدرت
نزديك نشود، چراكه در آنصورت به ورطه فلاكت و بدبختى خواهد افتاد. اين
عهد و پيمان را خدا اول بار با سنت قرار دادن ختنه با خون قلفه اسماعيل
(و بعدها با اسحق و اسراييل) با خاندان ابراهيم استوار ساخت تا همه مردان
قبايل او بدانند كه نبايد به درخت برتري طلبي و قدرت نزديك بشوند.
اما بنى اسراييل بعد از موسي وقتي
كه دوباره در زمين كنعان مستقر مي شود باز به همان راه و روش ديرين خود
ادامه مي دهد و باز با ظلم و ستم بى حساب به مقابله با مردم سرزمينهاى
مجاور مي پردازد و نام قدوس خدا را به ظلم و ستم آلوده مي كند. هرگاه
پيامبري چون عاموس، اشعياء، ارمياء و ميكاء، حزقيال، و يحيى و عيسى در
ميان آنها ظهور پيدا مي كردند كه قوم را از برتري طلبي و قدرت طلبى
آخوندهاشان و زعماى مذهبى شان بيم دهند و يا به آنها يادآور شوند كه
قوانين من درآوردي ملاها چگونه موجب فساد و ظلم مي شود, بنى اسراييل آنها
را يا مثل عاموس، اشعياء، ارمياء و يحيى از جامعه طرد مي كردند و يا چون
عيسى فتوا بقتلش مي دادند. گرچه اغلب اين جنايات به فتواى زعماى مذهبى
دين يهود اعمال مي شد اما از آنجايى كه قدرت دستگاه مذهبى از طريق مردم
عادى تامين مى شود، از اينرو خطاب خداوند در اين آيات متوجه همه مردم بنى
اسراييل است. چه انسانها همه مسئولند و همه بايد كه براي كوچكترين عملكرد
و پيروى جاهلانه خود حساب پس بدهند كه فرمود (بنى اسراييل
36) : «وﻻ تقف ما ليس لك به علم، انّ السمع و البصر و الفواد كل
اولئك كان عنه مسئوﻻ= وبه آنچه علم ندارى پيروى مكن. كه همانا
گوش و چشم و دل و هريك از آن مسئولند (يعني همه انسانها بخاطر عملكردهاي
جاهلانه شان مورد سئوال و بازجويي واقع مي شوند).
شايد براى بسيارى اين مطلب سئوال
برانگيز باشد كه چگونه قرآن خطاب به بنى اسراييل مى گويد «نعمت مرا بياد
آوريد ...» چه اغلب در اين مطلب متفق القول اند كه مذهبيون يهودى بيش از
هر ملتى به سنتهاى دينى خود پايبندند. پاسخ من، اين است كه مفهوم قرآنى
«بياد آوردن» بغير مفهومى است كه ما انسانها در استفاده از اين واژه بكار
مى گيريم. چه در محاورات روزمره، انسانها بر اثر تشابه موضوعي و تداعى
معانى و قياس, موضوعات را بخاطر مى آورند. در حالي كه «يادآوردن» تعليمات
الهى، شناختن و دريافتن موضوعاتى است مربوط به ايمان غيبى و معالم روحانى
كه براى ما از پيش شناخته شده نيستند. «بياد آوردن انعام الهى» بيادآوردن
پيام پيامبرانى است كه بطريق وحى بر آنها نازل شده و آن به حرف و موعظه و
تجليل زبانى و يا مداحى نيست، بلكه از طريق برپاداشتن سلوك عرفانى و
مدنظر قراردادن آن تعاليم به جهت خودشناسى است تا كه ما انسانها بتوانيم
از حضيض حيوانيت به اوج آدميت رهبرى شويم. تنها از اين طريق است كه معناى
«بياد آوردن» مصداق عينى پيدا مى كند و شخص مى تواند با به «ياد آوردن»،
آن تعاليم, به چنين فضيلت و انعامى دست پيدا كند. در واقع «بياد آوردن»
از نظرگاه قرآن همان كشف و شهود باطنى است كه از طريق خودشناسى دينى بدست
مى آيد. از اينروست كه معتقدم اگر تعاليم پيامبران را به همانگونه كه به
آنها ابلاغ شده و آنها تعليم داده اند، نگيريم و يا در اصل آنها دخل و
تصرف كنيم، و يا بروش تقليد و قياس به تعليمات من درآوردي آخوندها مراجعه
كنيم، آنگاه پويايى آن تعاليم را از بين برده ايم و آنها را يا فراموش
كرده و يا در پس موضوعات غير اصيل كافري مي كنيم . اينجاست كه جامعه
فضيلتهاى اخلاقى و روحانى و اصالتهاى فرهنگى و معنوي خود را از دست مى
دهد و گرفتار پندارهاى شخصى و خرافه گويى هاي گروهى برتري طلب و قدرت طلب
مى شود. املاهاي يهودي هم از آنجا كه قصدشان دنيوي و براي برتري طلبي و
كسب قدرت بود (درست مثل همه ملاهاي مسلمان و يا مسيحي) همواره بر اصل
پيام پيامبران پيرايه مي بستند تا بنوعي نيروها و راي و افكار و ثروت قوم
را بسوي خود جلب نمايند. مثل موضوع ترس از روز داوري و قيامت كه ملاهاي
يهودي (و بعدها مسيحي و مسلمان) با دخل برخي از عقايد مصريان چون «شفاعت»
و «فديه» و تفسير خاصي كه از اين قضيه مي كنند, كاري
كرده اند كه انسانها ديگر از روز داوري و قيامت ترسي نداشته باشند و هرچه
هواي نفسشان خواست, تحت پوشش دستگاه ديني و يا دولت مذهبي بكنند. به
همين خاطر اغلب مردمان مذهبي بدون نظر داشت به حقيقت دين هميشه براحتي از
كنار موضوع ترس از روز داوري و روز حساب گذشته و با فراغت خيال دست به هر
ظلم و جنايتي مي زنند. چه اغلب ايشان به تفسير ملاها و آخوندهايشان باور
دارند كه كساني در روز قيامت از آنها شفاعت مي كنند. درحاليكه قرآن درست
بر خلاف ايشان و ملاهايشان در آيه چهل و هشتم هشدار مي دهد:
۴۸-
وبترسيد از روزي كه كسي را از ديگري به چيزي مجازات نمي كنند و از
آنها شفاعتى نمي پذيرند و فديه از ايشان نمى گيرند و نه ايشان را كمكى
برسد.
پيشتر در
شرح آيه هشتم
نيز اشاره كردم كه يكي از جنبه هاي
سودمند يقين داشتن به آخرت به اين مسئله است كه انسانها
نسبت به اعمال و رفتارشان در اين جهان سخت نگران و پرهيزكار باشند تا كه
هدفمند بوده و ظلم نكنند بلكه هميشه عدالت را در نظر داشته باشند. به
همين خاطر اشاره كردم كه حافظ در آن شعر معروف خود «واعظان كين
جلوه بر محراب و منبر مي كنند» از آنجايي ملاها و آخوندها را
رياكار و ظالم معرفي مي كند: كه گويي كه آنها به موضوع آخرت و روز داوري
يقين نمي دارند, يعني اينكه ترسي از روز داوري ندارند: «گوييا
باور نمي دارند روز داوري / كين همه قلب و دغل در كار داور مي كنند».
همچنين از قول حكيم عمرخيام نيشابوري در رساله فارسي «كون
و تكليف» اشاره كردم كه فرمود: «توجه به مبداء و عالم
غيب هم چنين بيم و اميد به ثواب و عقاب عالم اخروي جنبه حيواني و بهيمي
انسان را تعديل مي كند و او را به فضيلت اعتدال و انسانيت تشويق كرده در
نتيجه عدالت و انتظام را در جامعه عملي مي سازد». ا
امروز نيز اگر سلامت جوامع بشرى
تهديد مي شود انحصارا به اين امر پيوند دارد كه مردمان بي پروا ظلم و
فساد مي كنند و ترسي ندارند كه جايي نتايج رفتار و اعمالشان به حساب
آيد. اين مشكل اول بار در مذاهب ابراهيمي از آنجايى ناشي شد كه ملاهاي
يهودي با دخالت دادن برخى از اعتقادات مصريان (كه به شفاعت و فديه
و تاثير برخي از اشياء در روز قيامت باور داشتند) كاربرد اخلاقى ا«ترس از
روز داورى» را از بين بردند. چراكه آنها قصد داشتند با طرح موضوعاتي چون
«شفاعت» و «فديه» و اينكه اگر آخوندي گناه كسي را بگردن بگيرد, مردم مي
توانند از عذاب جهنم بگريزند, خودشان را در مقام دريافت كننده وجوهي
قرار دهند كه مردم براي اين امر براحتي مي پردازند. بعدها ,كشيشان
مسيحي نيز به تيعيت از تفسيري كه پولوس از پيام عيسي كرد به همان راهي
رفتند كه ملاهاي يهودي پيشتر رفته بودند. آنها در اين مورد خاص حتا پا را
فراتر از يهوديان نهادند تا آنجا كه در زمان پاپ ليو دهم
كليسا اسنادي را(3) به مردمان فروخت كه در آن تضمين مي
كرد كه خداوند آنها و حتا مردگانشان را به بهشت رهنمونشان مي سازد. يكي
از مهمترين بخشهاي اعتراضي اصلاح طلب مذهبي مشهور «مارتين لوتر» در
قرن شانزده ميلادي ( 1483-1546 م) در آلمان به همين موضوع اختصاص دارد كه
مي گفت مردم ديگر رغبتي به رعايت اصول اخلاقي ندارند چراكه آنها با
پرداخت مبالغي به كليسا مي توانند بهشت را براي خود بخرند. اين موضوع
باعث شده كه آنها از روز داوري و روز رستاخيز نترسند و نيازي نبينند كه
به عدالت و اخلاق و انتظام جامعه پايبند باشند. از اينرو او با
نوشتن نامه اي بسيار روشنگرانه به رهبر كاتوليكهاي جهان آن زمان (پاپ ليو
دهم) دستگاه
كليسا را به نقض 95 مورد
از دستورات كتاب مقدس زير سئوال مي برد و روشن مي سازد كه چگونه دست
«كليسا» در اشاعه فحشا و فساد آلوده است. بعداز مسيحيان, مسلمانان نيز
علارغم اين آيه و آيات بسياري كه در كتاب آسماني شان نازل شده با سودجويي
از تفسير برخي از آيات متشابه و غلوگويي در حق بعضي از رهبران مذهبي مثل
امام حسين و حضرت عباس و حضرت علي بر اصل پيام حضرت محمد پيشي گرفته و به
اشاعه اين فكر سخيف دامن زدند. درحالي كه قرآن كريم در اين آيات دقيقا به
همين مشكل اشاره مي كند و خطابش به مردم و مذهبيون است كه باور نداشته
باشند كه در روز رستاخيز كسي بتواند گناه ديگري را به دوش بگيرد و يا
اينكه آنها با صدقه و فديه دادن به ملاها و كشيش ها بتوانند از مجازات
روز داوري فرار بكنند. (دقيقا مثل همان مواردي كه مارتين لوتر در نامه
اش به پاپ روشن مي سازد).
آنچه را كه قرآن كريم در آيه چهل
هشتم بيان مى كند بى ارتباط با نكته اى نيست كه انجيل (مرقس باب
هفتم آيات ششم به بعد) از قول حضرت عيسى خطاب به روساى كهنه
يهود اشاره مى كند : «شرم بر شما باد اى رياكاران ، چه نيكو خبر داد
اشعياء نبى در مورد شما چنانكه مكتوب است اين قوم (بنى اسراييل) به لبهاى
خود مرا حرمت مى دارند ليكن دلشان از من دور است. پس مرا عبث عبادت مى
كنند زيرا كه رسوم انسانى (من درآوردى) را بجاى فرايض تعليم مى دهند.
آنها حكم خدا را ترك كرده تا تقليد انسان را نگاه دارند چون شستن آفتابه
ها و پياله ها (شبيه موضوعات رساله هاى عمليه مراجع مذهبى خودمان راجع
به آب كر و باقي خزعبلات ايشان) و چنين رسوم ديگر كه بسيار بعمل مى
آوريد. پس بديشان گفت كه حكم خدا را نيكو باطل ساخته ايد تا تقليد خود را
محكم بداريد. از اين جهت كه موسى گفت پدر و مادر خود را حرمت دار و هركه
پدر و مادر را دشنام دهد البته هلاك گردد . ليكن شما مى گوييد كه
هرگاه كسى به پدر يا مادر خود گويد آنچه از من نفع يابى «قربان» يعنى
هديه اى براى خداست. و بعد او را اجازت نمى دهيد كه پدر و مادر
خود را هيچ خدمت كند. پس كلام خدا را بتقليدى كه خود جارى ساخته ايد باطل
مى سازيد و كارهاى مثل اين بسيار بجا مى آوريد».
اين سخن انجيل گرچه
براي خوانندگان از همه جا بي خبر كتاب مقدس قدري گنگ است, اما براي اهل
دقت مشخص است كه اين ايراد حضرت عيسى به سران مذهبى يهود از آنجايى ناشى
شده كه آنها براى بقاى زعامت خود جاى دستورات اخلاقى و روحانى موسى را با
دستورات من درآوردى سودآور خود دگرگون كرده بودند. براى مثال در ده فرمان
آمده : «به پدر و مادر خود احسان و خدمت كن». حكمت اين فرمان الهى از
آنجايى بود كه در ابتداي شكل گير جوامع مدني , كوشش انسانها ابتدائا مي
بايست در خدمت خانواده و در جهت حفظ حرمت و سلامت خانواده بعنوان واحد
جامعه صرف مي شد. اما ازآنجايى كه مراجع مذهبى يهود براى بقاى خود و
دستگاه مذهبي شان به مال افراد و خدمت رايگان مردم نياز داشتند، تبليغ مى
كردند كه يهوديان بجاى احسان كردن به پدران و مادرانشان، از طرف ايشان به
نفع دستگاه مذهب «قربانى» كنند و يا «هديه» و «فديه» به ملاها بدهند (مثل
همين نذر و نيازهايي كه ما مسلمانان براي آمرزش پدران و مادرانمان خرج مي
كنيم اما بنوعي دستگاه مذهب از آن سود مي برد ) تا كه از اين طريق، خدا
به حساب آنها به نفع پدران و مادران شان را در روز قيامت احسان و نيكى
ثبت كند و آنها را بيآمرزد. بعبارت ديگر, ملايان يهودي خدمت و پولي را كه
مردمان مي بايد به پدران و مادران پيرشان اختصاص مي دادند , به سمت خود
و نفع دستگاه مذهبي جلب مي كردند. اينچنين بود كه ملايان يهودى قانون
موسى را دگرگون كردند تا مردم را باطاعت و تقليد خود تشويق كنند كه بر
زعامت و رياست خود قوت و قدرت ببخشند. در عين حال فراموش نكنيم كه
اغلب مذهبيون (اعم از بنى اسراييل يا بني اسماعيل) نيز هميشه از اين
احكام من درآوردى ملاها كمال بهره بردارى را كرده اند، چراكه ملايان و
كاهنان با فرامين ساختگى (مثل دادن ا«هديه» و «فديه» و گرفتن «شفاعت» كه
آنها بر اصل موضوع معاد و روز داوري از پيش خود پيرايه بسته بودند و آنها
را اشاعه مي دادند) دست پيروانشان را براى انجام هر امر خلاف و ستمى باز
گذاشته بودند. اينجاست كه قرآن اشاره دارد كه اگر بني اسراييل بخواهد به
فضيلت بشريت، يعنى آن تعهدى كه خدا براى آنها كرده، برسد بايد كه به اصل
تعاليم نازل شده توجه كند و آنها را بياد آورد. چراكه ايشان دل به احكامى
داده اند كه مشايخشان از پيش خود ساخته اند. متاسفانه اين مشكل ، مشكل
يهوديان تنها نيست بلكه امروزه مسيحيان و مسلمانان نيز به همان راهى مى
روند كه پيشتر يهوديان رفته اند. مثلا اينكه ملاهاى «مسلمان» مردم ساده
انديش را فريب مى دهند كه براى آمرزش مردگان خود هزينه كنند و
برايشان نماز و روزه بخوانند و يا آنها را در استخدام بگيرند كه بجاى
مردگانشان به حج بروند و براى آنها نذر و نياز بدهند و يا مجالس وعظ و
روضه خوانى برگذار كنند تا كه ثواب اخروي ببرند. جز اين نيست كه آنها با
اشاعه اينگونه از خرافه گويي ها براى خود روزى مفت و مجانى فراهم مي
آورند و از اين طريق مي توانند بر ذهن و فكر باورمندان خود تاثير گذارند.
درحالي كه مشخص است كه قرآن با اين طرز عقيده شديدا مخالفت دارد.
همچنين اين سخن بيهوده «مسيحيان» كه
معتقدند: عيسى با حمل صليب خود بار گناهان همه پيروان خود را بر دوش
گرفته تا كه آنها به آسودگي بتوانند به بهشت بروند، دقيقا موضوعي است كه
قرآن بدان اشاره دارد كه مي فرمايد:« و بترسيد از روزي كه كسي را
از كسي به چيزي مجازات نمي كنند.... . «شيئا =چيزي» منظور
چيزهايي مثل صليب عيسي و يا اسناد رستگاري كه كليسا مي فروخت و يا هرچيز
و موضوعي مثل سفره انداختن و شمع روشن كردن, آنها نمي توانند وسيله اي
باشند كه كسي را بخاطر آن چيزها مجازات نكنند. ريشه اين مشكل دقيقا از
آنجايي است كه ملايان همه مذاهب عالم به خوبي به رابطه قدرت و خرافات پى
برده اند و مي دانند كه با اشاعه اينگونه تعليمات خرافي چگونه ايشان به
لفت و ليس مي رسند و مي توانند در اين جهان به آسودگى و سرورى و ثروت و
قدرت زندگي كنند. اينها همه همان معنى نزديك شدن به درخت برتري طلبي
و قدرت است كه خداوند در آيات پيشتر آدم خليفة الله را از آن نهى فرمود.
جالب توجه است كه بدانيم ملاها و
كاهنان خود بهتر از هركس مى دانند كه انتشار و اشاعه چنين پندارهايى بيش
از هر چيز در كار دين خرابى و فساد بوجود مى آورد. چراكه اگر مردمان به
موضوع شفاعت بطريقى كه آنها تبليغ مى كنند باور داشته باشند آنگاه حكمت
موضوع «ترس از روز داورى» از بين مى رود. بعبارت ديگر اگر قرار باشد در
سير تكامل اجتماعات, ترس از روز داوري براي مردماني بدوي و عقب افتاده
آنچنان جدي گرفته شود كه آنها از اينكه بترسند ظلم كنند و بحقوق
ديگران تجاوز كنند, اين عمل ملاها چنان صدمه آور است كه نه تنها چنين
نتيجه اي حاصل نمي شود بلكه با طرح موضوعاتي مثل شفاعت و فديه و چيزهايي
مثل صليب عيسي و زيارت مقبره اولياء مردمان ساده انديش بلكل در اختيار
دستگاه مذهبي قرار گرفته و با حكم آنان به ارتكاب هرجنايتي دست مي زنند.
در حاليكه قصد خدا در جايي است كه مردم پيام قرآن را جدى و سنگين بگيرند
تاكه بتواند در درونشان نفوذ كند و هدايتشان كند كه اين همه ظلم نكنند و
به حقوق ديگران تجاوز نكنند؟ چه مشخص است كه قرآن مجيد در اين آيات با
باورهاى من درآوردى قدرت طلبانه مخالفت صريح دارد و دقيقا صاحبان چنين
باورهايى را هشدار مى دهد كه از آن روز، يعنى روز جزا بترسند. روزى كه
هيچ يك از اين چيزها و باورهاي مجازي براي رستگاري شان بكار نخواهند آمد
و معتقدينشان از آن رفتارها شرمنده خواهند شد. بقول حافظ:
«فردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد / شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز
كرد».
فراموش نكنيم كه اعتقاد داشتن به
روز داورى، يكى از اصلهاى محكم ديندارى در اديان ابراهيمى است. حضرت
ابراهيم از آنجايى پيامبر بزرگ خدا است كه او بخاطر نبوت اين اصل بزرگ
اعتقادى ، انسان ظلوم و جهول را با انديشه عدالت و اينكه اگر به عدالت
رفتار نكند و به ديگران ظلم و تعدى روا بدارد، بطور يقين در پس از مرگ در
برابر خداوند داورى خواهد شد، آشنا مى سازد. بنايراين طرح «ترس از روز
داورى» از آنجايى است كه خدا بخواهد انسان را با عدالت آشنا كند و باو
تعليم دهد كه به ديگران ظلم نكند. پس فرق نمى كند كه كسى يهودى و يا
مسيحى و يا مسلمان باشد. همينكه به سنت ابراهيم پايبند است درواقع به اين
اصل مهم اعتقادى، بصورتى كه در روح و شخصيت او جاى بگيرد بايد ايمان
داشته باشد. تنها از اين طريق است كه انسان بطور اخلاقى و فرهنگى ادب
ديني مى پذيرد تا كه نفسش را از برتري طلبي و قدرت مبراء كند.
اعتقاد سفت و سخت داشتن به چنين
روزى كه در آن هيچ شفاعت و فديه اى پذيرفته نيست و ترس داشتن از چنين
روزى ، حكمت كمترينش اين است كه انسانها نفسشان با عدالت آشنا شده تا
بتوانند خود شخصا در علم دين تحقيق كنند و دانشمند بشوند. چه مشخص است كه
فضيلتهاى اخلاقى نيز تنها در زمانهايى توسعه پيدا مى كنند كه مردم به
مسئوليتهاى فردى خويش در كسب ادب (اخلاقيات و دين و دانش و فرهنگ) هرچه
بيشتر آشنا شده و بدان عمل كنند. اگر فردى خود شخصا بداند كه بايد بطور
انفرادى جوابگوى پروردگار باشد، آنگاه هرگز هيچ كس و چيز ديگرى را بين
خود و پروردگار خويش شريك قرار نمى دهد كه از اين بابت به اشاعه خرافات و
قدرت بخشيدن به ملاها كمك كند. اينگونه است كه يك جامعه مي تواند در سايه
دين به رشد معنوي و فرهنگي نائل شود. يعني; جامعه اي ديني است كه در آن
ملا و آخوند نباشد.
قرآن در آيه 94 سوره انعام
بروشنى تمام مى فرمايد: «همانا شما نزد ما آمديد يكه و تنها،
آنچنانكه روز اول شما را لخت و تنها آفريديم، حال آنكه با خود نياورديد و
پشت سر گذاشتيد آنچه را كه به شما داده بوديم . آن شفيعانى را كه يك عمر
ايشان را شريكان ما در سرنوشت خود مى پنداشتيد، با شما نمى بينم. بدرستى
كه بين شما و آن پندارهايى كه بخاطر آن گمراه شديد، بريده است».
در آيه 30 سوره يونس مى فرمايد: «در آن هنگام
هر كس به آنچه از پيش كرده گرفتار است و به سوى خداى موﻻى حقيقى خود
بازگشت كند و آن افتراها كه مى بستند هيچ وجود ندارند» . همچنين
در آيه 95 سوره مريم مى فرمايد: «و كلهم اتيه
يوم القيامة فردا = و همه شانرا روز رستاخيز يكه و تنها مى
آورند» . يعنى روز قيامت كسى را با كسى توامان بازخواست نمى كنند. اگر در
دادگاههاى زمينى «پارتى بازى» و «خاصه نوازى» و «حق و ناحق شدن» (بخصوص
در دادگاههاى حكومت هاى مذهبى) صورت مى گيرد، اما در دادگاه عدل الهى
هرگز چنين نيست. زيرا خداوند به همه امور آگاه است و چيزى از او مخفى
نيست كه نتواند به درستي قضاوت كند. از اينرو در دادگاه عدل الهى هركسي
به تنهايى حاضر مى شود و به همين خاطر قرآن مى فرمايد: «و بترسيد
از روزي كه كسي را از كسي به چيزى مجازات نمي كنند و از آنها شفاعتى نمي
پذيرند و فديه از ايشان نمى گيرند و نه ايشان را كمكى برسد».
چه اگر كسى از روز داوري تصور درستي داشته باشد آنگاه آنچنان پرهيزكار مي
گردد كه ديگر جز بعمل خود هرگز دل بگرو چيزي ديگري ندهد و يا آنكه بخواهد
بسخن ياوه ملاها درباره شفاعت و موضوع فديه و صدقه باور بدارد.
«و شفاعتى از كسى نمي
پذيرند و فديه اى از ايشان نمى گيرند». موضوع فديه به همان نكته
اى اشاره دارد كه در انجيل آمده يعنى بحساب پدر و مادر و بستگان نمى
توانند قربانى و صدقه بدهند تا كه وى از بازخواست الهى نجات پيدا كند. «
وﻻ يوخذ منها عدل» , يعنى فديه از ايشان نمى گيرند. «عدل»
به جز معنى داد و حق و انصاف به معنى نظير و همتا ا(بربهم يعدلون يعنى
يشركون ) و همچنين فريضه و فديه نيز هست. چنانكه ابوالفتوح رازى در
تفسير همين آيه اشاره مى كند: «عدل در آيت فديه است يعنى فدا از
ايشان نستانند». اين معنى عدل به مفهوم فديه مطابق است با موضوع
آيه ششم باب 7 انجيل مرقس .
اگر خطاب آيه چهل و هشتم
متوجه يهوديان است بدين دليل است كه آنها معتقدند كه پيامبران پيشين و
اوليايى كه نزد خداوند منزلتى دارند نياكان ايشانند و آنها ايشان را در
روز جزا شفاعت مى كنند. اين نه فقط اعتقاد يهوديان بلكه اعتقاد همه
قشريون اهل مذاهب است كه به احكام من درآوردى ملاها و دستگاه مذهبي
شان باورمندند. در حالي كه چنين پندارهاى سخيفى در اصول زايل كننده دين و
نابود كننده شخصيت و كرامت انسانى اند و نهايت ساختارهاى اخلاقى جامعه را
فاسد مى كنند. بنابراين خطاب و عتاب آيه به همه مذهبيونى اشاره دارد كه
دنباله رو روش فكري و نوع دينداري آنان هستند. اگر همه مردم (اعم از
يهودي و مسيحي و مسلمان و زرتشتي و بودايي) به اصل حقيقت مراجعه كنند و
با بياد آوردن اصل تعليمات انبياء خود به كار تربيت روحانى خويش مشغول
شوند، آنگاه پرتو صلح و زيبايي و عكس ملكوت خدا بر همين زمين متجلي خواهد
شد. و اﻻ اگر بخواهند از تعاليم دروغين (مجازى) مﻼيان و كاهنان و صوفيان
حقه بازى كه براى سود شخصى خود تمامى قوانين الهى را دگرگون كرده اند
تبيعيت كنند، آنگاه همه در روز داورى، در پيشگاه حقيقت، شرمنده خواهند
بود.(4)
اصل لغت «شفاعت» از «شفع» باشد و
شفع جفت و وتر باشد(5) . يعنى ثانى و فرد منضم به فرد
كه بتواند بجاى او وتر و كمك باشد. چنين جفت و شفيعى نه آن است كه از اصل
باطل باشد چرا كه خداوند در آيات بسيارى يادآورى مى كند كه انسانها بگونه
باشند كه خداوند يار و شفيع آنها باشد. اين بغير از دركى است كه ملاها
و عامه مردم از مفهوم شفاعت دارند. چنانكه در آيه 4 سوره سجده مى
فرمايد: « ما لكم من دونه من ولي و ﻻ شفيع ، افلا تتذكرون
= براى شما از خدا پايين تر دوست و شفيعى وجود ندارد. مگر يادآور نمى
شويد». چنانكه در جايى ديگر (آيه 44 سوره زمر) مى
فرمايد: «قل للله الشفاعة جميعا= بگو شفاعت همه اش به
خدا اختصاص دارد». بنابراين شفاعتى را كه قرآن موجه دانسته شفاعتى است
مربوط به خدا كه آن را براى دانايان و شاهدان حقيقت مختص كرده است.
چنانكه در آيه 86 سوره زخرف مى فرمايد: «و ﻻ
يملك الذين يدعون من دونه الشفاعة ، اﻻ من شهد بالحق و
هم يعلمون= آن دعوت گران دروغين مالك هيچ شفاعتى نيستند، جز
آنكه به حقيقت شهيد (شاهد) است و آنهاكه مي دانند». چنين شفاعتى را خدا
تنها در حق آزادگان و شاهدان راه حقيقت و دانايان و كاملان طريقت
فقط بخود مختص كرده است . چراكه آنها باذن پروردگار در مقام آدم خليفة
الله، تعاليم الهى را به گوش آدمى زادگان مى رسانند و آنها را در راهى
پرخطر همراهى مى كنند كه بتوانند از مرتبه حيوانيت به مقام آدميت و بهشت
ملكوت هدايت شوند. بنابراين شفاعت بجز هدايت خدا و يارى استادان و همراهي
كاملان راه خداشناسى براى رهروان و سلكان حقيقت كه باذن خدا انجام مى
گيرد، نيست . اگر در آياتى به موضوع شفاعت اشاره مى شود و بنظر مى رسد كه
خدا در شرايطى شفاعت را مى پذيرد، آن مربوط به شفاعت رهروان راه حقيقت در
همين زندگانى است كه البته بدون چنين شفاعتى، هيچ كسى نه به هدايتى مى
رسد و نه به روحانيتى نائل مى شود. چنانكه در (آيه 255 سوره
بقره) مى فرمايد: «من ذا الذى يشفع عنده اﻻ باذنه
= كيست كه بدون اذن خدا نزد او شفاعت كند». و يا (آيه 23 سوره
سبا) : « و ﻻ تنفع الشفاعة عنده ، اﻻ لمن اذن له
= شفاعت نزد او براى كسى سودى نمى دهد مگر كسى كه برايش اجازه داده
باشد». و يا (آيه 26 سوره نجم): «و كم من ملك
فى السموات ﻻ تغنى شفاعتهم شيئا اﻻ من بعد ان باذن الله ن يشاء و يرضى
= چه بسيار فرشتگان آسمانى كه شفاعتشان سودى ندارد مگر بعداز آنكه باذن
خدا براى كسى بخواهد و راضى باشد». و يا (آيه110 سوره طه)
: «يومئذ ﻻ ينفع الشفاعة ، اﻻ من اذن له الرحمن و رضى له قوﻻ=
امروز شفاعت سودى نمى بخشد، مگر براى كسى كه خداى هستى بخش اجازه داده و
سخنش را پسنديده باشد».
اين همان لطيفه عشق و يا نفخه الهى
است كه خدا بر آدم و برهمه انفاس بشر دميد تا جفت و شفيع آنها در عروج به
مراحل عالي تر گردد. و اين نه در روز قيامت بلكه بايد در همين جهان زمينى
براى طالبان راه حقيقت باذن خدا بدست مي آيد. ازاينرو براى آنها كه در
زندگانى دنيايى خود به هيچ نعمت رشد دهنده روحانى (شفاعت) دست نيافته
اند, نيست كه در روز قيامت به شفاعت كسى رهايي يابند و يا آنكه بايشان
كمكى برسد. ا
پيامبر عاليقدر اسلام مى فرمايد: «كما
تعيشون تموتون و كما تموتون تحشرون ، يعنى مردم همچنانكه زندگى
مى كنند همانطور مى ميرند و همانطور حشر مى كنند». بسخن ديگر اگر كسى كه
در اين عالم به جهالت عمر صرف كرده، مطمئنا در آخرت (عالم ديگر) نيز در
ظلمات جهل خويش سرگردان خواهد بود و او را هيچ شفيعي نخواهد بود.
برخى از مفسرين گفته اند كه خطاب
قرآن اختصاص به يهوديان دارد و شامل مسلمانان نيست (6).
اما به نظر اين كمينه خداوند از آنجايى به يهوديان خطاب دارد كه آنها در
دگرگون كردن معارف الهى قوم پيشتازند. بهمين خاطر خطاب خداوند مى تواند
مشمول همه اقوامى باشد كه به قصد قدرت طلبى، احكام الهى را دگرگون كرده
اند. از اين نظر موقعيت وجودي «مسلمانان» يا «مسيحيان» بهتر از حال و وضع
«يهوديان» نيست. همچنين اگر كسانى باشند كه بخواهند بفهمند حكمت خطاب و
عتاب خدا چيست مى بايد بدانند كه تمامى بدبختى ها و شوربختى ها ازآنجايى
پديد مى آيد كه برخى از ملاها و آخوندها و صوفيان براى سرورى و رياست خود
در فرامين الهى دخل و تصرف مى كنند. بنابراين چنانچه كسى بخواهد از نشانه
هاى قرآنى تمامى نقش مقصود را بخواند بايد بينديشد كه خطاب و عتاب خدا مى
تواند به او نيز كنايه داشته باشد.
در قرآن كريم (آيه 38 سوره
مدثر) نيز مى خوانيم : «كل نفس بما كسبت رهينه
= هركسى در گرو آن چيزى است كه كسب مى كند» . چراكه جوهر قوانين الهى
همان قوانين طبيعى است كه بر عمل و عكس العمل استوار است. به همين خاطر
طبيعى است كه بر انسانها و جوامعى كه خرافه را در جاى خرد قرار مى دهند
سختى و بلا آيد. زيرا كه پندارهاى خرافى از اصالت هاى ساختارى رشد دهنده
تهي اند و از آنجايى كه در آنها خرد و عقل نيست، در سختى هاى زندگى و
مواجه با مشكلات طبيعي (مثل زلزله و حوادث طبيعي يا شيوع بيماريها) نمى
توانند كارساز باشند . درست مانند قوم بنى اسراييل كه در سالهاى كه در
مصر بودند (بعد از يوسف تا ظهور حضرت موسى) بدليل برتري طلبي قومي و قدرت
طلبى اسير و گرفتار مى شوند و خوارى ها و سختى هاى بسيارى را متحمل مى
گردند تا آنگاه كه خداوند به آنها فرصتى دوباره مى دهد و به حضرت موسى
رسالت مى دهد تا كه آنها را از آن ورطه حقارت و فلاكت نجات دهد. اما آنها
باز به آن نعمت الهى پشت مي كنند و دوباره روى به بت پرستى و خرافه گويى
و فساد مي آورند. بعد از آن بسيار آگاهان و پيامبراني چون عاموس و ميكاء
و ارمياء و يحيا و عيسي را بسوي ايشان مي فرستد تا كه از برتري طلبي و
قدرت دست بدارند . اما جز اينكه آن پيامبران خدا را بكشند و آنها را از
ديارشان فراري بدهند, كاري نمي كنند. به همين خاطر بعد از گذشت يك نسل از
بصليب كشيدن عيسي, قوم به سبب همان قدرت طلبي ها و «هل من مبارز» جويي
ها گرفتار حمله روميان ميشوند و اين بار بلكل از«سرزمين موعودي؟» و
«ملكيت ابدي!» خود متفرق و پراكنده مي شوند.
۴۹- و آنگاه كه شما را از
خاندان فرعون نجات داديم، بدعذابى تحميل شما مى كردند،; پسرانتان را مى
كشتند در حاليكه زنانتانرا زنده رها مى ساختند، و در آن از جانب
پروردگارتان براى شماها امتحان بزرگى بود.
در اين آيه نيز خداوند به يهود خاطر
نشان مى كند كه روزهايي كه كه در مصر بسر مي بردند را بياد آورند كه
چگونه موضوع خطر نابود شدن نسل شان بسيار جدى بود. چه آنها براثر عهد
شكني هايشان و برتري طلبي هايي كه منجر به قدرت طلبي مي شد, مصريان را بر
آن داشتند كه كمر قتل آنها را ببندند و نسلشان را بلكل نابود سازند. به
همين خاطر فرعون مصر فرمان داده بود «پسران آنها را بكشند و
دخترها يشان را زنده نگهدارند»، يعني اين خطر وجود داشت كه نسل
يعقوب براى هميشه نابود شود. اما خدا بنى اسراييل را بپاس وجود نعمت
خويش, يعني موسي, بر فرعون فضيلت داد، و به او قوت بخشيد تا كه ايشان را
از آن مخمصه (مصر) بيرون آورد. «و آنگاه» , يعني بياد
آوريد آنگاه را كه ...... يعنى بياد آوريد تا كه خطاها را دوباره تكرار
نكنيد.
اين هشدار خداوند را نيز بايد حمل
بر لطف و انعام او دانست. چه او با اين هشدار , ما را به مكانيزم و
كاركرد قوانين هستى آشنا مى كند كه ظلم و قدرت طلبى به هيچ رو باقى
نخواهد ماند و نابود خواهد شد. چنانكه پيامبر گرامى اسلام مى فرمايد: «الملك
يبقى مع الكفر و ﻻ يبقى مع الظلم= مملكت با كفر باقى مى ماند,
اما به ستم هرگز باقى نمى ماند».
همانطوريكه مشاهده مى كنيم كمآكان
محور سخن قرآن در تمامى اين آيات ظلم و قدرت طلبى است. در آيات پيشتر
خداوند به موضوع آدم و درخت قدرت اشاره داشت و در اين آيات به بنى آدم
(بنى اسراييل) هشدار مى دهد كه از اين خصلت حيوانى دور شوند. زيرا ظلم و
قدرت طلبى نابود شدنى است و خداوند آنهايى را كه به اين شجره پليد نزديك
مى شوند قطعا نابود خواهد كرد. نابودى ظالمين و قدرت طلبان در هرحال در
يك جريان طبيعي و سير تكويني حتمي است. يا آنها بخاطر بي دانشي و جهالت
خويش از بين مي روند و يا اينكه خداوند دست ملتهاي تازه بدوران رسيده را
(مثل رومي ها و يا مغولها و يا آمريكايي ها) باز مي گذارد تا آنها را
نابود كنند.
در افسانه هاى كهن ايرانى نيز، ما
مى توانيم از داستان ضحاك و مارهايى را كه روى دوشش بوجود آمده بودند و
مغز مردم بويژه مغز جوانان را مى خوردند، حقيقت بسيار مهمى را درك كنيم (بياد
آوريم). بويژه آنجايى كه جمشيد شرك مى ورزد و دين و قدرت را
بهم مياميزد يعنى با سلطنت (رهبرى سياسى) مدعى جانشينى خدا (رهبريت
معنوى) نيز مى شود كه به سبب آن انديشمندان را از خود دور مى سازد و كشور
را نابود مى كند.
چنانكه در اسطوره هاى ايرانى نيز
خداوند هيچگاه دين و قدرت را در كنار هم نمى پذيرد و حاضر است كه براى
جدايى دين از قدرت ضحاك ستمگر دست پرورده شيطان را بر جمشيدى كه دين و
نام مقدس خدا را به قدرت آلوده كرده ، چيره گرداند. از اينروست كه بنظر
اهل بصيرت داستان هاى فرهنگى همه ملل صاحب كتاب مصداقى از حقيقت دارند و
جاودانى اند. اينجاست كه مى توان آنها را بياد آورد زيرا مصاديقش در ما و
با ما موجود است.
راستى چگونه است كه قوم با فصيلت
بنى اسراييل به آن هنگام كه در مصر اسير بود نتوانست از نتايج قدرت طلبى
ها و خودكامگى هاى فرعون تجربه ى درستى در ذهن تاريخى خود باقى گذارد كه
بعدها وقتى كه خود تشكيل حكومت مى دهد مى بينيم باز به همان رفتار
پادشاهان خودشيفته و خودمحور مصرى تمسك مى جويند. خودكامگى پادشاهان مصرى
ازآنجايى بود كه آنها ادعاهاى يى ربط و ناروا در حق خود مى كردند و خود
را تا مقام خدايى باﻻ مى بردند. آنها نيز برآن بودند كه با بزرگنمايى
(موضوع اهرام) و دادن عناوين غير حقيقى بخود (فرعون = فرزند رع يعنى پسر
خورشيد كه بعدها در زمان رعمسيس دوم اين عنوان تا به درجه خود خدا ارتقاء
يافت)، ديگران را متقاعد سازند كه آنها تافته جدا بافته اند. اينها همه
ترفندهايى بود كه پادشاهان مصرى براى فريب مردم و احمق نگه داشتن آنها
بكار مى بستند كه به مقاصد قدرت طلبى خود برسند. مگر بنى اسراييل در مصر
با گوشت و استخوان خود اين حقيقت را درك نكرده بود كه «شرك» عامل همه
قدرت طلبى ها و در نتيجه بدبختى ها و اسارت ها است ؟ مگر آنها از نزديك
با اين موضوع آشنا نبودند كه خود بعدها در زمانى كه موسى آنها را نجات
داد و از مصر خارجشان كرد، باز به همان راه و روشهاى شرك آلود گذشته خود
و مصريانى كه مى شناختند، به درخت قدرت نزديك شدند و با عنوان دادن هاى
بى محتوا و القاب نهادن هاى ناروا و دخل و تصرف در فرامين الهى، سعى
داشتند مردم را بفريبند كه بر آنها سرورى و حكومت كنند.
قرآن در آيه 21 سوره انعام
مى فرمايد: «و من اظلم ممن افترى علي الله كذبا او كذب بآياته ،
انه ﻻ يفلح الظالمون =و ستمكارتر از كسى كه بر خدا دروغ ببندد
يا به آيات خدا دروغ زند، كيست؟ همانا ستمكاران رستگار نمى شوند». همين
مشخص مى كند كه بزرگترين ستم از دروغ بستن به خدا و دروغ بستن به آيات
خدا ناشى مى شود. فراموش نكنيم كه ستم را آنهايى مى كنند كه به درخت قدرت
نزديك مى شوند. آنهايى كه خود را به القاب ساختگى مذهبى ملقب مى كنند و
بطور مثال خود را «آيت الله»، «حجت اﻻسلام»، «پير»، «شيخ» و يا «رباى» و
«پدر روحانى» خطاب مى كنند و براى خود ارزش هاى ويژه روحانى قائلند. اين
نامها و عنوان ها نه تنها نزد خدا رسميت ندارد بلكه دروغى است بزرگ كه هم
بر خدا و هم بر آيات خدا يعنى رسوﻻن خدا مى بندند. و اينجاست كه آنها
بزرگترين ظالمانند، چه اين ترفند همان روشى است كه فراعنه در مصر بكار مى
بستند و خود را به القابى بيشتر از آنچه بودند مى ناميدند.
«فرعون» ، بزبان مصرى يعنى
پسرخورشيد. بعدها در زمان رعمسيس اين عنوان تا حد خدا باﻻ رفت(7)
. بنظر مى رسد، رعمسيس از آنجايى كه مى خواسته اسراييليان را اسير كند
ارزش هاى ساختگى عنوان «فرعون» را تا حد خدا باﻻ مى برد تا بنوعى از نظر
مقامى بر عناوين اعتقادى قوم يعقوب مثل «اسراييل» كه به معنى بنده خداست،
تفوق پيدا كند. چرا كه از اين طريق آنها مى توانستند بر بنى اسراييل مسلط
شوند. اينگونه عملكردها كار مشركين است و از نظر خداوند دروغ و افترايى
است كه بر او مى زنند تا مردم را بفريبند كه به قدرت برسند. القاب مذهبى
اغلب مراجع قلابي اهل تشيع نيز از همين انگيزه نادرست سرچشمه گرفته و جز
اين نيست كه آنها نيز همچون فرعون قصد مردمفريبى دارند. درحاليكه نبايد
فراموش كنيم كه: ا«خدا
دروغزنان ستمگر را هرگز رستگار نمى كند».
نام «فرعون» خود بروشنى نحوه شرك
گونه و خودمحور گونه اعتقادات پادشاهان مصرى را بيان مى كند. اين نحوه
اعتقادى با نامهايى راستين اديان ابراهيمى مثل «اسراييل» ، «عبداله» يا
«رسول الله» بلكل متفاوت است. از اين جهت نام «اسراييل» را مى توان در
مقابل نام «فرعون» قرار داد و تفاوت آنها را درك كرد. اگر خدا با فرزندان
اسراييل چنين خطاب دارد براى آن است كه به آنها يادآورى كند كه به همه
اين نكته ها توجه كنند. ا
«آل فرعون» ظاهرا به مجموعه
پادشاهانى اشاره دارد كه در زمان اسارات بنى اسراييل بر مصر حكومت مى
كرده اند. اما در معناى باطنى آن به مجموعه قدرت طلبان خودشيفته و
خودكامه اي اشاره دارد كه همه چيز را در حول و حوش خود تعريف مى كنند.
يعني مشركين. از اين نظر رهبران مذهبي ما همه جزو آل فرعون و مشركين
قلمداد مي شوند.
پس وقتى مى فرمايد: «وآنگاه كه شما
را از خاندان فرعون نجات داديم .......» ، معنايش اين است : اينك كه شما
را از اسارت مشركين و همچنين از خطر نسل كشى نجات داديم «بياد آوريد» آن
زمانهايى را كه در مصر به امتحان و آزمايش الهى گرفتار شده بوديد و نزديك
بود نسلتان نابود شود. (8)
موضوع «امتحان الهى» بعد ديگرى به
مسئله مى دهد و آن اين است كه خداوند با طرح موضوع «بلا» قصد دارد توجه
خوانندگان قرآن را به ريشه ها و انگيزهاى اسارت بنى اسراييل معطوف كند.
يعنى چرا و به چه سبب اين قوم به اسارت فرعون گرفتار آمد؟ «بلاء» به معنى
امتحان و آزمايش است. از بلاء انتقام افاده نمى شود بلكه بلاء موقعيت
سختى است كه از آن تجربه و عبرت حاصل مي شود. بنى اسراييل نيز از آنجايى
به بلاى اسارت مصريان گرفتار مى شود كه پيشتر هم در كنعان و هم در مصر
بدفعات عهد خود را با خدا شكسته اند و ستمگرى كرده اند.
ا
باب 18 سفر ﻻويان
نيز اشاره دارد كه : «خداوند موسى را خطاب كرده گفت بنى اسراييل را خطاب
كرده به ايشان بگو من يهوه خداى شما هستم. مثل اعمالي كه در زمين مصر
ساكن بوديد، عمل مكنيد». همين مشخص مى كند كه بنى اسراييل در مصر شخصيت
پرست و بت پرست بودند و لذا اگر به سختى و اسارت افتاده بخاطر آن بت
پرستى ها و عهد شكنى ها، بوده است. عهدى را كه اگر قوم آنرا زير
پا بگذارد يعنى اگر ظلم كند، مى بايد مجازات شود. يعني به سختى و حقارت
گرفتار شوند.
شرح حال ستمكارى هاى برخى از
فرزندان يعقوب در تورات (سفر پيدايش) فراوان آمده است. مثل داستان ترور و
قتل عام مردم شهر شكيم و ظلم بى حد و حساب اين قوم به مردمان بومى كنعان
و اقوام مجاور در تورات فراوان آمده (سفر پيدايش باب سى و دوم) . همچنين
داستان دروغ و ظلمى كه پدران ايشان نسبت به يوسف روا داشتند قصه اى است
بس جالب كه هم در تورات و هم در قرآن اشاره شده . از مطالعه داستانهاى
مربوط به اين قوم در زمان حضرت موسى مثل ساختن گوساله زرين (كه در آيات
بعد اشاره مى شود) و همچنين بعدها در زمان عاموس نبى و ميكاء و حزقيال و
اشعياء و ارمياء كه به زراندوزى و قدرت طلبى و بت پرستى مشغول بودند مى
توان نتيجه گرفت كه قوم بنى اسراييل به دفعات زير عهد خود زده است . از
اينرو بنابر همان عهدى كه با خدا بسته، (از طريق سنت ختنه كه بوسيله خون
قلفه اسماعيل و اسراييل كه در شجره ابراهيم جارى گشت، يهوديان و مسيحيان
و مسلمانان همگى متعهدند كه اگر مي خواهند دين داشته باشند بايد شرايط
عهد خدا را رعايت كنند. پس همينكه ختنه مى كنند تعهد مى دهند و همينكه
تعهد داده اند در صورت ارتكاب خطا و بويژه عمل ستمگرانه به عذاب و بلاي
الهي گرفتار مي شوند.
شرح اسارت بنى اسراييل در مصر را
بايد از داستان يوسف آغاز كرد. بروايت تورات : مى دانيم كه يعقوب
(اسراييل) دوازده فرزند داشت. از ميان فرزندان يعقوب، يوسف تنها فرزندى
است كه پدر او را به جهت حمل ميراثهاي ديني خود مستعد مي بيند. به همين
خاطر يوسف بيشتر از ساير پسران يعقوب مورد محبت پدر واقع مي شود. همين
امر باعث حسادت و كينه برادران مى گردد. يك روز كه يوسف به قصد پيوستن به
برادران به جهت يارى دادن به آنها در كار چوپانى به محلي مى رود كه آنها
گوسفندان را به چرا مى بردند، برادرانش با ديدن يوسف تصميم مى گيرندكه او
را نابود كنند. بهمين خاطر او را در چاهى مى اندازند، سپس ترسيده, وي را
از چاه در آورده و به عنوان برده به كاروان اسماعيلي كه به مصر مى رفت مى
فروشند. بعد كه همگى به خانه مراجعت مى كنند پيراهن يوسف را نزد پدر مى
برند و به دروغ مى گويند كه (يوسف) توسط جانورى درنده كشته شده است. اما
يوسف پس از مرارتهاى بسيار راهش به سرزمين مصر مى انجامد و پس از آنكه
مورد محبت و عزت يكى از فرمان روايان مصرى واقع مى شود، كارش در آنجا باﻻ
مى گيرد.. بعدها (بطور خلاصه) يوسف در مصر برادران و پدرش را پس از سالها
دورى پيدا مى كند. بنى اسراييل در مصر بخاطر يوسف و تسهيلاتى كه او فراهم
مى آورد به ثروت و قدرت مى رسد تا اينكه اوضاع زمانه بعد از 400 سال
دگرگون مى شود و فرعون ستي اول به حكومت مصر مى رسد. از اين سالها به بعد
بنى اسراييل روزهاى بسيار سختى را تجربه مى كند تا آنگاه كه گرفتار اسارت
دستگاه فرعون مى شود. مشخص است كه بنى اسراييل بعد از سالها اقامت در مصر
به جهت ثروت اندوزى و همچنين كثرت تعدادشان مورد سوء ظن و نگرانى فرعون
مصر واقع مى شوند. مصريان مى ترسيدند كه بنى اسراييل روزى بر آنها چيره
شوند و قدرت سياسى را از چنگشان خارج كنند. ازآنرو يهوديان را باسارت مى
گيرند و قوانين سخت بر آنها وضع مى كنند تا كه آنها را از رشدشان باز
دارند. تا آنجا كه فرعون مصر دستور مى دهد كه قابله ها نوزادان پسر بنى
اسراييل را بكشند اما دخترانشان را زنده نگه دارند. در اين ميان مصريان,
اسراييليان را در كار ساختن مقابر خود به اسارت مى گيرند تاكه ضمن پيگري
افكار قدرت طلبانه خود از اين طريق از قدرت بني اسراييل بكاهند. اين وضع
ادامه داشته تا آنگاه كه فرزندان يعقوب توسط حضرت موسى نجات پيدا مى
كنند و از مصر خارج مى شوند. اين واقعه در زمان رعمسيس دوم (1279-1213 ق
م) پسر ستي اول از نوزدهمين سلسله پادشاهان دوره جديد مصر رخ داده است.
(۹)
«بدعذابى بر شما تحميل مى
كردند، پسرانتان را مى كشتند درحاليكه زنانتانرا زنده رها مى ساختند»
.اين مطلب را تورات (سفر خروج باب اول) نيز بازگو كرده
است : «و فرعون قوم خود را امر كرده گفت : هر پسرى كه زاييده شود به نهر
اندازيد و هر دخترى را زنده نگه داريد«. (۱۰)
«كشتن پسران و زنده رها
كردن زنان» ، يعنى اخته كردن قوم از تولد و تزايد نسل. اين
درواقع طرحى بوده است كه فرعون براى كنترل نسل بنى يعقوب و نابودى آنها
كشيده بود.
«در آن از جانب پروردگارتان
براى شما امتحان بزرگى است» . «در آن» يعنى در
آن اسارت و حقارتى كه متحمل مى شديد و در آن خطرى كه متوجه نسلتان بود.
«در آن براى شما از جانب خدا امتحان بزرگى بود». يعنى آن سختى ها و اينكه
نسل بنى اسراييل در خطر نابودى قرار گرفت و با اينكه اگر شما را نجات
داده ام و براى شما نجات دهنده و نعمت خودم را فرستادم همه از آنروست كه
شما عهده دار عهد من بوديد پس من نيز شما را بسختى انداختم كه از آن
وقايع پند بگيريد. به همين خاطر هربار كه به قدرت طلبى روى مى آوريد و
نسبت به ديگران ستم روا مى داريد، بايد بدانيد كه به سختى و بدبختى
گرفتار مى شويد.
«بلاء» بجز سختى ، بمعنى امتحان
است . معنى اش در افتادن به مخمصه هايي است كه در آن حكمت و تجربه تاريخي
و اجتماعى است. بنابراين نبايد از بلاء تصور عذاب توام با انتقام داشت كه
مثلا خدا بلا بر قوم بنى اسراييل نازل كرد، چرا كه خواسته از آنها انتقام
بگيرد.اهستى هرگز كارى غير از آنچه از ابتدا و ازل اراده كرده انجام نمى
دهد. از شان پروردگار بدور است كه چنين حقير عمل كند. در قرآن مى خوانيم
كه مى فرمايد (آيه 11 سوره رعد) : «ان الله
ﻻيغير ما بقوم حتى يغيروا ما بانفسهم = بدرستيكه خداوند حال و
وضع هيچ قومى را تغيير نمى دهد مگر آنكه آنها خودشان را تغيير دهند».
همچنين (آيه دوم سوره عنكبوت): «احسب الناس ان
يتركوا ان يقولوا امنا و هم ﻻيفتنون= آيا مردم گمان مى كنند
وقتى بگويند ايمان آورده ايم ، ديگر رهايشان مى كنند و آزمايش نمى
شوند؟». بنابراين هرگز نمى توان چنين پنداشت كه خداوند قوم بنى اسراييل
را به سختى انداخت كه بخواهد از آنها بخاطر نافرمانى شان انتقام بگيرد.
خير چنين نيست. بلكه معتقديم كه خدا بعد از خلق آدم و فرستادن او بزمين
خود مى دانسته كه آدم شدن اهالي زمين يك شبه صورت نمى گيرد. بلكه براى
آنكه آنها بتوانند خرد خويش را بموقع بكار گيرند و از ظلم طبيعت و زمين
نجات پيدا كنند، مى بايد از مراحل متعدد و امتحانات مكرر گذر كنند. اگر
خدا قصد انتقام مى داشت آنگاه نمي فرمود«بيادآوريد». چه
يادآورى و اينكه حتا خدا در قرآن يا تورات با قوم بنى اسراييل با خطاب و
عتاب سخن گفته، دليلش آن است كه خدا آنها را الگو قرار داده كه نه فقط
بنى اسراييل بلكه همه جهانيان بديده عبرت به داستان آنها بنگرند تاكه
حقيقت را بشناسند. اگر بر اقوام گذشته بخاطر عملكرد غلطشان بلا نازل مى
شده و فرضا خداوند آنها را سنگ مى كرده، اينك كه خطاها بزرگتر و ستم ها
بمراتب عظيمتر و گسترده تر است، پس چرا از جانب خدا «بلائى» نازل نميشود
جز اين نيست كه بلا به معنى امتحان است و امتحانات خدا همين دشوارى هايى
است كه بخاطر پيروى هاى جاهلانه و عملكردهاى بت پرستانه جوامع بدان
گرفتار مي شوند. ا
اگر مردمان حقايق و واقعيت ها را
فراموش كنند و نتوانند حق را از باطل تشخيص دهند، آنگاه نتيجه اش فقر و
بدبختى و جنگ و برادركشى و آوارگى و اسارت و هلاكت است. اگر انسانها
گوسفندوار افسار خويش را بدست برخى از دورغزنان عوامفريب (سياسى يامذهبى)
بدهند بايد انتظار همه جور هلاكت و فلاكت را داشته باشند. اگر مذهبيون
بجاى برقرار كردن روابط اتصالي شان با حق (صلات) و دوركردن ماديات از
نفسشان (پرداختن زكات) رو به قدرت و رياست طلبى بيآورند، و نام مقدس خدا
را با خونريزى و ستمكارى و فساد آلوده كنند، مطمئن باشند كه نتيجه كارشان
بخودشان بر مى گردد و بسختى مجازات مى شوند. اين قانون وجود و صيانت هستى
است كه هميشه و در همه جا حاكم و صادق است. اما اگر از رويدادها تجربه
بگيريم و عادﻻنه در صدد ريشه يابى مسائل باشيم قطعا از امتحان الهى سالم
بيرون آمده و مى توانيم به نجات و رستگارى برسيم . از اينروست كه خداوند
انسان فراموشكار هويت گرفته از «بنده خدا» را به ياد آورى از اين حقيقت
گوشزد مى كند كه بيدار شود و به چشم بصيرت ببيند كه بدليل عملكردهاى
نادرست خودش چگونه گرفتار سختى مى شود. اگر اينگونه به آيات خدا نظر
بيندازيم ، خطاب و عتاب خدا بر ما رحمت مى شود و «قلزم» سختى ها از پيش
روى ما برداشته بلكه درياى رحمت مى شود. چنانكه اين واقعه به زمان موسى
براى قوم بنى اسراييل اتفاق مى افتد كه نشانه اى باشد تاكه انسانها به آن
يادآورى كنند. (موضوع آيه بعد)
۵۰-
و آنگاه كه دريا را براى شما شكافتيم و نجاتتان داديم و خاندان فرعون را
غرق نموديم و شما خود ناظر بوديد.
موضوع يادآورى از شكافتن دريا در
ادامه مطالبى است كه پيشتر اشاره شد. چه شكافتن دريا نشانه اى است از
معجزه الهى مبنى بر گشايش موانع پيش روى انسان و پيدا شدن مفرى كه از
طريق آن بتوان به رستگارى رسيد. نحوه نجات قوم بنى اسراييل از لشكريان
فرعون خود آيه و نشانه اى است از چگونگى رستگارى انسان از موقعيت هاى سخت
و موانعى كه پيش رو دارد. موانعى كه رفع آنرا خود نمى داند. مثل آن زمان
كه بنى اسراييل بهنگام خروجش از مصر به هنگامي كه به كناره شرقى آبهاى
شمالي درياى سرخ رسيدند، ديدند كه نه راه پس دارند و نه راه پيش . از پيش
رو دريا بود كه مانع راهشان بود و از پشت سر فرعون و لشكريانش كه آمده
بودند تا آنها را برگردانند و يا بكشند. اما مشكل بنى اسراييل نداشتن
ايمان و اعتماد نكردن به موسى به جهت هدايتشان و نجاتشان از اسارت مصريان
بود. بهمين خاطر وقتى كه خود را در برابر درياى قلزم (بحر احمر=دریای
سرخ) محاصره
شده، ديدند، بنا كردند به اعتراض كه «آيا در مصر قبرها نبود كه ما را
برداشته تا در صحرا بميريم».
تورات سفر خروج باب 14 چنين اشاره
دارد: «و مصريان با تمامى اسبان و عرابه هاى فرعون و سوارانش و لشكرش در
عقب ايشان تاخته بديشان در رسيدند. وقتى كه به كنار دريا نزد «فم
الحيروت» برابر«بعل صفون» فرود آمده بودند، چون نزيك شدند بنى اسراييل
چشمان خود را باﻻ كرده ديدند كه اينك مصريان از عقب ايشان مى آيند پس بنى
اسراييل سخت بترسيدند و نزد خداوند فرياد برآوردند. و به موسى گفتند آيا
در مصر قبرها نبود كه ما را برداشته تا در صحرا بميريم اين چيست بما كردى
كه ما را از مصر بيرون آوردى؟ ما كه در مصر بتو گفتيم كه ما را بگذار تا
مصريان را خدمت كنيم زيراكه ما را خدمت مصريان بهتر است از مردن در صحرا.
موسى به قوم گفت مترسيد بايستيد و نجات خداوند را ببينيد كه امروز آن را
براى شما خواهد كرد زيرا مصريان را كه امروز ديديد تا به ابد ديگر
نخواهيد ديد. خداوند براى شما جنگ خواهد كرد و شما خاموش باشيد».
آن معجزه بسيار بزرگى بود كه در
تاريخ اقوام بشرى تاكنون شبيه اش ثبت نشده است. اما به شهادت كتاب مقدس و
قرآن خداوند آن معجزه عظيم را درخصوص قوم بنى اسراييل انجام داده بطورى
كه آن مردم در زمان خروجشان از مصر آنرا ديده اند و نظاره گر بوده اند.
سفر خروج باب چهاردهم به دقت بشرح اين معجزه بزرگ (شكافتن دريا) پرداخته
و سپس در پايان اذعان مى كند: «و اسراييل آن كار عظيمى را كه خداوند
بمصريان كرد. ديدند و قوم از خداوند ترسيد و به خداوند و بنده او موسى
ايمان آوردند». اقرآن كريم در اين آيه لب مطلب را در چند كلمه بيان مى
كند: «و اذ فرقنا بكم البحر فانجيناكم و اغرقناء آل فرعون و انتم
تنظرون = و بياد آوريد آن هنگامى را كه دريا را براى شما
شكافتيم و شما را نجات داديم و خاندان فرعون را غرق كرديم در حالي كه شما
خود نظاره مى كرديد».
ا«و
شما خود نظاره مى كرديد»، بنوعى اتمام حجت است و اشاره به مطلبى
است كه در تورات نيز آمده : «اسراييل آن كار عظيمى را كه خداوند بمصريان
كرد. ديدند و قوم از خداوند ترسيدند و به خداوند و بنده اش موسى ايمان
آوردند». (11)
اما آيه بعد معلوم مى كند كه آنها
آن معجزه الهى را جدى تلقى نكردند و باز به ستمگرى هاى خود ادامه دادند
بطوريكه در طى چهل شبى كه موسى به سبب تكميل وعده الهى به «طور» رفت و از
ميان قوم غايب شد، آنها مجددا رو به بت پرستى و ستمگرى آوردند . (موضوع
آيه بعدى)
يادداشتها و مآخذ:
1)
كتاب مقدس ، سفر پيدايش باب سى دوم آيات 28 و 29
2) سرزمينهاي كنوني اسراييل نمي تواند سرزمين
موعودي يهوديان باشد. چراكه در كتاب مقدس ، سفر پيدايش باب سى هفتم آيه 1
آمده است: «و يعقوب در زمين "غربت" پدر خود يعنى زمين كنعانيان ساكن شد»
. اگر يعقوب به اين نكته آگاهي داشته كه خداوند سرزمين كنعان را به ملكيت
ابدي جد او , ايراهيم بخشيده آنگاه هرگز در باب 47 ، آيه8 و9 سفر پيدايش
نمي گفت: «يعقوب فرعون را بركت داد و فرعون به يعقوب گفت : ايام سالهاى
عمر تو چند است ، يعقوب بفرعون گفت ايام سالهاى "غربت" من صد و سى
سالست». «و يعقوب در مصر 17 سال ديگر بزيست . و ايام سالهاى عمر يعقوب صد
و چهل و هفت سال بود» (سفر پيدايش باب 47 آيه 28). بنابراين
يعقوب(اسراييل)، چه آن زمان كه در كنعان بوده و چه آن زمان كه در مصر
بوده همواره در غربت بوده و و كنعان و مصر براى او سرزمين بيگانه محسوب
مى شدند. ا
INDULGENCE (3
4) اينكه در
جامعه امروز ايران، حكومت قدرت طلب مذهبي نويسندگان و آزادى خواهان
ايرانى را به بدترين وضعى شكنجه مي كند و آنها را يا مي كشد و يا اينكه
از خانه و ديارشان بيرونشان مي كند, جز اين نيست كه آنها كوچكترين
اعتقادى به روز جزا ندارند
5) تفسير ابوالفتوح رازى ، جلد اول صفحه174و 175
6) همان كتاب صفحه 174 تفسير ابوالفتوح رازى ، جلد
اول صفحه 174 «مفسران گفتند مراد بآيت جهودانند كه ايشان گفتند ما را
باكى نيست كه پدران ما انبياء و اوصياء اند، ما را شفاعت كنند. حق تعالي
بازنمود كه شفاعت ايشان مقبول نخواهد بودن. و اين آيت دليل نكند بر قول
معتزله كه نفى شفاعت كنند چه آيه مخصوص است بجهودان و اگر مخصوص نبودى
تخصيص بايستى كردن علي كل حال
7) تاريخ
جامع اديان ، تاليف جان ناس ، ترجمه علي اصغر حكمت ، چاپ سوم ص 39
8) ظاهرا
يهوديان با سنت قرار دادن عيد فطير و خوردن نان فطير براى هفت روز در ماه
به همين كار مشغول اند تا روزگار سختى مصر را فراموش نكنند. اما آيا
منظور خدا از اين سنتها بجا آوردن ظاهرى آنها بود يا آنكه به علت و اسباب
قدرت طلبى پى ببرند تا خود به همان روشها تمسك نجويند. مثلا در تورات مى
خوانيم (سفر خروج باب يست و سيم آيات 7 به بعد): « از دروغ اجتناب كن و
بيگناه و صالح را بقتل مرسان. زيرا كه ظالم را عادل نخواهم شمرد. و رشوت
مخور زيرا كه رشوت بينا را كور مى كند و سخن صديقان را كج مى سازد. و بر
شخص غريب ظلم منما زيرا كه از دل غريبان خبر داريد، چونكه در زمين مصر
غريب بوديد».
كي بوده كه يهوديان به اين آيات خدا پايبند باشند؟
در حاليكه زعماى ايشان از همان نخستين روزهاى فراغت از اسارت مصريان به
دروغ بستن و دروغ گفتن و رشوت دادن و رشوت گرفتن و ظلم و ستم به غريبان و
حتا به ساكنان اصلي آن سرزمينهاي كه اشغالش كردند( يعني فلسطينيان) و
آنها را بزور از آنجا بيرونشان كرده اند, تا به امروز مشغولند و هرگز
دست از آن نكشيدند. اين نه مشكل فقط يهوديان بلكه مشكل همه مسيحيان و
مسلمانان و همه مذهبيون قدرت طلب و برتري طلبي است كه براي تفوق و سروري
خود حاضرند به بهانه دين به هر ظلم و جنايتي دست بزنند ، چراكه تا آنگاه
كه انسان نمي خواهد به اين امر خبيث پى ببرد ، و قصد ندارد به
عوارض قدرت طلبي و برتري طلبي آگاهى يابد، اوضاع و احوال بشر چنين است.
9) تاريخ جامع اديان ، تاليف جان ناس ، ترجمه علي
اصغر حكمت ، چاپ سوم ص 331
10) سفر خروج ، باب اول آيات 7 به بعد : و بنى
اسراييل بارور و منتشر شدند و كثير و بى نهايت زورآور گرديدند. و زمين از
ايشان برگشت. اما پادشاهى ديگر بر مصر برخاست كه يوسف را نشناخت. و به
قوم خود گفت: همانا قوم بنى اسراييل از ما زياده و زورآورترند. بياييد با
ايشان بحكمت رفتار كنيم مبادا كه زياد شوند و واقع شود كه چون جنگ پديد
آيد ايشان نيز با دشمنان ما همداستان شوند و با ما جنگ كرده از زمين
بيرون روند. پس سركاران بر ايشان گماشتند تا ايشان را بكارهاى دشوار ذليل
سازند و براى فرعون شهرهاى خزينه يعنى فيتوم و رعمسيس (اهرام) را بنا
كردند. ليكن چندانكه بيشتر ذليل ساختند زيادتر متزايد و منتشر گرديدند و
از بنى اسراييل احتراز مى نمودند. و مصريان از بنى اسراييل بظلم خدمت
گرفتند. و جانهاى ايشان را به بندگى سخت به گلكارى و خشت سازى و هرگونه
عمل صحرايى تلخ ساختندى و هر خدمتى كه بر ايشان نهادندى بظلم مى بود. و
پادشاه مصر به قابله هاى عبرانى كه يكى را شفره و ديگرى را فوعه نام بود
امر كرده گفت : چون قابله گرى براى زنان عبرانى بكنيد و بر سنگها نگاه
كنيد اگر پسر باشد او را بكشيد و اگر دختر بود زنده بماند. لكن قابله ها
از خدا ترسيدند و آنچه پادشاه مصر بديشان فرموده بود نكردند بلكه پسران
را زنده گذاردند. پس پادشاه مصر قابله ها را طلبيده بديشان گفت چرا اين
كار را كرديد و پسران را زنده گذارديد. قابله ها به فرعون گفتند از اين
سبب كه زنان عبرانى چون زنان مصرى نيستند بلكه زورآورند و قبل از رسيدن
قابله مى زايند. وخدا با قابله ها احسان نمود و قوم كثير شدند و بسيار
توانا گرديدند ....... و فرعون قوم خود را امر كرده گفت : هر پسرى كه
زاييده شود به نهر اندازيد و هر دخترى را زنده نگه داريد.
11)
در آيات 19 به بعد از باب پانزدهم سفر خروج آمده : «خداوند سلطنت خواهد
كرد تا ابداﻻباد، زيرا كه اسبهاى فرعون با عرابه ها و سوارانش بدريا
درآمدند و خداوند آب دريا را بر ايشان برگردانيد اما بنى اسراييل از ميان
دريا بخشكى رفتند. «مريم نبيه» خواهر هارون دف را بدست خود گرفته و همه
زنان از عقب وى دفها گرفته رقص كنان بيرون آمدند. پس مريم در جواب ايشان
گفت خداوند را بسراييد زيرا كه با جلال مظفر شده است. اسب و سوارش را به
دريا انداخت». اين مطلب بى آنكه به موضوعات بى مربوط پرداخته باشد بيانگر
موضوع شهادتى است كه قرآن هم به آن اشاره دارد «وشما ناظر بوديد».
در حاليكه باب 15 از سفر خروج با سرودى آغاز مى شود كه بنظر ميرسد بنى
اسراييل بعدها آنرا جعل كرده و در متن تورات وارد كرده است:
آنگاه«
موسى» و «بنى اسراييل» اين سرود را براى خداوند سراييده گفتند كه: (چند
نفره سرود را ساخته اند؟)
«يهوه» را سرود مى
خوانم زيرا كه با جلال مظفر شده است
اسب و سوارش را بدريا انداخت
خداوند قوت و تسبيح من است
و او نجات من گرديده است
اين خداوند من است پس او را تمجيد مى كنم
خداى پدر من است پس او را متعال مى خوانم
خداوند مرد جنگى است ( بوي قدرت طلبي مي
دهد)
نام او يهوه است
عرابه ها و لشگر فرعون را به دريا انداخت
سپاهيان برگزيده او در درياى «قلزم» غرق شدند
لجن ها ايشان را پوشانيد
مثل سنگ به ژرف ها فرو رفتند
در ادامه در آيات 13 ببعد چنين آمده:
اين قوم خويش را كه فديه دادى, برحمانيت خود رهبرى
نمودى
ايشان را بقوت خويش بسوى «مسكن قدس» خود هدايت كردى
(هنوز كه مسكن قدسي درست نشده بود!)
امتها چون شنيدند مضطرب گرديدند (پايه جنگ
با امتها را از همينجا اساس مي نهند)
ا
لرزه بر سكنه «فلسطين» مستولي گرديد (دعواي
با فلسطينيان در تورات يك موضوع ديني است)
آنگاه امراى «ادوم» در حيرت
افتادند
و اكابر «موآب» را لرزه فرا گرفت و
جميع سكنه «كنعان» گداخته گرديدند
و ترس و هراس ايشان را فرو گرفت
از بزرگى بازوى تو مثل سنگ ساكت شدند
قرآن قوم بنى اسراييل را بدليل پيامبران بزرگوارش
قومى با فضيلت دانسته و لذا اگر آنها را مورد خطاب قرار داده از آنروست
كه بدانند اگر بسختى مى افتند و اگر باسارت فرعون و بخت النصر و و هلاكت
رومي ها و هيتلر و ..... گرفتار مى آيند بدليل دگرگون كردن تورات و پشت
گوش انداختن تعليمات پيامبرانشان است. خدا اين مسئله را نه فقط به قوم
بنى اسراييل گوشزد مى كند كه به همه امم و اقوام بشرى يادآورى مى فرمايد.
چراكه آن، قانونى است ابدى تا كه معتقدين همه مذاهب (ابراهيمى) از قدرت
طلبى و تحريف در امر دين دست بكشند. به همين خاطر آياتى را كه قرآن در
سوره بقره اشاره مى كند با «واذ= پس بياد آريد آنگاه كه ..... »
آغاز مى شود كه نشانه از اتمام حجت دارد.
ا
اما قوم بنى اسراييل هنوز پا را به آنطرف ساحل
نگذاشته كه به خدا و موسى افترا مى بندد و در ابوابى كه مربوط به خروج
بنى اسراييل از مصر و موضوع شكافتن دريا است، و اتفاقاتي كه چهل و چند
سال بعد مي افتد, در مورد ترس ديگر ملتهاى همسايه از جمله فلسطينان شعر
مى سازد و آنرا هم به موسى نيز نسبت مى دهد. همين امر خود ثابت مى كند كه
اين قوم در متن تورات دست برده و آنرا دگرگون كرده تا براى ظلمى كه ديروز
و امروز به فلسطينيان و همسايگان خود روا داشته و مى دارد، مقدماتي را
فراهم سازد. ا
چگونه مى تواند اين اشعار ساختگى را از كتاب
مقدس دانست؟ كتاب مقدسى كه خداوند از زبان موسى به قومش مى گويد (سفر
خروج باب بيستم آيات 12 به بعد) : » قتل مكن ، زنا مكن ، دزدى مكن ، بر
همسايه خود شهادت دروغ مده ، بخانه همسايه خود طمع مورز و ......در باب
بيست و سيم مى فرمايد : خبر باطل را انتشار مده و با شريران همداستان مشو
كه شهادت دروغ دهى ... ا
اگر گاو يا اﻻغ دشمن خود را يافتى كه گم شده البته
آنرا نزد او بياور ، اگر اﻻغ دشمن خود را زير بارش خوابيده يافتى واز
گشادن (مشكل) او روگردان هستى البته بايد آنرا بگشايى، ..... از امر دروغ
اجتناب نما و بيگناه و صالح را بقتل مرسان زيرا كه ظالم را عادل نخواهم
شمرد. رشوت مخور زيرا كه رشوت بينايان را كور مى كند و سخن صديقان را كج
مى سازد. و بر شخص غريب ظلم منما زيرا كه از دل غريبان خبر داريد چونكه
در مصر غريب بوديد. و شش سال مزرعه خود را بكار و محصولش را جمع كن ،
ليكن در هفتمين سال آنرا بگذار و ترك كن تا فقيران قوم تو از آن بخورند و
آنچه از ايشان باقى ماند حيوانات صحرا بخورند همچنين با تاكستان و درختان
زيتون خود عمل نما و ...........«. آن دستورات اخلاقى و الهى كجا و اين
رفتار ظالمانه اين قوم نسبت به فلسطينان كجا ؟
مطمئنا صلح ديگر ملتها با اين قوم عملي نخواهد شد
مگر اينكه تكليف اين سخنان و آن سخنان ساختگى را معلوم كنيم. اين مشكل
فقط به يهود خلاصه نمي شود بلكه مسلمانان و همچنين مسيحيان نيز بنوعى اين
مشكل را دارند. بطور مثال اگر در متن آيات قرآن مطلبى عليه مسيحيان و
يهوديان نيست ، اما در طول تاريخ اسلام بفراوانى مذهبيون يكسو نگرى داريم
كه عليه يهود و نصارا احاديث جعلي ساخته اند و گوش مسلمانان ساده
انديش را با آنها پر كرده اند. بخاطر همين سخنان اختلاف برانگيز است كه
امروزه بين معتقدين اين سه دين بزرگ الهى صلح نيست و نمى توان راه حلي
براى مشكل آنان يافت.
اما اگر روزى جامعه بين الملل بخواهد براى مشكل صلح
خاورميانه راه حلي پيدا كند، بايد بدانند كه ريشه هاى اختلاف اين سه قوم
در متون مذهبي و كتب ديني آنها است و جز اين راه حلي ندارد كه يك هيئت
علمى متشكل از دانشمندان فرهنگ شناس، ريشه هاى تاريخى و مذهبى و
همچنين موارد اختلاف اين سه مذهب را شناسايى كنند و با نظارت سازمان ملل
متحدد به حل عادﻻنه آن بپردازند. با اين شرط كه اين ملتها البته همه عهد
نخست خدا را بياد آورند و فراموش نكنند كه خداوند به هيچ رو ظلم و
خونريزى را دوست ندارد و بپذيرند كه آنهايى را كه به اين عمل زشت مى
پردازند و نام مقدس خدا را همراه ظلم و خونريزى و فساد آلوده مى كنند، به
سخت ترين مكافات مجازات خواهند شد.