پیک فرهنگی

بازگشت به صفحه اول

بيست‌وسومين سالگشت درگذشت سهراب سپهري/
«
به سراغ من اگر می آييد،
نرم و آهسته بياييد، مبادا که ترک بردارد،
چينی نازک تنهايی من.

من كاشي‌ام. اما در قم متولد شده‌ام. شناسنامه‌ام درست نيست. مادرم مي‌داند كه من روز چهاردهم مهر (‌‌٦ اكتبر) به دنيا آمده‌ام. درست سر ساعت‌‌١٢مادرم صداي اذان را مي‌شنيده است. در قم زياد نمانده‌ايم. به گلپايگان و خوانسار رفته‌ايم. بعد به سرزمين پدري. من كودكي رنگيني داشته‌ام. دوران خردسالي من در محاصره ترس و شيفتگي بود.
ميان جهش‌هاي پاك و قصه‌هاي ترسناك نوسان داشت. با عموها و اجداد پدري در يك خانه زندگي مي‌كرديم. و خانه بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي ياد گرفتن وسعت خوبي بود. زمين را بيل مي‌زديم. چيز مي‌كاشتيم. پيوند مي‌زديم.
هرس مي‌كرديم. در اين خانه،‌ پدر و عموها خشت مي‌زدند. بنايي مي‌كردند. به ريخته‌گري و لحيم كاري مي‌پرداختند. چرخ خياطي و دوچرخه تعمير مي‌كردند. تار مي‌ساختند. به كفاشي دست مي‌زدند. در عكاسي ذوق خود مي‌آموزدند. قاب منبت درست مي‌كردند. نجاري و خراطي پيش مي‌گرفتند. كلاه مي‌دوختند. با صدف دگمه و گوشواره مي‌ساختند.
كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مي‌نواخت. او مرا به نقاشي عادت داد. الفباي تلگراف (مورس) را به من آموخت. در چنان خانه‌اي خيلي چيزها مي‌شد ياد گرفت.
من قالي بافي را ياد گرفتم. و چند قاليچه كوچك از روي نقشه‌هاي خودم بافتم. چه عشقي به بنايي داشتم. ديوار را خوب مي‌چيدم. طاق ضربي را درست مي‌زدم. آرزو داشتم معمار شوم. حيف،‌ دنبال معماري نرفتم.
در خانه آرام نداشتم. از هر چه درخت بود بالا مي‌رفتم. از پشت‌بام مي‌پريدم پايين.
من شر بودم. مادرم پيش‌بيني مي‌كرد كه من لاغر خواهم ماند. من هم ماندم. ما بچه‌هاي يك خانه نقشه‌هاي شيطاني مي‌كشيديم. روز دهم مه
‌‌١٩٤٠موتورسيكلت عموي بزرگم را دزديدم، و مدتي سواري كرديم. دزدي ميوه را خيلي زود ياد گرفتيم. از ديوار باغ مردم بالا مي‌رفتيم و انجير و انار مي دزديديم. چه كيفي داشت. شب‌ها در دشت صفي‌آباد به سينه مي‌خزيديم تا به جاليز خيار و خربزه نزديك شويم.
تاريكي و اضطراب را ميان مشت‌هاي خود مي‌فشرديم. تمرين خوبي بود. هنوز دستم نزديك ميوه دچار اضطرابي آشنا مي‌شود.
خانه ما همسايه صحرا بود. تمام رؤياهايم به بيابان راه داشت. پدر و عموهايم شكارچي بودند. همراه آنها به شكار مي‌رفتم. بزرگتر كه شدم، عموي كوچك تيراندازي را به من ياد داد. اولين پرنده‌اي كه زدم يك سبز قبا بود. هرگز شكار خشنودم نكرد. اما شكار بود كه مرا پيش از سپيده دم به صحرا مي‌كشيد. و هواي صبح را ميان فكرهايم مي‌نشاند. در شكار بود كه ارگانيسم طبيعت را بي‌پرده ديدم. به پوست درخت دست كشيدم. در آب روان دست و رو شستم. در باد روان شدم. چه شوري براي تماشا داشتم.
اگر يك روز طلوع و غروب آفتاب را نمي‌ديدم گناهكار بودم. هواي تاريك و روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. تماشاي مجهول را به من آموخت. من سال‌ها نماز خوانده‌ام. بزرگترها مي‌خواندند، من هم مي‌خواندم. در دبستان ما را براي نماز به مسجد مي‌بردند.
روزي در مسجد بسته بود. بقال سرگذر گفت:« نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديك‌تر باشيد».
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد. و من سال‌ها مذهبي ماندم، بي آنكه خدايي داشته باشم.
تابستان‌ها به كوهپايه مي‌رفتيم. با اسب و قاطر و الاغ سفر مي‌كرديم. در يك سفر، راه ميان كاشان و قريه برزك را با پالكي پيموديم. در گوشه باغ ما يك طويله بود. چارپا نگه مي‌داشتيم. پدر بزرگ من يك ماديان سپيد داشت. تند و سركش بود. و مرا مي‌ترساند.
من از خيلي چيزها مي‌ترسيدم: از ماديان سپيد پدر بزرگ، از مدير مدرسه،‌ از نزديك شدن وقت نماز، از قيافه عبوس شنبه. چقدر از شنبه‌ها بيزار بودم. خوشبختي من از صبح پنج‌شنبه آغاز مي‌شد. عصر پنج‌شنبه تكه اي از بهشت بود. شب كه مي‌شد در دورترين خوابها‌يم طمع صبح جمعه را مي چشيدم.
در دبستان از شاگردان خوب بودم. اما مدرسه را دوست نداشتم. خودم را به دل درد مي‌زدم تا به مدرسه نروم. بادباك را بيش از كتاب درس دوست داشتم. صداي زنجره را به اندرز آقاي معلم ترجيح مي‌دادم. وقتي كه در كلاس اول دبستان بودم، يادم هست يك روز داشتم نقاشي مي‌كردم، معلم تركه انار را برداشت و مرا زد، و گفت:‌«همه درسهايت خوب است. تنها عيب تو اين است كه نقاشي مي‌كني.» اين نخستين پاداشي بود كه براي نقاشي گرفتم. با اين همه،‌ ديوارهاي گچي و كاهگلي خانه را سياه كرده بودم.
دهساله بودم كه اولين شعرم را نوشتم. هنوز يك بيت آن را به ياد دارم:
ز جمعه تا سه‌شنبه خفته نالان/نكردم هيچ يادي از دبستان
اما تا هجده سالگي شعري ننوشتم. اين را بگويم كه من تا هجده سالگي كودك بودم. من دير بزرگ شدم. دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم. نمي‌دانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد. زيان‌ها رساند. من مأمور مبارزه با ملخ در يكي از آبادي‌ها شدم.
راستش را بخواهيد، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. وقتي ميان مزارع راه مي‌رفتم. سعي مي‌كردم پا روي ملخ‌ها نگذارم. اگر محصول را مي‌خوردند پيدا بود كه گرسنه‌اند. منطق من ساده و هموار بود. روزها در آبادي زير يك درخت دراز مي‌كشيدم و پرواز ملخ‌ها را در هوا دنبال مي‌كردم. اداره كشاورزي مزد
Contemplationمرا مي‌پرداخت.
در دبيرستان، نقاشي كار جدي‌تري شد. زنگ نقاشي نقطه روشني در تاريكي هفته بود. ميان همشاگرد‌ي‌هاي من چند نفري خوب بودند. نقاشي مي‌كردند. شعر مي‌گفتند. و خط را خوش مي‌نوشتند. در شهر من شاعران نقاش و نقاشان شاعر بسيار بوده‌اند. با همشاگردي‌ها به دشت‌ها مي‌رفتيم. و ستايش هر انعكاسي را تمرين مي‌كرديم. سال‌هاي دبيرستان پر از اتفاقات طلايي بود.
من هنوز غريزي بودم. و نقاشي من كار غريزه بود. شهر من رنگ نداشت. قلم مو نداشت. در شهر من موزه نبود.
«گالري نبود. استاد نبود. منتقد نبود. كتاب نبود. باسمه نبود. فيلم نبود. اما خويشاوندي انسان و محيط بود. تجانس دست و ديوار كاهگلي بود.
فضا بود. طراوت تجربه بود. مي‌شد پاي برهنه راه رفت. و زبري زمين را تجربه كرد. مي‌شد انار دزديد و
Moralتازه‌اي را طرح ريخت. مي‌شد با خشت ديوار خو گرفت.
معماري شهر من آدم را قبول داشت. ديوار كوچه همراه آدم راه مي‌رفت. و خانه، ‌همپاي آدم شكسته و فرتوت مي‌شد. همدردي
Organicداشت. شهر من الفبا را از ياد برده بود، اما حرف مي‌زد. جولانگاه قريحه بود. نه جاي قدم زدن تكنيك. در چنين شهري ما به آگاهي نمي‌رسيديم. اهل سنجش نمي‌شديم. شكل نمي‌داديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل مي‌باختيم. شيفته مي‌شديم. و آنچه مي‌اندوختيم،‌ پيروزي تجربه بود.
سه سال دبيرستان سر آمد. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود. در دانشسرا نان سياه مي‌خورديم. ورزش مي‌كرديم. و آهسته از حوادث سياسي حرف مي‌زديم. با چقدر خامي. من سالم بودم.
ورزش من خوب بود. در بازي فوتبال بيشتر
Wing forwardبودم. از نقاشي چيزي نياموختم. كمي با رنگ و پرسپكتيو آشنا شدم. محيط شبانه روزي ما جاي جدال بود و درس‌هاي خشك، و انضباط بي‌رونق، و ما جوان بوديم و خام و عاصي. چند نفري گرد‌آمده بوديم، با نقشه‌هاي شيطاني. چه آشوبي به پا مي‌كرديم. اگر از سهم زغال سنگ ما مي‌كاستند،‌ شبانه قفل انبار را مي‌شكستيم. و ميزهاي تحرير را از زغال مي‌انباشتيم. يا تخته قفسه‌ها را به آتش بخاري مي‌سپرديم. شب‌ها تعطيل كه از شبانه‌روزي در‌مي‌آمديم، اگر دير بر مي‌گشتيم، و در بسته بود،‌از ديوار داخل مي‌شديم.
دانشسرا تمام شد و من به كاشان برگشتم. دوران دگرگوني‌ها آ‌غاز مي‌شد. خانه قديمي از دست رفته بود. اجداد پدري در گذشته بودند. عموها در خانه‌هاي جدا مي‌زيستند.
خانواده من هم در خياباني كه به ايستگاه راه‌آهن مي‌رفت، روزگار مي‌گذراندند. سال
‌‌١٩٤٥بود. فراغت در كف بود. فرصت تأمل به دست آمده بود. زمينه براي تكان‌هاي دلپذير فراهم مي‌شد. در خانه، ‌آرامش دلخواه بود. چيزي به تنهايي من تحميل نمي‌شد.
مي‌نشستم و رنگ مي‌ساييدم. با رنگ‌هاي روغني كار مي‌كردم. حضور اشياء بر اراده من چيره بود. تفاهم چشم و درخت مرا گيج مي‌كرد. در تماشا تاب شكل دادن نبود. تماشا خالص بود. تنهايي من عاشقانه بود. نقاشي عبادت من بود. من شوريده بودم. و شوريدگي‌ام تكنيك نداشت.
روي بام كاهگلي مي‌نشستم و آميختگي غروب را با
Sensualityبام‌هاي گنبدي شهر تماشا مي‌كردم. بسادگي مجذوب مي‌شدم. و در اين شيفتگي خشونت خط نبود. برق فلز نبود. درام اندام‌هاي انسان نبود. نقاشي من فساد ميوه را از خود مي‌راند. ثقل سنگ را مي‌گرفت. شاخه نقاشي من دستخوش آفت نبود. آدم نقاشي من عطسه نمي‌كرد. راستي چه دير به ارزش نقصان پي بردم. و اعتبار فساد را دريافتم.
زندگي من آرام مي‌گذشت. اتفاقي نمي‌افتاد. دگرگوني‌هاي من پنهاني بود. و دير آفتابي مي‌شد. با دوستان قديم ـ ياران دبيرستاني ـ به شكار مي‌رفتيم. آنقدر زود از خواب پا مي‌شديم كه سپيده دم را در آبادي‌هاي دور تجربه مي‌كرديم. ما فرزندان وسعت‌ها بوديم. سطوح بزرگ را مي‌ستوديم. در نفس فصل روان مي‌شديم. شنزارها فروتني مي‌آموختند. جايي كه افق بود. نمي‌شد فروتن نبود. زير آفتاب سوزان مي‌رفتيم.
و حرمت خاك از كفش‌هاي ما جدايي نداشت.
اواخر دسامبر
‌‌١٩٤٦بود و من در اداره فرهنگ كار گرفتم. آشنايي من با جوان شاعري كه در آن اداره كار مي‌كرد، ‌رنگ تازه‌اي به زندگي‌ام زد. شعرهاي مشفق كاشاني را خوانده بودم. خودش را نديده بودم.
مشفق دست مرا گرفت. و به راه نوشتن كشيد.
الفباي شاعري را او به من آموخت. غزل مي‌ساختم، و او سستي و لغزش كار را باز مي‌گفت. خطاي وزن را نشان مي‌داد، اشارات او هواي مرا داشت. هر شب مي‌نوشتم.
انجمن ادبي درست كرديم. و شاعران شهر را گرد آورديم. غزل بود. كه مي‌ساختيم.
اما آنچه ما مي‌گفتيم، شعر نبود. دو دفتر از اين گفته‌ها را سوزاندم. من فن شاعري مي‌آموختم. اما هواي شاعرانه‌اي كه به من مي‌خورد. نشئه‌اي غريب داشت. مرا به حضور تجربه‌هاي گمشده مي‌برد. خيالاتيم مي‌كرد. با زندگي گيرودار خوشي داشتم. و قدم‌هاي عاشقانه بر مي‌داشتم. كمتر كتاب مي‌خواندم. بيشتر نگاه مي‌كردم. ميان خطوط تنهايي در جذبه فرو مي‌رفتم.
خانه ما به خلوت يك خيابان مشرف بود. از ايوان صحرا پيدا بود،‌ و برج و باورهاي قديمي. شب‌ها كاروان شتر از كنار خانه ما مي‌گذشت. در جاده‌اي كه به اصفهان مي‌رفت و دور مي‌شد. و سحرگاه با بار هيمه به شهر باز مي‌گشت. صداي زنگ شتر زير دندان همه خواب‌هايم بود. طعم تجرد مي‌داد. به پريشاني مي‌كشاند. غمگين مي‌كرد. روزگار مستي مقياس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشي را به ترك دوچرخه مي‌بستم، و روانه دشت مي‌شدم. مي نشستم و نبض آفتاب را روي كوه‌هاي دور مي‌گرفتم. روزگار مستي مقياس بود. و من عاشق بودم.
اسباب نقاشي را به ترك دوچرخه مي‌بستم، و روانه دشت مي‌شدم. مي‌نشستم،‌ و نبض آفتاب را روي كوه‌هاي دور مي‌گرفتم. به ستايش
Nuanceعادت مي‌كردم. تعادل را مي‌آموختم.
تابستان ‌‌١٩٤٨ رسيد. با خانواده به قمصر رفتم. و هوا خوش بود. كار من نقاشي بود. و كوه‌پيمايي. آنجا بود كه با منوچهر شيباني برخوردم. و اين برخورد مرا دگرگون كرد.
شنبه دهم ژوئيه بود كه برادرم در دفتر خاطرات خود نوشت:«چون به خانه رسيديم من و برادرم كارهاي خود را كرده به خانه يك نقاش كه فقط به اسم او را مي‌شناختيم روان شديم. پس از پرسيدن بسيار زنگ در خانه‌اي را به صدا در‌آورديم.
كلفتي در را باز كرد اسم ما را پرسيد. چيزي نگذشت خود نقاش آمده ما را به درون برد.»
تا غروب آفتاب در آن خانه به سر برديم. صحبت ما فقط از نقاشي بود.» آن روز شيباني در ايوان خانه چيزها گفت. از هنر حرف‌ها زد. وان گوگ را نشان داد. من در گيجي دلپذيري بودم. هر چه مي‌شنيدم تازه بود. و هر چه بيشتر مي‌ديدم غرابت داشت. شب كه به خانه بر‌مي‌گشتيم، من آدمي ديگر بودم. طعم يك استحاله را تا انتهاي خواب در دهان داشتم.
فرداي آن روز نقاشي من چيز ديگر شد. نقاشي من خوب نبود. خوب‌تر هم نشد. در مسيري ديگر افتاد. از آن پس شيباني را بيشتر روزها مي‌ديدم. با هم به دشت مي‌رفتيم.
نقاشي مي‌كرديم. حرف مي‌زديم. شيباني شعرهايش را مي‌خواند. از نيما مي‌گفت. به زبان تازه شعر اشاره مي‌كرد. و در اين گشت و گذارها بود كه
Conceptionهنري من دگرگون مي‌شد. همان سال به دانشكده هنرهاي زيباي تهران رفتم. دوران تحولات هنري محيط ما بود. انجمن خروس جنگي بيداد مي‌كرد. نو با كهنه مي‌جنگيد. و ميان اين شور و ستيزها، ‌كار من ذره ذره شكل مي‌گرفت.»
(منبع: هنوز در سفرم به كوشش پريدخت سپهري)