پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

در جستجوی آدم
سوره گاو شیرده (بقره) شرح آیه 31 تا 33

(2/7) قسمت هفتم از بخش دوم

 

مذهبيون "مسيحي" و "اسلامي" به دنبال تحريف كنندگان "تورات" معناي موضوعات داستان آدم و حوا را چنان دگرگون كرده اند كه هرگز حقايق معنوي  اين داستان بر كسي معلوم نشود. به همين خاطر داستان آدم و حوا به نحوي كه اهالي قدرت طلب اين سه مذهب به آن پرداخته اند, آنچنان مهمل و بي اساس است كه امروزه هر كودك دبستاني را به تمسخر وا مي دارد. داستان آدم و حوا (به تفسيری که قشریون مذهبی می کنند)حتا براي خود پيروان اين سه مذهب نيز حاوي معرفتي نيست كه بتواند به انديشه رشده دهنده و هدایتگری راهنمایی کند. به همين خاطر اين داستان از طرف اين نوع از مذهبيون هيچگاه جدی گرفته نشده و به همین خاطر هم آنها قادر نیستند معارفی را از آن بیان دارند که به کار انسان بویژه انسان عصر ما مفید واقع شود. در حالیكه داستان آدم و حوا و شرح بیرون راندنشان از بهشت به معارف حكمت آموز بسیار مهمی اشاره دارد كه می باید مورد توجه همه انسانها (بویژه آنهایی كه موضوعات فرهنگی را دنبال می كنند) قرار گیرد. مهمترین معرفتی كه از این داستان- البته بترتیبی كه قرآن از آن روایت می كند- دستگیرمان می شود، موضوع ارزشمند بودن انسان در جهان هستی است. از اینكه هیچ موجودی شبیه او نیست و او نسبت به دیگر مخلوقات موجود پیچیده تر و كامل تری است. موجودی كه بعلت برخورداری از همه اسماء الهی (خصوصیات هستی) از همه مخلوقات خدا برتر است. اما در عین حال اجازه ندارد که تکبر و برتری طلبی کند. داستان آدم و حوا شرح عهد شكنی انسانی است كه بر حسب قیاس نسبت به دیگر مخلوقات و همسرش یعنی حوا و زوجه اش تكبر (برتری) می ورزد و به این طریق به درخت قدرت نزدیك می شود و با این کار از بهشت آرامش به سرزمینی كه در آن همه دشمن یكدیگرند (یعنی زمین) هبوط می كند. داستان آدم و حوا نه شرح خلق انسان اولیه است ، بلكه شرح مثالی (نمادین) نخستین انسانی است كه تعهد داده كه به درخت قدرت و برتری طلبی نزدیك نشود تا كه با جفت و برابر خویش "حوای حیاتبخش" در بهشت آرامش ساكن شود.  بنابراین داستان آدم و حوا داستانی نیست كه برخی (مثل روشنفكران مذهبی) بخواهند موضوع آن را بر اساس یافته های علمی علوم تجربی تفسیر توجیه كنند و یا كسانی (مثل  آخوندها) با پراکنده گویی و تفسیرات قشری احمقانه شان، معارف و حقایقش را پنهان سازند که انسانها هرگر به خودآگاهی نرسند . داستان آدم و حوا شرح سرگردانی و پریشان حالی من و تو است در این خاك دشمن خیز ، كه بفهمیم چه شد كه اینطور شد و چه باید كرد كه از این پریشانی و دور باطل رهایی یابیم. 

 

 

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

كز دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست

گفتند: یافت می نشود جسته ایم ما

گفت : آنكه یافت می نشود آنم آرزوست

پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست

آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست                "مولوی"

 

 

پیشتر در شرح آیات قبل اشاره كردم كه حكمت داستان آدم در این بخش از آیات سوره بقره مربوط است به موضوع قدرت طلبی و اینكه چگونه آدم خلیفة الله با نزدیك شدن به "درخت قدرت" از اوج آسمانهای معنوی به دنیای دون و عالم خاك سرنگون می شود. به همین خاطر به كسانی كه این مطلب را (بدون پیگیری مطالب قبلی) ابتدائا مطالعه می كنند توصیه می كنم كه برای اینکه موضوع داستان مربوط به آدم و حوا را بهتر درك کنند، لازم می آید به شرح و تفصیلات آیات پیشین مراجعه كنند . چراكه این نگارنده معتقد است كه آیات قرآن در پی یكدیگر آمده اند و چنانچه كسی از كل مطالب پی گیری شده در آیات قبلی بی اطلاع باشد ، نمی تواند از معنای آیه ای را که از وسط مطالعه می کند، درک درستی داشته باشد . ا

شرح آیات قبل را در اینجا مورد مطالعه قرار دهید



٣١

و آدم را همه "آن آوازه ها" آموخت ،

سپس آنها را بر "ملائك" عرضه كرد،

پس گفت:

مرا به اسماء  اینان خبر دهید،

اگر شما راست می گویید؟

و آدم را همه "آن آوازه ها" آموخت، یعنی خداوند آوازه های خود - كه بدان ها شناخته می شود- را به آدم آموخت . اسم به معنی نام و آوازه است. نام یك چیز عبارت از آوازه و خصوصیت (معنایی) و یا صفتی كه آن چیز به آن شناخته می شود، می باشد.  واژه شناسان اشتقاق اسم را از ریشه سِمو (بر وزن فعل) به معنی بلندی می دانند(1). چنانكه سُمُو به معنی رفعت و بلندی و سماء به معنی آسمان و سماء البیت به معنی سقف خانه، همه از این ریشه اشتقاق یافته اند . از آنرو اسم برحسب لغت چیزی را گویند- كه به وسیله آن - انسان به سوی حقیقت آن چیز یعنی مسمی راه پیدا كند. به عبارت دیگر اسم نردبانی است كه به وسیله آن می توان به مسمی و واقعیت هر پدیده ای ارتقاء پیدا كرد(2). بنابراین هر آفریده و پدیده ای _ بر حسب درجات كمالی اش _ از خالق یك اسم ، یا چندین اسم (نشانه) به یادگار دارد كه بنا به معنای این آیه بیشترین آنها را خدا به آدم یعنی انسان داده است . از اینجاست كه آدم بجای خدا در روی زمین نوری است كه می تواند هدایتگر باشد. "علم الاسماء كلها" یعنی خدا همه آن نامها و صفاتی كه خود بدانها شناخته می شود را به آدم آموخت. آموزش این اسماء البته ذاتی است و بطریق خلقت به انسان منتقل شده و از اینروست که می گویند: انسان جامع جمیع اسماء خدا است. و مراد از انسان در اینجا البته آدم و همه آن پیامبران و اولیائی اند که علم شان را به طریق فطرت از خالق هستی دریافت داشته اند . با توجه به اینکه فرقی بین انسانها و پیامبران نیست پس انسانها نیز بالقوه همه حامل و حاوی آن نامها (اطلاعاتی) هستند كه خدا به آدم بخشیده است.  ا

 اینکه پیامبر اسلام می فرماید: "من عرف نفسه فقد عرفه ربه" (= هركه "خود" را شناخت به تحقیق "خدا" را شناخت) ، منظور همین است. ا 

یا علی ابن ابی طالب می فرماید : ‌"دوائك فیك ولاتشعر، ودائك منك ولاتبصر، وانت الكتاب المبین الذی ، بایاته یظهر المضمر، وتزعم انك جرم صغیر، وفیك انطوی العالم الاكبر = داروی تو در خود توست و تو نمیدانی ، و درد تو هم از خود توست و تو نمی بینی ، و توهمان كتاب مبینی هستی كه به آیاتش نهان ها را آشكار می كنی ، تو مپندار كه جرم ناچیزی هستی ، حال آنكه عالم اكبر در تو نسخه شده است‌" . به این سخن كه تو ای انسان خودت را حقیر مشمار. همه اطلاعات هستی در تو جمع است و تو زمانی به آنها دست می یابی كه خودت را شناخته باشی. بنابراین در خود جستجو كن كه پاسخ اصلی در درون خود تو  است. ا

بابا افضل كاشی عارف بزرگوار قرن هفتم هجری می گوید: ا

ای نسخه نامه الهی كه تویی

ای آئینه جمال شاهی كه تویی

بیرون ز تو نیست هرچه درعالم هست

در خود بطلب هرآنچه خواهی كه توئی

صاحب گلشن راز شیخ محمود شبستری نیز مانند همین مطلب را بیان می كند:  ا

تویی تو نسخه نقش الهی

بجو ازخویش هرچیزی كه خواهی 

آدم از آنجایی خلیفه خدا است كه او به واسطه تعلیم الهی از نامها و اطلاعاتی كه مربوط به دین و شناخت خدا است آگاه است. بنابراین موضوع خلافت آدم امر روحانی و معنوی است و مربوط است به موضوع هدایت و معرفت حق.  یعنی اینکه آدم با شناختش و اطلاعاتش در زمین خلیفه و قائم مقام (جانشین) خدا است که بخواهد به نیابت او انسانها را به کمال روحانیت و معنویت راهنمایی کند. (فراموش نشود که زمین در قرآن جای پستی است که نمی تواند جایگاهی باشد که خدا در آن به طور علنی حضور داشته باشد. در عین حال موجودات زمینی از قانون الهی پیروی نمی کنند بلکه آنها تابع قانون "قدرت" و تنازع بقاء می باشند). بنابراین موضوع خلافت آدم جدا از موضوع حكومت و سیاست است.

از اینرو آدم آینه دار وجه خدا ست و بهمین خاطر او را صفی الله می گویند. یعنی اینکه وجود او چون آینه ای است که می تواند  نور خدا و صفات الهی را در زمین منعکس کند. پس وقتی كه قرآن می فرماید: ‌"و آدم را همه آن آوازه ها ها آموخت‌"، منظور این است که آدم از همه دانش الهی باخبر است و مرتبت او نزد  خدا از همه موجودات حتا فرشتگان برتر است.

حافظ با الهام از این آیه و آیه 72 سوره احزاب است که می فرماید: ا

آسمان بار امانت نتوانست كشید

 قرعه فال بنام من دیوانه زدند

باید توجه داشت كه تعاریف انسان و بشر و آدم در قران با مفاهیمی كه ما به طور معمول از این واژه ها استنباط می كنیم، متفاوت است. ‌"انسان‌" بر حسب لغت از ریشه "نسی" به معنی فراموشی و همچنین "انس" به معنی الفت گرفته شده و به معنی كسی است كه مانوس و فراموشكار است. مانوس از اینكه او (که موجودی است ملکوتی) اما به طبیعت مانوس شده است، در نتیجه اسماء الهی و عهد خویش را از بهشت از یاد برده است (اینكه عهد كرده است كه به درخت قدرت نزدیك نشود) . درحالیکه ‌"بشر‌" به معنی بشارت یافته است، یعنی اینکه بشر از نامها ، و عهد الهی آگاهی دارد و بدان متذكر است. ساده تر اینکه بشر در قرآن به معنی کسی است که از موضوع دین و حقیقت آگاهی دارد و او (از جهت معنایی) موضوعش با "انسان" و  "آدم" فرق دارد.  ‌

"آدم‌" در زبان عرب از "ادمه" به معنی "سیاهی" مشتق شده  است. چنانكه در نوشته های كهن نیز آمده ‌"آدم در تازی سیاه گونه باشد‌"(4). رنگ سیاه در معارف اسلامی رنگ كمال و آخرین رنگ است ، اینكه می گویند بالاتر از سیاهی رنگی نیست اشاره به صبغة الله و رنگ آمیزی خدا در خلق آدم است که بالاتر از او خلقی نیست. ‌"خال سیاه‌" در اشعار عرفانی ما نیز به همین موضوع اشاره دارد.  به همین خاطر اعتقاد دارم كه ‌"آدم‌"، نامش از ‌"ادمه‌" به معنی سیاهی مشتق شده كه سیاهی نشانه الهی بودن هر جیز است. مانند حجرالاسود در کعبه و یا سیاهی خال معشوق و یا عدسی چشم در میان لوح (قرنیه) چشم.حافظ هم می گوید: ا  

در خم زلف تو آن خال سیه دانی چیست ؟

نقطه دوده كه در حلقه جیم افتاده ست

منظورش از خال سیاه، وجود آدم است كه نسخه و مثالش در این جهان مانند خال سیاهی است که در گونه معشوق مانند حرف جیم (ج) می شود. به این سخن که همانطور که نقطه جیم به حرف جیم معنی می دهد،  آدم نیز آن نقطه سیاهی است که به این جهان اعتبار بخشیده و آن را معنی دار کرده است . او نقطه بینش ما و راز خلقت خدا است. حافظ در جایی دیگر می فرماید: ا ا

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

كه جان را نسخه ای باشد ز نقش خال هندویت

ا منظور از "سواد لوح بینش" نیز عدسی سیاه رنگ چشم است كه در وسط صفحه قرنیه چشم قرار دارد. این نقطه سیاه همانند خال هندو كه برای یک هندو عزیزاست، برای حافظ با ارزش و عزیز است. چراكه نشانه مردمک چشم در وجود انسان نسخه ای است از وجود آدم خلیفة الله در این جهان که او (مانند چشم و خال هند) عزیزترین و شریف ترین موجودات است. منظور حافظ از همه این اشارات به معشوق روحانی اش-"پیر" و "امام"اش- است كه او را از همه چیز در این جهان عزیزتر می داند. یا این شعر :

مدار نقطه بینش ز خال تست مرا

كه قدر گوهر یكدانه گوهری داند

یعنی اینكه محور جهانبینی و فلسفه من از تك خال آفرینش یعنی آدم خلیفة الله است. و اینكه "قدر گوهر یكدانه گوهری داند" منظور آدم است كه مردمان قدر وجود او را نمی دانند و فقط گوهرشناسانند كه می توانند به ارزش آن پی ببرند. كه به هرحال به این نكته اشاره دارد كه حافظ بر عکس مردمان که آدم را نمی شناسند، آدم شناس است و قدر او را عظیم می دارد. ا

عارف گرانقدر سنایی  می فرماید: ا

غرض او بد ز گردش عالم

خوانده او و طفیل او آدم

بوده اول به خلقت و صورت

وآمده آخر از پی دعوت

بود مقصود آفرینش او

انبیاء را نشان بینش او

و همچنین عطار كه می گوید: ا

آفرینش را جز او مقصود نیست

پاكدامن تر از او موجود نیست

آنچه اول شد پدید از جیب غیب

بود نور پاك او بی هیچ ریب

 برخی از مفسرین آدم را از ریشه ادیم به معنی پوسته دانسته اند و گفته اند كه آدم یعنی كسی كه از پوسته زمین یعنی خاك آفریده شده . گرچه در قرآن نیز آمده كه آدم از خاك آفریده شده چنانكه در آیه 59 سوره آل عمران می فرماید : ‌"ان مثل عیسی عندالله كمثل آدم خلقه من تراب = همانا كه مثل عیسی نزد خدا چون مثل آدم است كه او را از خاك آفرید‌". اما به نظر من این مسئله به موضوع خاك و تراب ربط ندارد. وجه خاكی آدم و یا عیسی وجه خاکی همه انسانها است که چه آدم و چه عیسی در آن مشترکند. یعنی فرقی با آدم و عیسی و سایر انسانها از جهت جسمانی نیست. این آیه نیز - بر خلاف آنچه که شاید برخی ها در مورد خلقت حضرت عیسی غلو می کنند و می گویند که مادر او (حضرت مریم) وی را از روح القدوس حامله شده- به ما می گوید که نزد خدا، عیسی هم جنسیتش از خاک است. یعنی همان خاکی که همه آدمیان و  افراد بشر از آن بوجود آمده اند ماده ای است که عیسی نیز از آن بوجود آمده است. بنابراین فرقی بین او و دیگر انسانها نیست. اگر بخواهیم برای عیسی و یا سایر آدمیان فرقی قائل باشیم آن همانا در موضوع آدمیت و کامل بودن آنها است. از اینجا است که آدم از ادمه به معنای سیاهی است که بالاتراز او رنگی نیست.  درواقع آدم آن موجود عجیب و عزیزی است که شبیه اش در تمامی عالم یافت نمی شود.

نكته : شناخت اسما و آوازه های الهی در مراكز مذهبی چون حوزه های علمیه و خانقاه ها و دانشگاه ها عملی نیست ، چراكه آموزش اسماء الهی موهبتی است الهی و مربوط است به خدا و اینكه او این علم را به هركه بخواهد می دهد.  چنانكه فرمود(5): ‌"ان ّ الفضل بیدالله یوتیه من یشاء والله ذوالفضل العظیم= همانا آن فضل به دست خدا است و به هركه او بخواهد بدهد و خدا دارای فضل عظیم است‌". ا

ا‌"سپس آنها را بر ملائكه عرضه كرد" یعنی خداوند آن اسمائی را كه به آدم آموخته بود بر ملائكه نیز عرضه داشت تا آنها بفهمند چرا است که "خدا چیزی را می داند که آنها نمی دانند". (موضوع آیات قبل). یعنی چرا است که"آدم" واقعی هرگز به قدرت نزدیک نمی شود  در نتیجه خون نمی ریزد و فساد نمی كند. ‌

" پس گفت مرا به اسماء اینان خبر دهید اگر شما راست می گویید!‌" یعنی خدا به ملائک گفت: اگر شما راست می گویید كه آدم در زمین فساد می كند و خون می ریزد(آیه 30)، پس مرا از آن نامها و آوازه هایی كه آدم به سبب آن نامها ظلم می كند و فساد می کند با خبر سازید؟  یعنی اگر شما قبلا نمی دانستید حال كه نامها را بر شما عرضه كردم می توانید بفهمید كه آدم در زمین ظلم نمی كند. كسی ظلم می كند كه از اسماء خدا بی اطلاع است. چنین کسی البته بر خدا دروغ می بندد و در احكام الهی دخل و تصرف می كند و به چیزی كه از آن اطلاع ندارد حكم و فتوا صادر می كند. آدم را من "خلیفه" قرار دادم تا كه با شناخت و دانشی كه او از اسماء الهی دارد بتواند در روی زمین انسانها را از چاه گمراهی نجات دهد و به عالم ملكوت رهنمونشان سازد. آنها كه ظلم می كنند هیچ ارتباطی به آدم ندارند بلكه اینان كسانی اند كه بیشتر مفتون قدرت و مقهور شیطان نفس اند. شما (ای فرشتگان) از چیزی كه اطلاع ندارید حكم صادر نكنید كه اول ظلم و فساد همین است كه آدمی به چیزی كه علم ندارد حكم دهد و بر خدا دروغ بندد. این مطلب نشانه از آن دارد كه حتا فرشتگان كه ملكات  روحانی اند از معرفت كمالی آدم بی بهره اند و به توانایی های او نا آگاهند. ا

عرفا معتقدند كه خداوند در تعلیم اسماء به آدم موهبت عشق را كه از نوع و خصوصیت روح الهی است (و نفخت فیه من روحی) بطور اختصاصی به آدم داده است. این همان جوهره ی است كه آدمی را نسبت به فرشتگان و همه موجودات ممتاز می دارد. به عبارت روشن تر خدا اسم عشق و مهر را حتا به فرشتگان نیاموخته و نداده است بلكه اختصاصا آنرا از روح خویش به آدم كه كامل ترین خلقش است عطا كرده است. بنابراین اگر آدم از تاج كرمنای خلقت برخوردار است و بر همه موجودات حتا فرشتگان برتری دارد، به دلیل روح و عشقی است كه خدا بر او دمیده است. حافظ می گوید: ا

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای كرد رخت دید ملك عشق نداشت

عین آتش شد ازین غیرت و بر آدم زد

عقل می خواست كزان شعله چراغ افروزد     ا 

برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

و از همینروست كه آدم خون نمی ریزد و فساد نمی كند چه او به همه جهان عاشق است . چنین كسی چگونه خون بریزد و فساد بكند.

آنكه خون می ریزد و فساد می كند آدم نمایی است برتری طلب (ولایت طلب) كه از عشق بو نبرده و به همه كس دشمن است.  آدم ، از آنجایی كه خاكی است و كاملترین انسانها است هرگز به مرتبت عالی و ممتاز خود برتری نمی جوید بلكه همیشه به استفقار   و استضعاف خود مفتخر است. برعكس ابلیس كه بزعم خودش عقل بخرج می دهد و قیاس می كند کسی است که برتری جویی می كند. یعنی ولایت طلبی می کند. مذهبیون و ملاهایی كه قصد دارند از نور آدمیت و امامت چراغی برای دکان خود فراهم آورند ، همان شیاطینی هستند كه هر آن در گوش خلایق وسوسه قدرت می خوانند تا كه انسانهای پاكنهاد را به درخت برتری طلبی و تکبر نزدیك كنند. اما باید دانست كه ‌"كبر و برتری طلبی‌" اصل و اساس قدرت طلبی و شرك است و همین درخت خبیثه ای است كه از اصل مورد لعن و طرد خدا است . برتری طلبی همان چیزی است كه ما امروزه آن را در اخلاق و رفتار آن دسته از مردانی كه خود را از زنان برتر می دانند و یا بالعكس و یا آنهایی كه قوم شان را از دیگر اقوام و ملیتها برتر می دانند (مثل ملی گراهای افراطی)  و یا آنهایی كه خود را مقدس می شمرند و با پوشیدن لباس به اصطلاح "روحانیت" بر دیگران برتری می جویند (مثل آخوندها و ملاها) به آشکار می بینیم. مذهبیون اگر به قرآن اعتقاد دارند باید بدانند كه برتری طلبی در هرحال مورد لعن و طرد خداوند است. چراکه مقدمه شرک همانا برتری طلبی است. ا

 ٣٢

گفتند تو منزهی ،

ما را دانشی نیست ، جز آنكه تو ما را آموختی

كه توئی دانای حكیم. ‌ ا

ا

ا‌"گفتند تو منزهی" یعنی : فرشتگان گفتند كه خداوندا ! تو منزهی از اینكه بدون علم به امری حكم كنی. یعنی خطایی كه ما مرتكب شدیم تو مرتكب نمی شوی چراكه تو منزهی از اینکه از روی بی دانشی كاری را  انجام دهی. درحالیكه "ما را دانشی نیست ، جز آنكه تو ما را آموختی" یعنی : ما فقط چیزهایی را می دانیم كه تو  به ما آموخته ای. بنابراین از آن بخش از علومی كه تو داری و ما را بدان نیاموخته ای بی اطلاعیم . یا آنكه ما به میزان علم تو و میزان دانش ها و علومی که به آدم آموخته ای بی اطلاع هستیم. ما فقط تا این اندازه می دانیم كه هركه به دامگه زمین و قدرت فرود آمد، برتری طلبی می کند درنتیجه دستش به خون و فساد آلوده می گردد.ا

نباید فكر كرد كه گفتگوی فرشتگان با خدا فقط در قدیم و ازل هستی صورت گرفته و عینا به آنگونه كه ما تصور می كنیم می باشد. بلكه این گفتگو بین ملكات انسان و خدا هر لحظه درونی و ذاتی صورت می پذیرد، كما آنكه اغلب انسان ها امیدی ندارند باینكه "آدمی در عالم خاکی بیاید به دست". بنابراین بی اعتمادی فرشتگان از اینكه آدمی باشد که قدرت طلبی نکند و  بتواند حقیقت ملكوتی را در روی زمین متحقق سازد، یك بی اعتمادی عمومی است که همه انسانها دارند. این مسئله، حکایت از یک انگیزه درونی و مشکلی می كند كه در وجود اغلب ما انسانها مصداق معنایی دارد. مانند این تعبیر غلطی كه اكثر بدبینان از این شعر حافظ دارند : ‌"آدمی در عالم خاكی نمی آید بدست/ عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی‌" درحالیكه مقصود حافظ این است كه بگوید عالم خاكی محیط رشد حیوانات و عالم تضاد است. البته آدمیت به آن مفهوم که خدا آدم را در بهشت آفرید در این عالم به دست نمی اید. اگر كسی قصد دارد كه به آدمیت خویش در این عالم خاكی دست پیدا کند، می باید عالم دیگری (از نوع بهشت و عالم روحانیت و معنویت) بنا كند تا كه از نو شاهد ظهور آدم در آن عالم روحانی باشد. با این حال اگر کسانی موفق می شوند تا به این مرحله برسند، باز برای همیشه در عالم خاك باقی نمی مانند و  فقط برای مدت كوتاهی در روی زمین ظهور پیدا می كنند و بعد از "عمری یك نفس" كه با ما حشر و نشر می كنند "فتراك جفای هجران را بر اسب تکتاز مرگ برمی بندند " و دل از ما بر می دارند و به عالم بالا می روند. حافظ خود در غزل معروفش (با مطلع "سمن بویان غبار غم .... " كه به حق آن را در وصف آدمیانی از نوع آدم خلیفة الله سروده است) به این نكته اشاره می كند:

به عمری یك نفس با ما چو بنشینند برخیزند

نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند

و این داستان همه "آدم" ها و بزرگانی است كه وقتی از این جهان می روند تازه نهال شوق در خاطرها می نشانند و داستان شان عالمگیر می شود. به هرحال باور داشتن به انسان كامل از اهم معرفت شناسی عرفانی است كه بدون آن نه دین هست و نه اینكه ایمان آدمی كامل می شود. حافظ در دیوان اشعارش بیش از صد بار به اهمیت آدم در مفهوم ; پیر ، پیر مغان و خضر راه و دلیل راه ... اشاره كرده است كه از نظر معنایی همانی است كه اهل تشیع به امام باور دارند. امام در اصل اندیشه های شیعه (منظورم اندیشه هایی است که امامانی چون علی بن ابی طالب آن را تبیین کرده اند. نه آخوندها و فقها و حتا دانشمندانی است که در این مسیر کتابهایی نوشته اند) همان آدم ابوالبشر و پدر روحانی است كه در جامعه عامل تولیدات معنوی است. جامعه ای كه تولیدات معنوی ندارد و اغلب مردمانش دزد و دروغگو و ریاكار و رشوه بگیر و رشوه ده و معتاد و نابكار و فاسدند ، مشخص است كه پدران و امامانش همه قلابی و همه همانهایی هستند كه در روی زمین خون می ریزند و فسادمی كنند. ا

این مسئله در شعر مولانا هم به چشم می خورد :

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

كز دیو و دد ملولم، انسانم آرزوست

گفتند: یافت می نشود جسته ایم ما

گفت : آنكه یافت می نشود آنم آرزوست

پنهان ز دیده ها و همه دیده ها از اوست

آن آشكار صنعت پنهانم آرزوست

آنچه حضرت عیسی در دعای عشای ربانی می فرماید (6): ‌" ای پدر روحانی ما (بخوانید پروردگارا ، چرا که پدر روحانی آدم ابوالبشر است) كه در آسمانی ، نام تو مقدس باد، ملكوت تو بیاید، اراده تو چنانكه در آسمان است بر زمین نیز كرده شود‌" مربوط به جعل آدم به عنوان انسان كامل است تا اینكه بدانیم و باور داشته باشیم كه : ‌"اراده ای را كه خداوند در خصوص آدم ابوالبشر و جعل او بعنوان خلیفه الله كرده است هر عصر در جلوه ‌"انسان كامل‌" در روی زمین بوقوع می پیوندد. این موضوع نیز صرفا به مسئله هدایت مربوط می شود، چراکه آدم باید باشد تا که انسانها بتوانند به هدایت او به صلح و سلام ملكوتی خدا نائل آیند. اینها از جهت باورهای دینی حقیقتی است شدنی و جزو اساس اعتقادات دینی است. من معتقدم هیچ عصر و دوره ای نبوده و نیست که خالی از آدم و خالی از یک رهبر واقعی دینی باشد.  موضوع ظهور امام و یا رهبر دینی (با آن مشخصاتی که ملاها می گویند و امروزه شیعیان به آن اعتقاد دارند) یک باور خیالی و غیرواقعی است که جز در ذهن بیمار آنها مصداق معنایی ندارد. این همان اشتباه و خطای بزرگی است که اغلب مذاهب به آن دچارند کماآنکه نظیر این باور را یهودیان دارند که می گویند "مسایا نجات بخش" ظهور خواهد کرد. و یا مسیحیان معتقدند که مسیح دوبار ظهور خواهد کرد و یا حتا ‌زرتشتیان‌ باور دارند که سوشیانت از نسل زرتشت ظهور خواهد کرد و بر جهان حکومت خواهد کرد. حتا ‌"بوداییان‌" جدید باور دارند که "مایاترا" بودا بالاخره روزی ظهور خواهد کرد و جهان را از این آشفتگی نجات می دهد.

شاید تا به حال صدها بار (طی دوران مختلف) انسانهایی به همان درجه و معنویت زرتشت و بودا و موسی و مسیح و محمد و علی و فاطمه ظهور پیدا کرده اند اما انسانها به سادگی از کنار آنها گذشته اند. (البته اگر آنها را نکشته باشند). اینکه قشریون مذهبی معتقدند که: یک آدمی بعدها ظهور خواهد کرد که بر دنیا بر محور عدالت حکومت کند، یک دروغ بزرگ و یک بهتانی است که اغلب رهبران دینی بر اساس شبهاتی آنها را به مذهب می بندند تا که به وسیله آن بتوانند دزدانه و به دروغ بر مسند پیامبران بنشینند و حکومت کنند. اینها این یاوه ها را می بافند تا که مردمان ساده لوح را بفریند که در عین خوش خیالی باور داشته باشند که روزی می رسد که امام زمان ظهور پیدا می کند و بر حسب عدالت بر جهان حکومت می کند. درنتیجه آن خوش خیالها (یا بهتر بگوییم آن بی خیال ها) به مراد خویش می رسند. گویی اگر امام زمان ظهور پیدا کند آن انسانهای جاهل و نادان و بی خیال می توانند از دنیا کام بگیرند. زهی نادانی! با این یاوه ها آخوندها و ملاها هرزمان توانسته اند به پشتوانه مردم جاهل حکومتها را سرنگون کنند و بر جای آنها اساس حکومتی را بنا کنند که در ظلم کردن و تبه ساختن منابع معنوی و انسانی و مادی جامعه بر همه ظالمین و فاسقین و فاسدین پیشی بگیرند. 

نكته : هرچند كه آدم از خاك است و جلوه زمینی دارد، اما باید توجه داشت كه آدم به نفخه روح الهی تعریف می شود. از اینرو ظهور او و شناخت او كماكان امری است پنهانی و مخفی. حتا در مواقعی كه آدم در جلوه پیامبر ظهور پیدا می كند ، مرتبه آدمیت آن پیامبر از دید مردم زمانه مخفی و پنهان است. به سخن دیگر ممكن است مردمانی به ظهور پیامبری باورمند شوند اما مطمئنا بطور عمومی از شناخت ‌"امامت‌" و ‌"آدمیت‌" آن پیامبر بی خبرند. متاسفانه بیشتر مذهبیون به سبب تاویل نادرست ملاهای قدرت طلب، موضوع آدمیت و خلافت (امامت) آدم را با موضوع حكومت و سیاست التقاط کرده اند. درصورتی كه قرآن از داستان آدم و موضوع آن هرگز به چنین معنایی رهبری نمی کند. این مشكل (در همه مذاهب) از طرف ملاها و تفسیرات غالبا مردانه به وجود آمده و به همین خاطر آنها مجبور بوده اند تا از امامان و پیامبران (آدم گونه) برای پیروان شان تصوری را بنا سازند که بتواند دروغپردازی های انها را توجیه کند. بنابراین اگر فساد می شود و جنگها و خون ریزی هایی صورت می گیرد (موضوع نگرانی فرشتگان از جعل آدم) مربوط به طرز برداشت غلط همین آدم نمایانی است كه با دخل و تصرف افکار خودشان در آیات الهی در پی كسب قدرت اند. آنها كه قصد جنگ و خونریزی و قهر و فساد دارند، همانهایی هستند كه با دروغ بستن به خدا و به آیات خدا خود را "ولی امر مسلمین" و "رهبر مسلمانان" و "آیت الله" و "حجت اسلام" خطاب می كنند در حالیكه رهبران راستین هرگز خود را رهبر و امام خطاب نمی كنند چراكه آنها قصد عوام فریبی ندارند. دانشمند واقعی ادعا ندارد و هرگز خود را  دانشمند نمی داند. یک دانشمند واقعی هر گز در میان یك عده مردم عامی که قادر نیستند بین انسان دانا و غیردانا فرقی قائل شوند، ادعا نمی کند که دانشمند است. او اگر این کار را بکند معلوم می کند که دانشمند نیست. ا

به هر حال، موضوع جعل و نصب آدم به عنوان خلیفة الله، مطلبی نیست كه بشود با آن تشكیلات سیاسی و یا حكومتی بوجود آورد. بلكه این امر بدین معنا است كه بدانیم كمال خلقت انسانی ما (آدمیت) در آنجایی است که بتوانیم انسانها را با نور الهی و کمال قابلیت های معنوی خودشان آشنا سازیم. ‌

"رسد آدمی بجایی كه بجز خدا نبیند‌".

بشارت ادیان در خصوص آدم به قابلیت ها و توانایی های ابنای بشر است كه باور داشته باشند هر یك از آنان می توانند یك مسیح و یك سوشیانت و بلاخره یك آدم باشند. اگر پایه اعتقادات مردم سست و بی ارزش است ، از آنروست كه مردم قدر خود را نمی شناسند. و از آنجایی كه قدر خود را نمی شناسند قدر آدم را نمی شناسند و به همین خاطر هم آنان اول كسانی اند كه آدم زمانه خود را منكر می شوند و پا روی حقیقت می گذارند . اما فرشتگان جز انسانها عمل می كنند. آنها هرچند كه آدم را نشناختند، اما می دانند كه خدا بی حكمت كاری نمی كند. چنانکه در ادامه آیه می فرماید: "كه توئی دانای حكیم‌" یعنی توئی كه محكم میدانی و بی علم و ندانسته سخن نمی گویی.  ا

حكیم از حكمت و حكم مشتق شده و حكم به معنی محكم و استوار و با اساس است و مراد آنست كه علم تو محكم و با اساس است. حكیم هم از آن صفاتی است كه خدا به آدم بخشید. به همین خاطر علمای الهی را حكیم می گویند، چه حكیم (نه به معنی طبیب) به محكمات و قوانین الهی دانا و آگاه است و می داند كه بیشتر از حد حكم هرچیز پا فراتر نگذارد. چه اصل حكمت در لغت به معنی منع است و عرب به دهنه برای لگام اسب می گوید ‌"حكمة اللجام‌".(7) بنابراین حكیم قطعاً خدا شناس است و می داند كه از حدود معارف الهی فراتر نرود. وقتی می گوئیم "سقراط حكیم" یعنی سقراطی كه به قوانین هستی و محكمات آن دانا و آگاه است. همچنین حكیم سنائی، حكیم نظامی، حكیم عمر خیام ، حكیم فردوسی . اینان كسانی اند كه به حكمت خدا شناسی رسیده اند. و ‌بنا به آیه 269 همین سوره بقره كه فرمود ‌"یوتی الحكمه من یشا و من یوت الحكمه فقد اوتی خیراً كثیرا‌" ، خدا به هر كه خواهد حكمت دهد و هركه را كه حكمت دهد به او  خیر بسیاری داده است.

به همین خاطر فرشتگان (بعدازآنکه خداوند اسمائی را که به آدم آموخته بود بر آنها عرضه کرد)  دانستند كه خدا بی سبب آن اسماء را به آدم نبخشیده است و آدم با آن اسماء و صفات در روی زمین البته که می تواند خلیفه خدا و آینه دار وجه او باشد. به همین خاطر آنها بر آدم (بر حسب اطاعت از خدا) سجده کردند. ‌البته "به غیر ابلیس كه ابا كرد و برتری جست‌". ا  

نكته: پروردگار عالمیان برای آنکه بخواهد مقام پرعظمت آدم را بر فرشتگان معلوم سازد و اینکه از آنها بخواهد که بر آدم سجده کنند اسماء آدم را نیز بر فرشتگان عرضه کرده است و آنها بعد از آنکه اسما بر ایشان عرضه شد، دانستند که آدم براستی دانا است و از علم الهی باخبر است. بنابراین حق آن است که مذهبیون ما هم حداقل به همین روش اقتدا بکنند یعنی اینکه آنها برای مطرح شدنشان و اینکه بخواهند در مقامات بالاتری از جامعه قرار بگیرند حداقل که باید اطلاعاتشان را عرضه کنند و اجازه بدهند تا در یک شرایط ساده و بدون ترس تمامی جامعه و بویژه اهل خرد آنها را آزمایش کنند تا که معلوم شود اطلاعات آنها درست است یا نه. حق نیست که آنها فقط بر پشتوانه ادعاشان و رأی عوام و تأیید برخی از یاران شان بخواهند به مقامات عالی جامعه برسند و با به قول خودشان "ولایت" داشته باشند.  

نكته: از آنجایی موضوع "این درخت"، به درخت برتری طلبی و شرك اشاره دارد که به اعتقاد قرآن ریشه همه قدرت طلبی ها در"كبر"، یعنی در برتری طلبی است. به همین خاطر قرآن این مشکل را به درخت تمثیل می کند که یادآوری كند كه این مسئله ریشه دار است. یعنی اینکه ریشه برتری طلبی قیاس و میوه آن زورگویی و قدرت طلبی است. (قیاس در تعلیمات اولیه شیعه و آموزه های دینی علی بن ابی طالب و هم چنین اهل عرفان باطل است، درحالی که همه اساس مذهب حنفیان و البته مذهب شیعیان  امروزی بر قیاس بنا شده است. ازجمله فلسفه ولایت فقیه که اساسش بر قیاس است و به هیچ معنا پایه و مبنای قرآنی ندارد). بیشتر ظلمها و گرفتاری های بشر از مسئله قیاس و برتری طلبی بوجود می آید. به این عبارت تا هستند کسانی که خود را پیامبران و اولیاء الله مقایسه می کنند و در عین حال خود را از مردم عادی بهتر و برتر می دانند، و افکاری را بیان می کنند که قدرت و حکومت و سروری را در خود منحصر می دانند جامعه انسانی گرفتار ظلم و بدبختی است. اینگونه است که مردان به زعم خودشان بر زنان برتری دارند و مشخص است که اگر آنها بر زنان ولایت و حکومت داشته باشند حق زنان را در داشتن حقوق برابر پایمال می کنند. این مسئله عینا در مورد ملاها نیز صدق می کند. چنانکه آنها نیز خود را از مردم عادی بالاتر می دانند و بر اساس این تکبر موضوع "ولایت فقیه" را پیش می کشند که بخواهند بر انسانها حکومت کنند. داستان ایشان داستان شیطان است که بر حسب قیاس بزعم خود گفت : "آدم از خاك است و من از آتش" و بدینوسیله خواست كه سرکشی کند تا که در روی زمین به سروری و ولایت و حکومت برسد.

شرح این ماجرا را نیز ان شاء الله در آیات بعدی بیان خواهم کرد. كوتاه سخن اینكه از نظر قرآن زنان و مردان هیچ فرقی با هم ندارند و همه آنها از گوهر آدمیت (نفس واحده) و حوای حیاتبخش بوجود آمده اند. برترین انسانها از نظر خدا پرهیزكارانند كه آنها هم به علت اینكه هرگز مدعی نیستند (چراكه اگر مدعی باشند  دیگر پرهیزكار نخواهند بود) طرفدار حکومت فردی و یا گروهی (به معنی حزبی و قومی) نیستند. از نظر آنها همه انسانها در روی زمین مثل یكدیگرند و ایجاب می كند كه همه آنها ، جدا از جنسیت شان ، قومیتشان ، عقیده شان ، رنگشان و موقعیتشان، از یك حقوق مساوی و مشابه برخوردار باشند. حقوقی كه خداوند بطور طبیعی و ذاتی-بعلت اینكه آنها را به هیبت آدمی خلق کرده_ مستحق گردانیده است. 

ا

 ٣٣

فرمود: ای آدم ایشان را به نشانه های شان خبر ده ،

پس آنگاه كه به آوازه های شان آنهارا خبرداد،

گفت: آیا من برای شما نگفتم كه همانا من غیب‌"آسمانها‌" و ‌"زمین‌" را دانم!

و من دانم آنچه را كه شما آشكار می كنید و آنچه را كه پنهان می كنید.

"فرمود ای آدم ایشان را به آوازه هایشان خبر ده" یعنی ای ‌"آدم‌" ! تو به علت اینکه خدا اسماء و آوازه های الهی را به تو آموخت آنگاه تو از حال ملائك و اوصاف ایشان با خبری.  در حالی که ایشان از تو چیزی نمی دانند. پس تو از هویت ایشان خبر ده. یعنی اینكه آدم از خصوصیات و آوازه ها و آنچه را كه فرشتگان به آن آوازه ها و خصوصیات شناخته می شوند ، آگاهی دارد. اما فرشتگان از آدم و نشانه ها و صفات بی منتهای آدم بی اطلاع اند. این حكایت از آن می كند كه آدم در مرحله بالاتری نسبت به فرشتگان قرار دارد و از همینروست كه ایشان به آدم نا آگاه ، اما آدم از ایشان به خوبی آگاه است. یعنی اینكه شناخت آدم بسیار مشكل و خارج از حد توان فرشتگان است. اما برعكس ، آدم از خصوصیات فرشتگان و آنهایی كه به صفاتی از صفات فرشتگان متصف اند، آگاهی دارد و آنها را می شناسد. ا

"پس آنگاه كه آنها را به نشانه هایشان خبرشان داد‌" ، مراد آدم است كه نشانه ها و درجات و مراتب فرشتگان را شرح می دهد، و بعد از آن خداوند خطاب به ملائك می فرماید، ‌"آیا من برای شما نگفتم كه همانا من غیب ‌"آسمانها‌" و ‌"زمین‌" را دانم‌" و آن اشاره به آیه سی ام دارد كه فرمود: ‌"بدرستیكه من چیزی را دانم كه شما نمیدانید.‌" و "آن چیز" مربوط است به موضوع اسماء الهی و آوازه "عشق" آدم و اینكه خداوند عشق را در هر دو عالم زمین (مادیات) و آسمان(معنویات) موضوعی مجرد و پنهانی قرار داده كه فقط خودش از درستی آن آگاهی دارد. درواقع عشق الهی چیزی است كه فرشتگان از آن خبر ندارند بلكه فقط خدا است كه آن را می داند و خداست كه با آموختن اسماء الهی این موهبت را به آدم داد تا كه او با داشتنش بتواند در زمین بلاخیز  سالم بماند (یعنی خون نریزد و فساد نكند) و بتواند جانشین خدا در روی زمین باشد. ‌

"آسمانها‌" یعنی هفت آسمان و هفت مرتبه روحانی كه عشق در همه آنها عامل وحدت و استقرار و جاودانگی هستی است. "غیب زمین‌" معنی اش بطور قطع در پیوند با آدم است كه در عالم خاك خلیفه خداست و از آنجایی كه او استضعاف و فقر را پیشه خود قرار داده در پنهانی و غیب بسر می برد. اینكه خداوند می فرماید: ‌"آیا من برای شما  نگفتم كه غیب آسمانها و زمین را دانم‌" ، مقصود این است كه خداوند بعد از آنكه نامهایی را كه بر آدم آموخته بود بر فرشتگان عرضه داشت، آنها فهمیدند چرا خدا می فرماید: ‌"آیا من برای شما  نگفتم كه غیب آسمانها و زمین را دانم‌".

و من دانم آنچه را كه شما آشكار می كنید و آنچه را كه پنهان می كنیدا. منظور  همان موضوع برتری طلبی است که برخی از فرشتگان و یا انسانها با برتری طلبی حق انسانهای بهتر از خودشان را انکار می کنند و اجازه نمی دهند که آنها مطرح شوند. برخی به عیان و آشکار  (مثل قدرت طلبان سیاسی) و برخی هم به نهان و غیرآشکار  (مثل آخوندها و منافقین ) که با ریاکاری هایشان و قدرت طلبی هایشان درواقع آدمیان زمانه خود را به سکوت و خانه نشینی مجبور می کنند. 

نكته : اگر موضوع "دانستن غیب آسمانها و زمین" را به موضوع علم الهی مربوط بدانیم باز انسانها حق ندارند بدون دانستن علم غیب در روی زمین به رای و پسند و سلیقه خود آدم و امام جعل كنند و سپس آنها را در جای آدم خلیفة الله تكریم و تعظیم كنند. اگر انسانها (در روی زمین) از اشتباهی که فرشتگان در آسمان کردند، درس بگیرند یعنی نخواهند که اشتباه "حکم صادر کردن به چیزی كه از آن آگاهی ندارند " را تکرار بکنند، آنگاه مشخص است که ساده تر می توانند به صلح ملكوت خدا  نزدیک تر شوند و بر اساس ان جامعه ای را استوار سازند كه حتی المقدور در آن ظلم نباشد و همه انسانها بطور یكسان و مساوی از حقوق طبیعی و معنوی و اجتماعی برخوردار بشوند. مشکل بشریت در جایی است که انسانها غوره نخورده مویز می شوند و دیگر اجازه نمی دهند کسی غیرخودشان مطرح باشند. اگر انسانها همه بدانند که در مسائل اجتماعی هیچ کس بر دیگری ولایت و برتری ندارد و وضع و حال همه در این جهان یکسان است آنگاه می توان جامعه ای را بنا کرد که دموکراسی واقعی بر آن حکمفرما باشد. یعنی همه انسانها در برابر قانون حکم برابر و مساوی داشته باشند. این می تواند همان چیزی باشد که بتوان از آن تعبیر به جامعه سالم و ملکوتی کرد.

نكته : كوشندگان اجتماعی كه در جوامع "اسلامی" برای تحقق عدالت و برابری حقوق زنان و مردان و بدست آوردن آزادی مبارزه می كنند برای پیشبرد اهدافشان راهی ندارند جز آنکه از طریق قرآن و اینگونه تفسیرات با تفسیرات قدرت طلبانه مذهبی رایج جامعه شان مقابله کنند. این به نظر من تنها راهی است که می تواند به گونه سالم (نه با جنگ) فرصتی را فراهم آورد که انسانها بتوانند با اطلاعاتی که از این طریق به دست می آورند با آخوندها و افکار قشری مبارزه (جهاد) کنند.  به نظر من شرح آیاتی مثل آیات مربوط به داستان آدم و حوا و آیاتی كه مربوط به برتری طلبی (تكبر)  ابلیس است، اگر در جوامع مذهبی جایی برای مطرح شدن پیدا کند آنگاه می تواند وسیله ای شود که با آن با تفسیرات مردانه مقابله کرد و در عین حال انسانها را (به ویژه زنان را) با توانایی هاشان و حقوق برابرشان آگاه ساخت. به همین خاطر من فكر می كنم كه زنان می باید بیشتر از مردان نسبت به این قضیه حساس باشند و آن را پی گیری كنند. چراكه مشكل(برتری طلبی) به خاطر سابقه تاریخی و حتا نوع جنسیت مردان و مسائلی که در گذشته با طبیعت داشته بعد از گذشت هزاران سال در مردان یك مشكل ذاتی شده كه حتا دستورات الهی و ریاضتهای پیشنهادی ادیان نیز نتوانسته آنها را بر مسیر سالم قرار  دهد و آنها را متعادل سازد. به همین سبب است که همه ادیان و مذاهب امروزی ما مملو از تعبیرات و تفسیرات مردانه و قدرت طلبانه است که جای و مکانی ارزنده برای زنان به رسمیت نمی شناسد.

بطور مثال همه ما با سنت "ختنه" آشنایی داریم اما من تا به حال کسی را ندیده ام که به این مسئله پرداخته باشد و آن را به درستی شرح داده باشد که چرا مردان پیرو ادیان ابراهیمی می باید به این سنت پای بند باشند. موضوع سنت ختنه بدون شك مربوط است به داستان آدم و اینكه او به سبب مرد بودنش بر حوا برتری طلبی (تکبر) کرده و بدینوسیله به درخت قدرت نزدیک شده است. از اینروست که آنها از بهشت رانده می شوند چراکه آنها سرنوشت شان از ازل به هم گره خورده است. پسران در ادیان ابراهیمی از آن جهت می باید سنت شوند که همیشه به یاد داشته باشند که کاری را که پدرشان آدم در بهشت مرتکب شد نکنند. یعنی بخاطر مردی و اضافه داشتن یک آلت تناسلی بر زنان برتری طلبی نکنند بلکه آنها را مثل و مانند خود بدانند. تنها در داستانهای منقول از انجیل برنابا(8) از قول حضرت عیسی می خوانیم كه وقتی آدم و حوا از بهشت رانده شدند، آدم در روی زمین اولین كاری را كه می كند این است كه با یك تكه سنگ قصد می کند که آلت تناسلی اش را از خود جدا سازد. اما جبراییل (فرشته آگاهی دهنده) به او یادآور می شود كه این كار را نكند بلكه به نشانه آن برتری طلبی و نزدیك شدن به درخت قدرت، قدری از پوست (غلفه) آلت خود را ببرد تا كه در روی زمین عهد خدای خویش را همیشه به یاد داشته باشد. این سنت به اعتبار سخن كتاب مقدس به زمان حضرت ابراهیم رسما نهادینه می شود و ابراهیم و فرزند نخستش، اسمعیل، به همراه مردان قبیله او همگی به این فرمان خدا گردن می نهند و تعهد می كنند كه تا در اولاد و نسل ابراهیم همیشه این سنت را یادآور شوند. درواقع معنی این کار این است که همه مردان در مذاهب ابراهیمی تعهد می کنند كه به درخت برتری طلبی (نسبت به زنان) و قدرت (زورگویی) نزدیك نشوند. اما آنهایی که بعدها در کتاب تورات و کتب انبیاء بنی اسراییل دست بردند و کتاب خدا را تحریف کردند و با این کار دین خدا را به تفسیرات مردانه پنهان ساختند، هرگز اجازه ندادند حق و حقیقت کلام خدا بر انسانها معلوم گردد. اینکه قرآن می فرماید "و من دانم آنچه را كه شما آشكار می كنید و آنچه را كه پنهان می كنید"امنظور همین است که ملاهای یهودی و به تبع آنها ملاهای مسیحی و بعد از آنها ملاها و مفتیان مسلمان همه (به جز شمار اندکی) با تحریف و تفسیر مردانه حق سنتها و معانی کلام خدا را پنهان ساختند و اجازه ندادند که آدمیان سر از چنبره ظلم بردارند و فرصت پیدا کنند که بدون سرخری ایشان از دین خدا به معرفتی نائل آیند.

 

مآخذ و یادداشت ها: ا

 

١) به تفسیر بسم الله در شرح آیات سوره فاتحه مراجعه كنیدا 

٢) برخی از صوفیان می گویند: "الفاظ ناقل معانی نیستند". اینان با طرح این سخن می خواهند این شبهه را ایجاد می كنند كه بگویند آنها اهل معنا و حقیقت هستند و دیگران اهل لفاظی اند. درحالیكه همین عبارت از نوع سخن  لفاظی و  سفسطه است. چرا كه روشن است كه الفاظ از جنس معانی نیستند و نمی توانند ناقل معنا باشند. نسبت الفاظ به معانی مثل نسبت ظرف است به محتوا. مثل نسبت واژه "دریا" است به دریایی كه در آن كشتی ها شناورند و  میلیونها جانور در آن زندگی می كنند. الفاظ درواقع اسامی چیزها و علامات هستند و آنها می توانند بمثابه علامات كنار جاده ها ما را برای رسیدن به معانی آن چیزها و مسماها راهنمایی كنند. چنانكه با حلوا حلوا كردن دهان شیرین نمی شود اما اگر نام حلوا را بدانیم می توانیم به دکان حلوایی رفته و با استفاده از نام حلوا ، از صاحب دکان قدری حلوا تهیه كنیم و بخوریم و لذتش را ببریم. ا

٣) اشارتی است به حدیث قدسی" كنت كنز مخفیا فاحببت ان اعرف و خلقت لكی اعرف" منقول از پیامبر گرامی كه اغلب اهل عرفان به آن بسیار اشاره می كنند.

٤) باید توجه داشت كه كلماتی از قبیل : ‌"ابلیس‌"، ‌"جن‌"، ‌"شیطان‌"، ‌"انس‌"، ‌"بشر‌"، ‌"ملائكه‌" و ‌"آدم‌" در زبان عربی اسم جنس اند. یعنی اینكه این كلمات ماهیت نوع و جنس موجود را مشخص می كنند. ‌"جن‌" به معنی مستتر و پوشیده، شاید اشاره به انسانهایی دارد که در پیش از تمدن فعلی ما در غارها و حاشیه رودخانه ها و جنگلها زندگی می کردند که به علت نوع زندگی شان مجبور بوده اند خود را با رنگ آمیزی مصنوعی در طبیعت مستتر کنند. در متون قدیمی فارسی آنها را ‌"دیو‌" می خوانیم. در اساطیر ایرانی دیوان همان انسانهای اولیه جنگل نشینی هستند كه در حاشیه رودخانه ها و مناطق جنگلی زندگی می كردند و آریایی ها پس از مهاجرت شان به سرزمین های فلات ایران و هندوستان طی جنگهای بسیاری آنها را از میان برداشته اند. در ایران آنها به كل از میان رفته اند و یا اینكه با دیگر ایرانیان مهاجر یكی شده اند. ، اما در هندوستان بقایای برخی از آنان هنوز در جنگلها وجود دارند. جالب است كه بدانیم برخی از آنها بر روی شاخه های درختان زندگی می كنند و علاقه ای باینكه دیده بشوند ندارند. در قصه های یونانی از این نوع انسانها كه در جنگلها بطور مخفی زندگی می كرده اند با نام ‌"پن‌" یاد می شود. از آنجایی كه درآن قصه ها ‌"پن‌" ها را به صورت انسانی زشت و با پا و شاخ و گوش بز به تصویر كشیده اند ، شرقی ها بخصوص اعراب بادیه نشین پن یونانی را با كمی تغییر جن دانسته و به آن هویتی غیرمادی و خرافی (با پای بز) داده و در قصه های شان وارد كرده اند. در حالیكه ‌"جن‌" در قرآن فقط به جنس این نوع موجود كه موجودی است پوشیده از نظر (مثل انسان اولیه) یاد می كند. با این تفاوت كه طایفه جنیان نیز بی استعداد نیستند و می توانند به رشد و تعالی دست پیدا كنند. در اسطوره های ایرانی نیز می بینیم كه دیوان حاشینه نشین جنگلها از دانش خواندن و نوشتن برخوردار بودند و آنها اول بار این فن را به تهمورث ، دومین پادشاه اسطوره ای ایرانی یاد داده اند. (رجوع كنید به شاهنامه ، بخش نخستین در پادشاهی تهمورث و جنگ با دیوان). در مقابل جن ، باید از ‌"انس‌" نام برد كه موجودی است مانوس و اجتماعی كه مایل به همزیستی با سایرین است. ‌"بشر‌" انسان بشارت یافته و آگاه است و ‌"ملك‌" (از ریشه الوكه) نیرو و قوه صاحب رسالت است. نیروها و استعداد هایی كه هریك از ما انسانها دارند جزو ملكات و نیروهای صاحب رسالت اند كه هریك از آنها بخشی از شخصیت روانی ما را تشكیل می دهند. مثل شجاعت و كرامت و مهربانی و زیركی و دانایی و ..... اما ‌"آدم‌" همان گوهر نفس واحده است كه تمامی انسانها اعم از مردان و زنان از او نشان دارند و آن به نوع تكامل یافته و ایده آلی انسان اشاره دارد.آدم در تازی سیاه گونه باشد. رجوع كنید به تفسیر ابوالفتوح رازی جلد اول ص 130 ا  

٥) آیه 29 سوره حدید. شبیه آن در آیه 4 سوره جمعه نیز تكرار شده است 

٦) انجیل متا باب ششم آیه 10  

٧) اصل حكمت در لغت به معنی منع است و عرب به دهنه برای لگام اسب می گوید ‌"حكمة اللجام‌". رجوع كنید به تفسیر ابوالفتوح رازی در شرح آیه جلد اول ص 133

٨) در انجیل برنابا (از اناجیل مفقوده) آمده است كه آدم در روی زمین بعد از آنكه فهمید بخاطر نزدیك شدن به درخت "قدرت" از آن جایگاه عالی سرنگون شده است، با پاره سنگی قصد می كند كه آلت تناسلی خود را قطع كند. اما جبرییل بر او ظاهر شده و او را از این كار منع می کند. ازآنجاییكه آدم قسم خورده بوده كه آلتش را قطع كند جبرییل او را هدایت  می كند كه پوست اضافه آن را ببرد.

انجیل برنابا ترجمه حیدر قلیخان قزلباش (سردار كابلی) ، ص 99 "و از اینروست كه رسم ختنه بر تمامی فرزندان پسر آدم واجب می شود". متاسفانه این رسم بر اثر بدعتهای ‌"پولوس‌" در مسحیت قطع می شود و بعد از آن است که می بینیم مسیحیت پولوسی با تفسیرات مردانه و تداخل دین و دولت به قدرت آلوده می شود و در پی آن بزرگترین ستمها را در حق زنان و جامعه روا می دارند. ا

سنت ختنه نخستین سنت است كه از زمان حضرت ابراهیم به ما رسیده است كه می باید انسانهای دینی حتی المقدور به معنای درست آن آگاهی پیدا كنند تاكه بدانند زنان نیز همچون ایشان از حقوق انسانی و اجتماعی برابر برخوردارند. عدم آگاهی انسانهای دینی از این سنت كهن الهی در ادوار گذشته باعث شده كه ما امروزه جوامع انسانی ما همه شئونات زندگی انسان را در حول و حوش آلت تناسلی خود توجیه و تفسیر كنند.  درحالی كه  حكمت ختنه در آن بود كه با این كار خانواده ها به پسران خود تعلیم بدهند كه بخاطر اختلاف جسمی و بدنی شان بر دختران فخر نفروشند و برتری طلبی نكنند و زور نگویند. بلكه با اینكار عهد كنند كه به درخت قدرت و برتری طلبی نزدیك نشوند و نفس خود را كنترل كنند. خداوند در قرآن كریم می فرماید و حوا را خدا ذوج و همسر و برابر با آدم خلق كرد تا كه با هم آنها به صلح و آرامش  برسند. اما این آدم بود كه بر اثر وسوسه ابلیس به درخت قدرت نزدیك شد و باعث شد كه هم خودش و هم ذوجش حوا را از آرامش و بهشت ملکوت به جهان خاك یعنی به جهانی كه در آن قدرت حاكم اصلی است، سرنگون سازد. بنابراین می توان گفت كه صلح و آرامش واقعی در برابری كامل زن و مرد و نفی قدرت حاصل می شود و اینكه اگر بشریت در پی آرامش و صلح است می باید از همه تعبیر و تفسیرات مردانه و قدرت طلبانه مذهبیون و سیاسیون خود را رها سازد. به امید آن روز