پیک فرهنگی

بازگشت به صفحه اول

جويا جهانبخش
 
اگر بنا باشد از تصحيح متون قديم در دوره اخير و نسلى كه پس از مشروطيّت به اينگونه امور علاقه نشان داد و اهتمام نمود، سخن برود، نام عبّاس اقبال آشتيانى، محقّق كوشاى تاريخ و ادب، ياد كردنى است. وى به سال 1275 هـ. ش در خانواده اى آشتيانى در تهران به دنيا آمد.
پدر عبّاس اقبال، محمّد على نام، مردى ساده و عامى بود. او را در كودكى به شاگردى درودگرى گماشت. دكّان مرد درودگر رو به روى مدرسه آقا شيخ هادى در بازارچه كربلائى عبّاسلعى بود. عبّاس خردسال هر روز ديگر كودكان را مىديد كه به مكتب مىروند. مدّتها بر آنها رشك برد، تا عاقبت به سائقه استعداد شخصى و خواهش آرام سوز درونى، و راهنمائيهاى مادر دلسوز پر مهر خود، در چهارده سالگى تحصيل را آغاز كرد. بدين معنا كه استاد درودگر را راضى كرد قدرى از مزد روزانه اش بكاهد و در مقابل او را هر روز يك ساعت رخصت دهد تا با شاگردان مكتب هم آواز گردد.
بدين ترتيب بناى استوار دانش محقّق نحيف اندام فردا، نهاده شد و آهن وجود اقبال در كوره اجتماع تفته تر و تيغ تجربه اش آبداده تر گرديد. اين دشواريها و ناهمواريها، از او مردى خود ساخته و روزگار آزموده ساخت كه به قول خودش «لذّت كار كردن و رنج بردن را از دوران طفوليّت درك كرده بود».
درخشش و پيشرفت درسى اقبال، او را راهى دارالنفون كرد و در آنجا به پايمردى و تحت حمايت ميرزا ابوالحسن فروغى، به كمك مقرّرى ماهانه اى كه از سوى او تعيين شده بود، به ادامه تحصيل پرداخت. پس از پايان تحصيل به تدريس در مراكزى چون دارالفنون، دارالعلّمين مركزى، مدرسه علوم سياسى و مدرسه نظام پرداخت و سپس معاونت كتابخانه معارف را كه در مدرسه دارالفنون بود، پذيرفت.
در سال 1304 هـ. ش راهى فرانسه شد و در دانشگاه سوربن در رشته ادبيات به تحصيل پرداخت. طى همين زمان، با علّامه محمّد قزوينى، سيد حسن تقى زاده و لاديمير مينورسكى و گروهى ديگر از محققّان ايران پژوه باشنده پاريس ارتباط يافت. پس از پنج سال اقامت در پاريس، با دريافت مدرك ليسانس به تهران بازگشت و در آنجا براى تدريس به دارالمعلمين عالى فرا خوانده شد.
در سال 1312 هـ. ش بار ديگر روانه پاريس شد تا به تحقيقات مربوط به رساله اى بپردازد كه پس از تقريباً دو سال به عنوان رساله دكتراى او در شوراى دانشگاه تهران پذيرفته شد. در سال 1317 به تهران بازگشت و اين بار به تدريس در دانشگاه تهران و عضويّت فرهنگستان برگزيده شد.
اقبال در دى ماه 1328 هـ. ش به عنوان رايزن فرهنگى راهى تركيه و ايتاليا شد و تا پايان عمر به تناوب در اين منطقه ماندگار شد. درگذشت او به بهمن ماه سال 1334 هـ. ش رخ داد.
شايد شاخص ترين نمود اين حيات نه چندان دراز، اهتمام پيگير و بى گسست او در كارهاى ادبى و تاريخى اش باشد. همّت شگفت آور اقبال در كار، در آن زمانه وسيله لازم طى طريقى به شمار مى رفت كه او پيش گرفته بود. خود مى گويد: "كمتر موقعى شده است كه از سختى بنالم و سخنى بگويم كه از آن بوى راحت طلبى يا تنعّم خواهى شنيده شود."
بدين ترتيب مشقّت سفر، رنج استنساخ كتابها، ندارى و بى توشگى و... را بر خويشتن هموار مى ساخت تا نكته اى را از پيشينه فرهنگ و ادب اين مرز و بوم روشن سازد يا متنى را از دل خفاياى كتبخانه ها بيرون آورد و عرضه دارد.
تصاوير جاندارى از اين ويژگيهاى روحى اقبال، گذشته از آثارش، در نوشته هاى ديگران درباره او، بويژه خاطرات مرحوم سيد عبدالغفّار طهورى، نقش بسته است.
اقبال ناآرام و سختكوش، در يكى از نامه هايى كه در سال آخر حياتش در رم رقم زده، مىنويسد: "...ديگر از اين زندگانى در غربت كه ناچار قسمتى از آن به علّت نداشتن وسايل كار به بطالت مى گذرد خسته شده ام."
اقبال ـ به قول نفيسى ـ "در اين ده دوازه سال" آخر عمر، "بسيار از اوضاع جهان و ايران رنجور و دل آزرده بود و به همين جهت زيستن در خارج از ايران را ترجيح مىداد." كاميابيهاى اقبال در كارش، تنگ نظريهائى را برانگيخته بود; همين تنگ نظرى او را وا داشت تا مجلّه يادگارش را در اوايل 1238 هـ. ش پس از پنج سال نشر، تعطيل كند. ديرى هم نگذشت كه راهى غرب شد.
وى، سالها پيش از آن، در نامه اى كه از پاريس به وزارت معارف فرستاد، نوشت:
"با اين كه منتهاى بى لطفى را از هموطنان ديده...ام،...ورد زبانم هميشه بيت ذيل شاعر عرب است كه مىگويد:

 
بلادي وإن جارت علىَّ عزيزةٌ        و قومى وإن صَنّوا عليَّ كرامُ

همين رويّه را تا آخر عمر ادامه داد و تا پايان به ايرانشناسى و ايران پژوهى كوشيد.
نخستين مقاله چاپ شده عبّاس اقبال ـ دست كم تا جائى كه در حيطه اطلّاع ما گنجيده ـ مقاله "تاريخ زبان و خط و ادبيات ايرانى" است كه در نخستين شماره مجله دانشكده به تاريخ يكم برج ثور 1297 هـ. ش (21 آوريل 1918 م) به چاپ رسيده.
دانشكده مجلّه اى بود، متعلّق به انجمن ادبى كوچكى كه در نخستين روز ربيع الأول 1334 هـ. ق (/1295 هـ. ش) ـ يعنى در اوج جنگ جهانى يكم و چهار سال مانده به كودتاى 1299 ـ با اجتماع تعدادى از جوانان مستعدّ و ادب دوست تشكيل شد و آهنگ "تجديد نظر در طرز و رويه ادبيات ايران" داشت. در نخستين شماره اين مجله كه به نام كسانى چون ملك الشّعراى بهار، سعيد نفيسى و رشيد كرمانشاهى (بعدها: رشيد ياسمى) آراسته بود، اقبال ـ كه هنوز نام خانوداگى براى خود انتخاب نكرده بود ـ با نام "عباس آشتيانى" حضور داشت.
با نشريه مجلّه اصول تعليم ـ كه ادامه مجلّه اصول تعليمات بود و تنها در سال 1299 منتشر شد ـ افق تازه اى براى اقبال گشوده شد. اقبال از ناحيه سرپرست مجلّه و استادش، ميرزا ابوالحسن فروغى، دو مسؤوليّت بر عهده گرفت:
يكى، تهيّه مقالاتى تحت عنوان ترجمه احوال رجال; چون فروغى يكى از موضوعات مجلّه را گزارش شرح حال كسانى قرار داده بود كه زندگينامه شان سرمشق تربيت قرار مىگيرد. اقبال در اين راستا، شرح حال محمّد بن زكريّاى رازى، مير سيّد شريف جرجانى، سعدالدّين تفتازانى و خواجه ابوالفضل بيهقى را نوشت.
ديگرى تنظيم و تحرير و تكميل و تقريرات درس تاريخ استادش، فروغى، با نظارت همو. اينها از نخستين قلمفرساييهاى مطبوعاتى اقبال بود و به قول سعيد نفيسى "مقالات وى...از همان روز نخست نام وى را در سر زبانها و در اندورن دلها جاى داد."
اقبال از مردان نامدار نسلى بود كه در تحوّل علمى فرهنگى ايران نو، سهم فراوان داشتند و آفاق تازه اى گشودند.
او به پرسمان تعليم و تربيت و اصلاح نظام آموزشى ـ پرورشى ايران در روزگار خود، توجّه ويژه اى دارد; جائى مى گويد:
"...احساس شخص بنده اين است كه بزرگترين بدبختى امروزى ايران سبك تعليم و تربيت كنونى، و مهمترين كارخانه هاى فساد ايران امروز مدارس آن است." او از دست بر دست نهادن در اين زمينه يا به كار بستن "هوى و هوس" ويرانگر اشخاص، به نام اصلاح، بيزار است و برنامه ريزى صحيح را در كار تعليم و تربيت، تنها راه پيشرفت مملكت مىداند.
چنين حساسيّتى كه پيدائىاش ـ بى شك ـ با سابقه دراز مخالطت اقبال با دستگاه آموزشى و پرورشى در پيوندست، در جهت دهى آثار او بى تأثير نبوده است.
وى از همان اوايل فعّاليّت علمىاش با كار درسنامه نگارى پيوند يافت و در سال 1308 كه با مدرك ليسانس از سوربن بازگشت، وزارت فرهنگ از وى خواست كه در تأليف كتابهاى درسى تاريخ و جغرافياى اقتصادى ايران براى دبيرستانها و شعب علوم انسانى همكارى كند.
يكى از طرحهاى بزرگ پژوهشى ـ نگارشى كه اقبال در آن شركت يافت، طرح تأليف تاريخ عمومى ايران بود «از ابتدا تا مشروطيت» كه قرار شده بود، بدين ترتيب فراهم آيد:
1) از ابتدا تا صدر اسلام، به قلم ميرزا حسن، پيرنيا (مشيرالدّوله)
2) از صدر اسلام تا استيلاى مغول، به قلم سيّد حسن تقى زاده
3) از استيلاى مغول تا اعلان مشروطيت، به قلم عبّاس اقبال.
متأسفانه اين دوره بطور كامل نگارش نيافت و بخشهاى زيادى از آن نانوشته ماند، ولى با اينهمه همين بخش هاى نوشته و چاپ شده آن در نوع خود مغتنم بوده و هست.
اين طرح را بايد از نخستين طرحهاى معاصر، در جهت افزايش دانش عمومى و اعتلاى فرهنگ دانست كه نوع آن براى هر سرزمين بالش جوى ضرور است.
اقبال در ادوار مختلف زندگى همواره يك تراث پروژه برجسته و سختكوش است.
علائق تراث پژوهانه او از خلال عرصه هاى مختلف فعّاليّتهايش چشمرس مىشود، از مجلّه نگارى گرفته تا كارهايش در دوره رايزنى فرهنگى و...
وى با اهتمامى پيگير در مجلّه يادگار به حوزه متن شناسى و نسخه شناسى مىپرداخت. در سر مقاله شماره يكم يادگار، زير نام "مرام و روش مجله"، نوشت: "...وصف كتابهاى نادر و نسخه هاى خطى نيز يكى از مباحثى است كه اين مجلّه به آن توجّه خواهد كرد. هر وقت مجالى به دست آمد يكى از كتب مهمى را كه تا كنون به چاپ نرسيده و به همين علّت غالب خوانندگان به آن دسترسى ندارند در اوراق مجلّه يادگار مشروحاً وصف مىكنيم و از آن فهرستى مفصل به شكلى كه محتوى و رؤوس مطالب كتاب مفهوم شود به دست مىدهيم."
اقبال كه ضرورت احياء تراث را به گوشت و پوست و استخوانش دريافته است، در مقاله اى ـ كه چند سال پيش هم در مجلّه آينده تجديد طبع شد ـ، از تلقيّات نادرست رايج در ايران درباره نسخ خطّى نفيس گله مىكند.
او مىبيند كه در ايران نسخ متون كرامند قديم را گاه از دست محققّان دور مىدارند و...، و بدين ترتيب در راه اشاعه معارف ميراثى هر چه بيشتر سنگ اندازى مىكنند; در حالى كه در اروپا، براى نشر معارف، استفاده از اين مواريث فرهنگى تسهيل مىگردد.
اين رنجمايه اقبال مختصّ روزگار او نبود و نيز در همان روزگار، در شكل هاى ديگر، در ديگر سرزمينهاى منطقه ما ديده مىشد. اقبال در نامه اى مى نويسد: "...قريب سه هفته است كه به استانبول رسيده ام و غالباً در كتابخانه هاى نفيس پرقيمت اينجا به مطالعه مشغولم. حقيقةً مشاهده نفايس اين خزاين انسان را دچار بهت و اعجاب مى كند. بدبختانه در اينجا هم به قدرى تشريفات براى عكس بردارى از نسخ هست كه انسان را عاجز مى كند."
اقبال هنگامى كه به پاريس رفت با علامه قزوينى آشنا شد و اين آشنائى رفته رفته به انس بدل گرديد. ايرج افشار مى نويسد:
"از همان زمان دوستى گرانقدرى ميان آن دو پديد آمد كه تا مرگ با آنان همراه بود. قزوينى اقبال را از روى آثارى كه در تهران انتشار داده بود مى شناخت. بيگمان دوستى و همنشينى مرحوم قزوينى در اقبال بسيار مؤثر افتاد."
قزوينى به اقبال علاقه بسيار داشت و او را به ثناى وافر مى ستود; چنان كه در

نامه اى به اقبال، مورّخ 24 ذى الحجّه 1341/7 اوت 1923، او را "دوست عزيز فاضل علامه محترم" خطاب مى كند.
وى در نقد و معرفى اى كه درباره دوره تاريخ عمومى نوشته اقبال (براى دبيرستانها)، رقم زده، مى نويسد: "اگر كسى بخواهد نمونه كاملى از روانى انشاء و سلاست عبارت و روشنى مطلب و وضوح معنى و حسن ترتيب و تبويب تماشا كند، بايد بلاشك اين كتاب را مطالعه نمايد."
اقبال شيفته قزوينى بود. يكى از شورمندترين مقالاتش را هم در دفاع از قزوينى در برابر انتقادات فروزانفر از چهار مقاله كه آن زمان تازه كار بود، نوشت. دفتر دوم بيست مقاله قزوينى هم به اهتمام اقبال فراهم آمده است. او همچنين رد تصحيح شدّالازار و عتبة الكتبه با قزوينى هنباز بود.
همنشنيى و همدمى با قزوينى در تعميق آگاهيها و گرايشهاى متن شناختى او، اثرى ژرف داشته است. البتّه ميان شيوه متن پژوهش اقبال و قزوينى تفاوتهاى بارزى هست. اقبال گوئى در كار متن پژوهى قدرى از مكتب دقّت مرحوم قزوينى به سوى مكتب سرعت مرحوم سعيد نفيسى گرائيده و در نگارش مقدّمه و حواشى و تعليقات متن هم سخت به ايجاز متمايل است.
سفرهاى اقبال به خارج از ايران افقهاى روشن از نسخه پژوهى را در برابر او گسترده بود، افقهائى كه مصحّحانى چون قزوينى از آن بهره مند و مصححان ايران نشين بى بهره بودند.
در مقاله اى كه درباره محدّث ارموى ـ به عنوان احياگر ميراث تشيّع ـ نوشتم از دوستى صميمانه او و اقبال ياد كردم (نگر: آينه ميراث، س 2، ش 1 و 2، ص 73) و به مناسبتى از آهنگ او براى تصحيح بخشى از خريدة القصر و جريدة العصر عمادالدّين كاتب اصفهانى سخن راندم (نگر: همان، ص 78).
در اينجا مى افزايم كه مرحوم محدث از طريق اقبال، پيجوى برخى متون در كتابخانه هاى عالم بود و از جمله خريدة القصر.
اقبال در نامه اى به محدّث، مورخ 16 مرداد 1332، از استانبول مى نويسد: "متأسفانه تا كنون آنچه در فهرستها گشته و از مطّلعين پرسيده ام از كتابهاى نقض و ديوان فضل اللّه راوندى و خريده عماد هيچ نسخه اى در استانبول وجود ندارد. در باب خريده منتظر اطلاع اقاى دكتر بيانى هستم هر وقت اجازه بدهند به هلند

مى نويسند از آن عكسى بردارند و بفرستند."
در نامه ديگر، به تاريخ 5 آذر 1332، از همانجا مى نويسد: "نسخه ]خريدة القصر[ عماد كاتب را در كتابخانه نورعثمانيه ديدم. بدبختانه چون آن كتابخانه تحت تعمير است و نمى شود على العجاله در آنجا كار كرد زياد وقتى براى مطالعه آن نبود. كتاب با اين كه تمام نبود بزرگ است، اما از بدبختى بسيارى از اوراق آن سوخته يا بر اثر پخش شدن مركب محو شده است.
اگر اين عيوب نبود حتماً از آن عكس بر مى داشتم. شرح حال سيد فضل اللّه راوندى را مفصّلاً دارد اما بدبختانه من مجالم كم بود. انشاءاللّه در نسخه هلند اين جمله باشد و اگر لازم دانستند مرقوم داريد در بهار كه به استانبول بر مى گردم هر چه مورد ضرورت است از آن استنساخ كنم."
به تاريخ 12 خرداد 1334 از رم مى نويسد: "عكسهاى تدوين رافعى و خريده عماد كاتب بعد از تحمّل هزار زحمت و منّت بدست مخلص رسيده ولى افسوس كه نسخه خريده هم ناقص است و هم يك عده از اوراق موجود آن در نتيجه استيلاى حريق خراب شده. خلاصه كاملترى از آن در استانبول هست كه انشاء اللّه در رفتن به آنجا ازآن عسكى تهيّه مى كنم."
نگارنده اين سطور بنا بر عبارت نامه مورخ 5 آذر 1332 مى گويد شايد اساساً پيجويى سرگذشتنامه راوندى در خريده، سبب شده مرحوم محدّث به كا رخريده علاقه مند شود; يعنى چون مرحوم محدّث به سبب تعلّق خاطر به آثار سيّد فضل اللّه راوندى ـ از جمله ديوانش كه به اهتمام آن زنده نام تحقيق و طبع شده ـ، محتاج مطالعه خريدة القصر و تتبّه شرح حال راوندى در آن بوده، اندك اندك به احياء و تصحيح خريده علاقه مند گرديده است.
به هر روى، اين عبارات و نامه ها گذشته از روشن كردن گوشه هايى از سيره فرهنگى محدث ارموى، و پيشينه تصحيح خريدة القصر، شمّه اى از فعّاليّتهاى فرهنگى عبّاس اقبال را در آن سوى مرزها فرا مى نماياند.
در اينجا بيشتر نامه عبّاس اقبال را به تيمورتاش، وزير دربار رضاشاه، كه از او "راجع به تهيّه و طبع يك نسخه انتفادى منقّح از شاهنامه فردوسى و ترتيب وسائل اين كار" استعلام كرده بود مى آوريم. اين نامه، از حيث متن شناسى به طور عام و شاهنامه شناسى به طور خاص، اهميت اساسى دارد.

آنچه به نظر حقير مى رسد ذيلاً به شرف عرض عالى مى رساند:

 

1.تجديد وضع اصلى شاهنامه

اوّلين قدم در راه انجام اين نيّت خير، تمهيد مقدمات و تهيه لوازم است كه حتى المقدور بتواند وضع اصلى شاهنامه را قريب به همان شكلى كه از زير دست فردوسى بيرون آمده بوده احياء و تجديد نمايد و اين همان عملى است كه در اصطلاح اهل انتقاد "reconstruction du texte" خوانده مى شود.
اين عمل شامل سه جزء است:
الف ـ ترتيب قسمتها و فصول و ابواب و دفاتر شاهنامه: در نسخه هاى معمولى كه حاليه در دست مردم و محل رجوع عامه است قرائن و شواهد موجود است كه ترتيب اوّلى شاهنامه به هم خورده و بسيارى از ادبيات آن پس و پيش و عده اى نيز مكرر شده و شايد پس از مقابله نسخ چند با هم واضح شود كه مقدارى از اشعار نيز ساقط و يا ابياتى از طرف نساخ به آن افزوده شده باشد. تحقيق صورت تقريبى اصل شاهنامه، ينى نسخه مرتّب شده باشد. تحقيق صورت تقريبى اصل شاهنامه، يعنى نسخه مرتّب شده به توسط فرودسى، علاوه بر مراجعه به نسخ قديمى اين كتاب، از اين راه ديگر نيز ممكن است و آن استمداد از ترجمه عربى شاهنامه است كه در بين سنوات 615 و 624 يعنى در ايّام سلطنت الملك المعظّم عيسى، از سلاطين كرد ايّوبى دمشق، براى اين پادشاه به توسط فتح بن على اصفهانى بندارى ترتيب داده شده و خوشبختانه چندن نسخه از ان در كتابخانه هاى عمومى فرنگستان (از جمله در برلين و اكسفورد و مادريد) موجود است.
مراجعه به اين ترجمه عربى، در احياى وضع اصلى شاهنامه از اهم واجبات است; چه، مترجمى عربى كه در ترجمه به نثر آزاد بوده، هيچ علّت نداشته است كه به سليقه خود در ترتيب شاهنامه فردوسى دست ببرد و ابواب و دفاتر نسخه اين كتاب را كه قريب به دو قرن قبل از بايسنقر معمول و مرعى بوده پس و پيش كند. مراجعه به ترجمه بندارى لااقل اين فايده را دارد كه ترتيب ابواب و دفاتر شاهنماه را در دو قرن بعد از فردوسيس مى رساند و چون هيچ نسخه تمام از فردوسى كه قبل از 700 هجرى باشد در دست نيست، اهميّت ترجمه عربى بندارى از لحاظ قدمت و كمك آن به فهم وضع اصلى شاهنامه قابل انكار نيست.

ب ـ تحقيق لغات شاهنامه: تحقيق معانى و تلفظ و املاى لغات شاهنامه نيز در احياى صورت اصلى اين كتاب از لوازم اوليّه است; چه كتّاب و نسّاخ قرون بعد به علت بيسوادى يا عدم توجه به حفظ آثار قدما بسيارى از اين لغات را تغيير شكل داده و چون تلفظ و معانى اصلى غالب آنها نيز مهجور شده بود، كه آنها را به لغات مترادف يا هم وزن آنها مبدل ساخته اند.
اگر چه اين عمل يعنى يافتن لغات اصلى شاهنامه و املا و تلفظ صحيح آنها چندان مشكل نيست و با داشتن نسخه هاى قديمى و مقابله آنها با هم سهولت ميسّر مى گردد ولى باز بايد در اين مرحله هم به قدم احتياط و دقت كامل پيش رفت و سليقه شخصى و ذوق امروز مردم را مدرك قرار نداد. استمداد از لغات فرس اسدى كه بسيارى از ابيات غريب شاهنامه را شاهد آورده و فرهنگهاى ديگر لازم است، مخصوصاً كتاب نفيس لغات شاهنامه تأليف عبدالقادر بن عمر بغدادى (1030ـ1093 هجرى قمرى) را كه در سال 1895 ميلادى به دستيارى زالمان C.Salemann در سن پيترزبورگ به طبع رسيده، بايد در اين مورد محل استفاده قرار داد.
ج ـ تحقيق تلفظ و املاى اعلام تاريخى و جغرافيايى و هويت آنها: اعلام يعنى اسامى خاص تاريخى و جغرافيائى شاهنامه نيز دچار تحريف چند شده و صورت اصلى يكعدّه از آنها امروز بكلّى از نظرها محو و فراموش گرديده به علاوه محل اصلى مواضع جغرافيائى مذكور در شاهنامه، حاليه به كلى بر ماه مجهول است و مسلم نيست كه مقصود مؤلّفين نسخه هاى نثر شاهنامه و منظومه فردوسى از اين مواضع واقعاً همين نقاطى است كه هم امروز به همان اسامى معروفند يا محلهاى ديگرى است كه نشان آنها از ميان رفته. در تحقيق اين نكته مهم نيز بايد از دو كتاب نفيس Iranshahr تأليف ماركوارت Markwart و حماسه ملى ايران DasIranische National Epes تأليف نولد كه Noeldeke استفاده كرد.

 

2. نسخه هاى قديم شاهنامه

تجديد وضع اصلى و احياى نسخه اى قريب به نسخه تأليف فردوسى موقوف به داشتن چندن نسخه قديمى از اين كتاب و مقابله دقيق آنها با يكديگر است تا در نتيجه اين عمل صورت قديم لغات و اعلام و ترتيب دفاتر كتاب و ميزان كمى و

زيادى ابيات آن تا حدى كه ممكن است بدست آيد و شاهنامه اى داده شود كه از آثار دستبرد منشيان بايستنغر حتى المقدور فارغ باشد.
متأسفانه از اين شاهكار ادبيات ايران تا حدى كه اطلاع داريم يك نسخه كامل قديمى كه تاريخ آن بر اوايل قرن هشتم هجرى مقدم باشد، در دست نيست. جز بعضى اجزاى كوچك و اوراقى كه متعلق به شاهنامه هاى بسيار قديمى بوده و آنها را فقط به مناسبت اشتمال بر مجالس تذهيب و صورت محفوظ داشته و بقيه كتاب را بدست جهالت و بى لياقتى نابود ساخته اند.
صورت نسخ هاى بالنسبه قديم شاهنامه كه در تصرف اشخاص و يا در كتابخانه هاى عمومى بلاد عمده محفوظ مانده به شرح ذيل است:
1ـ نسخه شاهنامه مورخ سال 731 هجرى به خط حسن بن على بن حسين بهمنين كه مهر شاهرخ گوركانى بر پشت آن است، متعلق به موزه طوپقاپو در استانبول. اين نسخه 98 سال يعنى قريب يك قرن از نسخه اى كه بايستنغر در سال 829 ترتيب داده و همين نسخه معمولى است، قديميتر است.
2ـ نسخه شاهنامه مورخ به سال 796 به خط لطف الّه بن محمّد تبريزى كه در شيراز استنساخ شده متعلق به كتابخانه خديوى مصر.
3ـ نسخه شاهنامه بدون تاريخ (ولى قطعاً به اواخر قرن هشتم هجرى) كه نسخه مهمّى است متلق به مستر چستربيتى M.CH.Beaty مقيم لندن.
4ـ نسخه شاهنامه مورخ به سال 894 متعلق به موزه آسيائى علوم لنين گراد به خط محمّد جلال الرشيد با مقدمه نثر شاهنامه ابومنصورى.
5ـ نسخه شاهنامه كه در حدود 840 نوشته شده متعلق به انجمن آسيائى همايونى انگليس از كتب سلاطين مغول هند كه مهر ايشان از بابر تا اورنگ بر پشت آن موجود است.
6ـ نسخه اى از شاهنامه كه تاريخ ندارد ولى در 753 متعلق به كسى بوده است در دست خانمى Mrs.Stephens نام مقيم لندن.
7ـ نسخه شاهنامه بايسنغر مورخ به سال 833 متعلق به كتابخانه سلطنتى ايران.
8ـ نسخه شاهنامه به خط محمّد بن محمّد بن محمّد على حنفى ششنقى مورخ به سال 847 متعلّق به كتابخانه سلطنتى ايران.
احتمال كلّى دارد باز نسخ قديمى از اين كتاب در كتابخانه هاى مجهول استانبول

موجود باشد; چه، كتابخانه هاى آن شهر هنوز چنانكه بايد فهرست نشده و كسى درست از محتويات آنها خبر ندارد.
علاوه در تهيّه چند نسخه قديمى، چاپهايى را تاكنون از شاهنامه به توسط چند نفر از مستشرقين اروپايى شده نيز بايد در دست داشت و اين نسخه هاى چاپى كه بعضى از آنها به انجام رسيده و برخى ناقص مانده به قرار ذيل است:
1ـ چاپ لمسدن Lumsden (كلكته سال 1811 ميلادى) فقط جلد اوّل.
2ـ چاپ ماكان Tutner Macan (كلكته سال 1829 ميلادى) تمام.
3ـ چاپ مهل Mehl ترجمه فرانسه (پاريس از سال 1830 تا 1878 ميلادى) تمام.
4ـ چاپ فولّرس Vullers (ليدن سال 1884ـ1877 ميلادى) كه سه جلد آن به اتمام رسيده و جلد آخر به مناسبت فوت ناشر ناقص مانده. اين چاپ به مناسبت تبحّر ناشر در لغات فارسى و عربى و نظر داشتن او به چاپ هاى ماقبل، از بهتيرن چاپ هاى شاهنامه است، ولى افسوس كه ناقص مانده است.

 

3. تهيّه و طبع كتاب

بعد از احياى صورت اصلى نسخه شاهنامه و تعيين تقريبى شكل اولى از لحاظ ابواب و فصول و كمى و زيادى ابيات و تحقيق تلفظ و معانى لغات و اعلام تاريخى و جغرافيائى يعنى اتمام كار نسخه و حاضر كردن آن براى چاپ; به نظر فدوى در باب چاپ آن بايد نكات ذيل رعايت شود:
1ـ طبع آن در جلدهاى كوچك تر صورت بگيرد تا قابل حمل و نقل باشد.
2ـ كتاب شاهنامه از همان عهد فردوسى بلكه مدتى قبل از آنكه، به توسط اين شاعر به رشته نظم درآيد، مصور و داراى مجالس شكل و تذهيب و نقش بوده. مطهر بن طاهر المقدسى مورّخ معروف كه كتاب خود يعنى البداء و التاريخ را در سال 355 نوشته، مى گويد كه شاهنامه منظوم مسعودى مروزى، مصور بوده و ابوالحسن على بن محمد ترمذى متخلص به منجيك از شعراى نيمه دوم قرن چهارم هجرى اشاره به همين نكته را در قطعه اى مى گويد:
شنيده ام به حكايت كه ديده افعى برون جهد چو زمرد بر او برند فراز

من اين نديدم ديدم كه خواجه دست بداشت برابر دل من بتركد ديده آز
به شاهنامه بر ار هيبت تو نقش كنند زشاهنامه به ميدان رود به جنگ فراز
ز هيبت تو عدو نقش شاهنامه شود كزو نه مرد به كار آيد و نه اسب و نه ساز
بنابراين بسيار بجا است اگر نسخه اى كه تهيه مى شود به تصاوير و نقشهاى قديمى مزيّن باشد و اين كار خوشبختانه به سهولت انجام پذير است چه عموم تصاوير شاهنامه هاى قديم به شرحى كه در فوق به عرض رسيد محفوظ مانده و قطعات متعددّ از آنها در دست متمولين اروپا و امريكا و در كتابخانه هاى عمومى وجود دارد كه تاريخ نقش آنها به شهادت رسم الخط و املاى ابياتى كه در بالا و پايين يا پشت آنها هست از قرون ششم و هفتم هجرى است و عكس اين تصاوير و اوراق را به آسانى مى توان تحصيل كرد.
اين قطعات علاوه بر اينكه يادگار هنرنمائى استادان قلمزن ايرانى قرون قديمه و احياى آنها كمكى به تاريخ صنايع مستظرفه ايران است به مناسبت اشغال بر ابياتى قديمى تا حدى به كار تصحيح يعنى مواضع از شاهنامه نيز مى خورد.
3ـ بعد از اتمام كار طبع كتاب بايد يك فهرست جامع از ابواب و فصول و يك فهرست ديگر از اعلام جغرافيايى و تاريخى بر آن افزود و تا پيدا كردن مطلب در اين چنين كتاب عظيم به سهولت ميسر شود و حتّى المقدور صرفه وقت مطالعه كننده منظور گردد. تهيه فهرستى جهت ابيات و لغات چون كارى بسيار مشكل و مستلزم صرف وقت بسيار است، به سهولت امكان پذير نيست، به علاوه از قرار مذكور، ولف Wolf مستشرق آلمانى اين كار را كرده و كتابى عليحده ترتيب داده كه در صددد طبع آن است.
4ـ افزودن مقدّمه مختصرى بر كتاب، شامل اصل و منشأ شاهنامه، نسخه هاى نثر و نظم اين كتاب قبل از فردوسى، طبع مقدّمه شاهنامه نثرى كه براى ابومنصور بن عبدالرزّاق حكمران طوس تهيهّه شده بوده و فردوسى همان نسخه را نظم كرده به شرح حال فردوسى، اقتباس و تقليدهايى كه از اين كتاب شده و تحقيقاتى كه مستشرقين اروپايى در باب شاهنامه كرده اند به اجمال ولى شامل رؤس ماسئل

مهمّه.
5ـ اين چنين نسخه منقّح، به علّت فراهم بودن اسباب كار و وجود نسخه هاى قديمى مهم در اروپا بايد در آن سرزمين تهيّه شود. چه، اگر بخواهند اين كار با به دقّت تمام در طهران به انجام برسانند، اوّلاً به واسطه نبودن كتابهاى لازم جهت مراجعه، ثانياً به علّت عدم دسترسى به فضلاى متخّصص در فقه اللغه Philologieو السنه قديمه و تاريخ و جغرافياى قديم، فوق العاده مشكل است، ثالثاً برداشتن عكس نسخه هايى قديمى كه در اروپا در دست اشخاص خصوصى يا كتابخانه هاى عمومى است، مستلزم مخارج گزاف و اتلاف وقت بسيار است، در صورتى كه اگر كسى يا كسانى در اروپا مأمور انجام وظيفه فوق باشند به آسانى و سرعت مى توانند در محل به آنها مراجعه و از نسخه هاى مزبور استفاده كنند.
6ـ به نظر حقير طبع كتاب شاهنامه هم بايد در يكى از سه محل ذيل صورت بگيرد: قاهره، بيروت و استانبول (اگر چه نمى دانم با حال حاليه دولت تركيه اجازه طبع كتاب با حروف اسلامى را مى دهد يا نه) چه اين نقاط از جهت داشتن وسايل طبع و گراور و كاغذ با اروپا چندان فرق ندارند و د رصورت نقص به واسطه نزديكى به زودى مى توان نقائص را از اروپا خواست با اين تفاوت كه هم مزد و قيمت ارزان تر است و هم حروفچينى ها به واسطه معرفت كامل بهتر و زودتر از حروفچينى هاى اروپايى كار را به انجام مى رسانند. همين كه يك نفر مصحّح ايرانى دقيق بالا سر آنها باشد از اين جهت هيچ نگرانى ديگر باقى نمى ماند."
اين نامه نظم ذهنى و ذهنيّت منظّم و برنامه ريزى دقيق اقبال را در كار متن شناسى فرا مى نماياند و نشان مى دهد چه طرح سنجيده و همه جانبه اى براى طبع شاهنامه داشته; طرحى كه حتّى شمايل كتاب و ويژگى هاى طباعتى آن را نيز روشن مى ساخته و ملحوظ مى نموده است. بى گمان اگر اين طرح در آن روزگار به انجاغم رسيده بود، امروز ما با موقعيّت كنونى مان در شاهنامه شناسى فاصله بسيار مى داشتيم.
هر چند اقبال خود در همكارى اش در آراستن شاهنامه طبع كتابخانه بروخيم به اعمال شيوه علمى مطلوبش كامياب نشد، اين نامه، برنامه متعالى اقبال را مى رساند.
يكى از فعاليّت هاى اقبال در دوره تدريسش در دانشگاه تهران، تأسيس "انجمن

نشر آثار ايران" بود كه از حيث پيشينه اين موضوع در كشور ما اهميّت بسيار دارد. غرض وى از اين كار، آن بود كه كتاب هاى مهمّ و مفيد فارسى را نشر كند.
شرح حال عبّاس ميرزا ملك آراء به اهتمام عبدالحسين نوايى و مقدّمه اقبال، نشريّه شماره يك انجمن، و تصحيح انيس العشّاق، نشريّه شماره دوى آن بود.
مى خواهم در اينجا به جنبه اى از كار اقبال توجّه دهم كه نديده ام ديگران يا خودش، دست كم زير اين عنوان، به آن توجّه دهند، و آن جنبه "شيعه پژوهى"ى اقبال است.
تصحيح بيان الاديان كه يك "ملل و نحلْ نامه"ى شيعى فارسى است، تصحيح تبصرة العوام كه باز كاوشى در ملل و نحل و كلام است به خامه فارسى يك عالم شيعى، تصحيح معالم العلماى ابن شهر آشوب ـ به عنوان يك فهرست نامه نگارش هاى شيعه و تتمّه فهرستنامه شيخ طوسى (ره) ـ و تأليف تكنگاشتى درباره خاندان نوبختى، شاخصه هاى شيعه پژوهشى اقبال اند.
اگر چه شايد وى به آهنگ شيعه پژوهى (به معناى خاص)، به اين كارها روى نياورده باشد، برآيند تلاش هاى او در شيعه پژوهى آن روزگار، به حقيقت شاخص و ممتاز افتاده است.

 
عباس اقبال آشتيانى و نصر الله فلسفى

بارى، به هر روى، عبّاس اقبال آشتيانى از بزرگترين تراث پژوهان روزگار خويش، و حتّى در نوشتارهايى كه در شاخه متن پژوهى به معناى اخصج و تصحيح متون پديد نياورده است، باز به نوعى درگير كارتراثى و تراث پژوهى است. اوّلين كتاب او درباره قابوس وشمگير زيارى (چاپ شده به همين نام، برلين، 1342 هـ . ق)، دومينش در شرح حال عبداللّه بن مقفّع فارسى (چاپ شده به همين نام، برلين، 1306 هـ . ق) و...، گواهاى اين امرند. حتّى ترجمه هايش مانند ترجمه طبقات سلاطين اسلام استانلى لين پول (چاپ شده به 1312 هـ . ش) و ترجمه السّيرة الفلسفيّه محمّد بن زكريّاى رازى (چاپ شده، به نام سيرت فلسفى رازى، در 1315 هـ . ش).
در اينجا سياهه اى از متون تصحيح و تحقيق شده بر دست عبّاس اقبال را از پيش چشم مى گذرانيم:
ـ وطواط، رشيد الدين، حائق السحر فى دقائق الشعر، تهران، 1309.
ـ الحسين العلوى، ابوالمعالى محمد، بيان الاديان، تهران، 1313 هـ . ش).

ـ ابن شهر آشوب، رشيد الدّين ابو جعفر محمّد السّروى، معالم العلماء، تهران، 1313 هـ . ش، 142 + 12 ص.
ـ حسنى رازى، سيّد مرتضى بن داعى ]منسوب به[، تبصرة العوام فى معرفة مقالات الانام، تهران، 1313 هـ . ش.
ـ هندوشاه بن سنجر بن عبداللّه صاحبى نخجوانى، تجارب السَّلَف، تهران، 1313 هـ . ش.
ـ ثعالبى، ابومنصور، تتمّة اليتيمة، تهران، 1313 هـ . ش.
ـ فردوسى، ابوالقاسم، شاهنامه، تهران، 1314 هـ . ش.
ابن معتز، عبداللّه، طبقات الشّعراء فى مدح الخلفاء والوزراء، لندن، 1317 هـ . ش.
ـ امير معزى، ديوان، تهران، 1319 هـ . ش.
ـ اسدى طوسى، لغت فرس، تهران، 1319 هـ . ش.
ـ ابن اسفنديار، محمد بن حسن كاتب، تاريخ طبرستان، تهران، 1320 هـ . ش.
ـ نظام الملك، سياست نامه، تهران، 1320 هـ . ش.
ـ عبيد زاكانى، كلّيّات، تهران، 1321 هـ . ش.
ـ ميرزا محمّد كلانتر، روزنامه ميرزا محمّد كلانتر فارس، تهران، 1325 هـ . ش.
ـ رامى، شرف الدّين، أنيس العاشقين، تهران، 1325 هـ . ش.
ـ جهانگير ميرزا، تاريخ نو، تهران، 1327 هـ . ش.
ـ جنيد شيرازى، معين الدّين ابوالقاسم، شدّ الازار فى حطّ الاوزار عن زوار المزار، (با مشاركت محمد قزوينى)، تهران، 1328 هـ . ش.
ـ منشى كرمانى، ناصرالدّين، سمط العلى للحضرة العلياء، تهران، 1328 هـ . ش.
ـ مرعشى، ميرزا محمّد خليل، مجمع التّواريخ، تهران، 1328 هـ . ش.
با اينهمه، مى توان و بايد گفت هنوز و همواره، ما وامدار ميراث متن شناختى اقبال هستيم و خواهيم بود.
نه تنها در زمينه متن شناسى كه در ديگر زمينه ها هم وامدار اقباليم. به ياد نمى آورم تكنگاشتى چون آن اقبال درباره قابوس وشمگير پديد آمده باشد; و با آنكه امروز شناخت بيشترى از كار و بار نوبختيان به دست مى توان داد1، هنوز خاندان نوبختى اقبال رقيبى نيافته است. حتّى درباره تاريخ مغول هم كه ده ها جلد

كتاب به فارسى تأليف يا ترجمه شده، هنوز كتاب اقبال محلّ رجوع است.
كارنامه اقبال به راستى چشمگير است.
مرحوم نفيسى آثار او را به سه دسته تقسيم مى كند و مى گويد:
"نخست كتاب هايى است كه در همان آغاز تدريس در دارالفنون و دارالمعلمين عالى و دبيرستان نظام براى نوآموزان نوشته و سه مجلّد تاريخ و سه مجلّد جغرافيا براى سه سال آخر دبيرستان هاست كه بارها چاپ كرده اند و با آنكه ديگران كراراً در اين ميدان درآمده اند هنوز كسى نتوانسته است با او رقابت كند...
دسته دوم تأليفات محقّقانه او در رشته هاى مختلف تاريخ ايران است مانند كتاب قابوس وشمگير زيارى، تاريخ مغول، بنادر و جزاير خليج فارس، خاندان نوبختى، مقدّمه ها و حواشى و تعليقاتى كه بر بسيارى از كتاب ها نوشته است.
دسته سوم متون مهمّ نظم و نثر زبان فارسى ]و عربى[ است كه با روش استادانه چاپ كرده است، مانند طبقات الشّعراى ابن المعتز، رجال ابن شهرآشوب، تتمّه اليتيمه، ديوان معزّى، فرهنگ اسدى، تاريخ نو، حدائق السّحر، تبصرة العوام، بيان الاديان، سمط العلى، عتبة الكتبه، سياست نامه، أنيس العشاق، ترجمه محاسن اصفهان، تاريخ طبرستان، مكاتيب امام غزالى، ذيل تاريخ كرمان، روزنامه ميرزا محمّد كلانتر، كليات عبيد زاكانى، ديوان هاتف.
ازين سى كتاب كه بگذريم پنج سال مجلّه يادگار نيز از آثار جاودانى اوست."
از مهم ترين ويژگى هاى نوشتهاى اقبال ايجاز و زودياب بودن و صراحت است. دكتر دبير سياقى به درست در وصف نوشته هاى اقبال مى نويسد: "همه مفيد و راهنما و دور از حشو و زوائد و ساده و صريح و پرمغز و شيرين و خواندنى است و ناپيچيده در قشرى از عشوه و خودنمايى".
به ديگر سخن، اقبال، معمولاً، مختصر و مفيد حرف مى زند، و لُبّ مطلب و مطلب لُبّ، به دست مى دهد.
خيال مى كنم مردى با پشتكار و كوشايى او، اگر در كار و بار خويش از امكانات بيشترى برخوردار بود، خدمات بيشترى به ثمر مى رساند و حياتش به آن سال هاى تلخ غربت ختم نمى شد. حيات واپسين سال ها و حتّى مرگ اقبال، در غربت و غريبانه و قرين رنجورى بود.
مرحوم محيط طباطبايى به هنگام وصف تشييع عبّاس اقبال مى نويسد: "... از آن

همه آشنايان و دوستان و شاگردان و همكاران و ارادتمندان كه در دوران زندگى چون پروانه در پيرامون او حلقه مى زدند، يكى را نديديم و حقيقتاً در وطن خود مانند شبه غريبى از جنازه او تشييع به عمل آمد."
پيكر عبّاس اقبال را در صحن حضرت عبدالعظيم ـ عليه السّلام ـ در رواق شيخ ابوالفتوح رازى، در كنار استادش علاّمه محمّد قزوينى به خاك سپردند. بعدها سيّد محمّد فرزان و سيّد جمال الدّين محدّث ارموى نيز بدان ها پيوستند.
آنچه نام اقبال را زنده مى دارد، خدمات اوست به حوزه دانش و فرهنگ.
بارى، چو فسانه مى شوى، اى بخرد! افسانه نيك شو، نه افسانه بد2

 

پى نوشت:

1ـ از جمله آثار سودمندى كه در اين زمينه مورد توجّه مى توان قرار داد، مقاله سودمند و پژوهشيانه استاد سيّد محمّد رضا حسينى جلالى است درباره فرق الشّيعة و نسبت آن به نوبختى.
2ـ سياهه برخى منابع درباره عبّاس اقبال آشتيانى:
ـ افشار، ايرج: به ياد عبّاس اقبال با نامه هاى او، مجلّه كلك، ش 12 - 11، صص 322 - 319.
ـ همو: عبّاس اقبال، فرهنگ ايران زمين، ج 3، صص 46 - 411.
ـ دبير سياقى، دكتر سيّد محمّد: وسواس و دقّت علمى عبّاس اقبال، مجلّه كلك، ش 12 - 11.
ـ رضوانى، دكتر محمّد اسماعيل: آغاز فعّاليّت هاى علمى و ادبى عبّاس اقبال، مجلّه كلك، ش 12 - 11، صص 318 - 314.
ـ طهورى، سيّد عبدالغفّار: استاد استادان، مجلّه كلك، ش 12 - 11، صص 342 - 337.
ـ مير انصارى، على ]به كوشش[: استادى از مشاهير ادب معاصر ايران، ج 1، صص 436 - 229.
ـ نفيسى، سعيد: حيف دانا مردن، مجلّه كلك، ش 12 - 11، صص 323.
ـ حاج سيد جوادى، دكتر سيد كمال ]زير نظر[: اثرآفرينان، ج 1، ص 284 - 283.

ـ قزوينى، محمّد: مكتوب به عبّاس اقبال آشتيانى، مقالات علاّمه محمّد قزوينى (به كوشش: ع. جربزه دار) ج 3، صص 780 - 761.
ـ همو، نقد تاريخ عمومى عبّاس اقبال، مقالات علاّمه محمد قزوينى (به كوشش: ع جربزه دار) ج 4، صص 976 - 957.
اين منابع، به علاوه تفحّص در مجموعه مقالات اقبال (چاپ شده به كوشش دكتر سيّد محمّد دبير سياقى، دنياى كتاب) و پاره اى ياداشت ها و محفوظات، مددكار تسويد اين مقاله بوده اند.