|
همه ميتوانند با دادو دهش ، فريدون بشوند . کار و عمل انسانی ، راه ِ به هر
مقامی را ميگشايد .هر مقامی در اجتماع ، برای همه باز و گشاده است . انسان و
جامعه ای و حکومتی ، نو و مدرن است ، که عملش ، تغییر بدهد . عمل و کردار، در
فرهنگ ایران ، یک « دهش » ، یک « ا فشاندن خود از گوهرش » هست . عمل و کار ،
ریشه درکلِ هستی ا نسان دارد . « عمل و کار» در زبان پهلوی ، سه نام دارد . یکی
، هرگ harg است . و یکی کار kaar است و سومی ، ورزشن warzishn میباشد .« ورزیدن
» در اصل به معنای شخم زدن است . از این رو به سرزمین آبادشده ، ورزبوم گفته
میشد . همین واژه « ورز warz » معنای مهم دیگری هم داشته است که نشان آنست که
ایرانی چه ارزشی به کار و عمل میداده است . « ورز » به معنای معجزه و نیروی
معجزه آساست . برزیگر یا کارگر که waryigar باشد ، با کار و عملش ، معجزه میکند
. کار و عمل ، نیروی فوق العاده « تحول دادن » دارد . اینست که ورزاوند
warzaavand به معنای نیرومند بودن و نیروی معجزه آسا داشتن است . همچنین به عمل
و کار، هرگ گفته میشد که همان « هرک = حرک » باشد . واین واژه به عربی رفته و «
حرکه = حرکت » شده است . چنانکه هنوز نیز در کردی ، هه رکاندن ، به معنای حرکت
دادن + جنباندن + راه انداختن است . و حتا در کردی نمودار میشود که این واژه با
کشاورزی سر وکار داشته است . چون هه رک ، به معنای « تخم کاشتنی ها ، یا بذر »
است . این فرهنگ به کار و عمل تولیدگر ، ارزش فوق العاده میداده است . در عمل و
کار انسان ، نیروی اعجاز هست ، چون عمل و کار انسان ، جهان را تغییر و تحول
میدهد . شخم زدن ، زیر و روکردن زمین است ، شکافتن است ، بذر افشانیست ، پدید
آوردن و ایجاد کردن چیزی نوین است . و اینها از دید ایرانی ، اعجاز عمل و کار
انسانیست . عمل و کاری که از ژرفای کوهر هر انسانی برخیزد ، جهان را تحول میدهد
، نو میکند ، تازه و شاداب میسازد . برعکس ِ آدم توراتی و قرآنی که از بهشت
تبعید و رانده میشود ، درست ، جم که نخستین انسان در فرهنگ زنخدائی ایران بوده
است ، در آغاز پیدایشش در گیتی ، خشت میسازد . در فرهنگ ایران ، برای نشان دادن
اینکه شهر و مدنیت از کجا میآید ، باید از بُن آن که « خشت » است سخن گفته شود
. خشتره ، بهترین گواه براین مطلب است .خشتره هم به معنای شهر و هم به معنای
حکومت است . با ساختن خشت است که انسان ، گیتی را بهشت میکند . جمشید با ساختن
خشت است که « وَرِ جمشید » یا « جمکرد » را میسازد، که همان مدنیت دلبخواه
ایرانیست و همان بهشت بر روی زمین است . در یکجا ، یهوه و الله و پدر آسمانی ،
بهشت میسازند و آدم، حق دارد فقط بشرط تا بعیت از آنها ، درآن زندگی کند، وگرنه
از آن رانده و تبعید میشود ، و در جای دیگر ، انسان با خشتی که خودش میسازد ،
بهشت میسازد ، و خدایان، اورا دوشقه میکنند ، تا دست از بهشت سازی بکشد ، چون
بهشت سازی باید فقط کار خدا باشد ، و انسان ایرانی این را نمی پذیرد . این دو
جهان بینی ، بر دو مفهوم ِ کاملا متضاد از « کار و عمل » استوارند . اینها دو
ارزش متفاوت به کار و عمل میدهند . وبرای ساختن جامعه و حکومت مدرن ، نیاز به
این مفهوم و معنای ایرانی از کار و عمل است . چرا ، کار و عمل، در فرهنگ ایران
، چنین ارجی دارد ؟ چون میدانیم که در ژرفای گوهر هر انسانی ، ارتا فرورد، یعنی
سیمرغ و « بهمن » هستند . و این دو، آتش افروز ، یعنی مبدع و نوآورهستند .
همچنین این هردو، « پیمانه گیر» ، یعنی « معین کننده اندازه و ارزشگذار» هستند
. افزوده بر این دو ویژگی ، ارتا فرورد ، اینهمانی با « دست » دارد . در فرهنگ
ایران ، خرد و دست، به هم گره خورده اند . خرد با دست ، به کار میپردازد . از
اینروست که خرد ، خرد کاربند ، یا گیتی خرد giti-kharad نامیده میشود .
خردانسان ، هر چیزی را دستکاری میکند و تغییر میدهد . هیچ چیزی ، بدون تغییر
کردن ، و تغییر دادن ، نو نمیشود . اندیشه باید تغییر بکند تا نو بشود . عمل
باید تغییر بدهد تا نو بشود . ولی هیچ عملی ، تغییر نمیدهد و نو نمیسازد ، تا
ارزش عمل و کار ، در ذهن و روان و ضمیر ما عوض نشود . ولی عمل و کاری که ما
امروزه میکنیم ، هنوز در ضمیر و روان و اندیشه ما ، ارزشی دارد که جهان بینی و
دین و عادات سده ها به آن داده اند . غایت کار، در مسیحیت و اسلام ، تآمین
سعادت اخروی است . به عبارت دیگر، انسان با عمل و کار خود ، میخواهد آخرت را به
گونه ای تغییر بدهد که در آنجا ، « شخص خودش » جشن و سعادت داشته باشد . با کار
و عمل طبق احکام الهی، میتواند بهشتی را که از آن رانده شده است ، باز به دست
آورد . از اینرو نیز کلید درب بهشت را به گردن جوانان ایران آویزان میکردند .
پیکار یا جهاد نیز که نوعی کار است ، کلید دربهشت است . غایت کار و عمل ، ارزش
کار و عمل را معین میکند . کار چنانچه در تورات و همچنین در مسیحیت دیده میشود
، کیفر « گناه نا فرمانی » است .انسان یک جرمی کرده است ، حالا کار میکند تا
عذاب آن جرم را بکشد، و برای آن جرم ، بپردازد . با دادن چنین ارزشهائی به کار
و عمل ، نه انسانِ نوین ، نه جامعهِ نوین ، نه حکومت، نوین ، پدید میآید .حکومت
نوین ، بر پایه جا افتادن مفهوم ویژه ای از عمل و کار در اذهان و روانها در
اجتماع ، واقعیت می یابد . پس ارزش عمل و کار، باید درضمیر ما ، یعنی در کل
وجود ما ، تغییر بکند و تحول بیابد . عمل و کار، باید در ضمیر ما ارزشی پیدا
کند که ما یقین داشته باشیم که با عمل خود ، میتوانیم اجتماع ، و شکل و چگونگی
حکومت را ، در راستای « قداست جان» و پرورش جان و زندگی تغییر بدهیم . معنای
تغییر دادن جامعه و گیتی ، آنست که انسان میخواهد گیتی و جامعه را طبق هدفهای
خودش ، یعنی طبق خواست خودش بسازد .انسان، تنها خودش را بهشت ساز و جشن ساز
میداند . این به معنای آنست که سرنوشت و قضا و قدر ، حرفهای زیان آورو حتا
فاجعه آورند . در 1880یعنی اواخر قرن نوزدهم دریکی از ولایتهای آلمان بنام
پومِرنpommern ، مردم برضد « بیمه حریق و بیمه آتش سوزی » برخاستند ، چون آنرا
کاری برضد خواست خدا میدانستند، و براین باور بودند که حریق ، ترکه ایست که خدا
، انسان را با آن تنبیه میکند . وقتی مردم ، گناهکارشدند ، خانه اشان یا
جنگلشان یا شهرشان ، دچار حریق میشود .آنچه روی میدهد ، کیفر الاه ، برای
کارهائیست که برضد فرمان او کرده اند . چنین مفاهیمی که سرنوشت و قضا و کیفر
الهی باشد ، « یقین انسان را از ارزش عمل و کارش » از بین میبرد .سرنوشت و قضا
و قدر ، برضد « ارزش کار و عمل انسان » هستند .مفهوم سرنوشت و قضا و قدر، در
اجتماعی پیدایش می یابد که مردمان عجز و ضعف خود را در تغییر دادن گیتی و
اجتماع به شدت درک میکنند . وقتی انسان در اجتماع ، خود را توانا به تغییر دادن
اجتماع و گیتی درک میکند ، مفهوم سرنوشت و قضا و قدر را نمیشناسد . پس یقین به
ارزش عمل و کار خوداست که برای ایجاد حکومت نوین ضروریست . از این پس ، خواست
انسان را که از خردش بر خاسته ، جهان و جامعه و خودش را چنان تغییر میدهد که
گیتی ، شهر خرّم یا جشنگاه بشود ، تا همه جانها ، امکان پرورش گوهر خود را
بیابند . این بانگ انسان ایرانیست که از دهان جمشبد ، نخستین انسان ایرانی بر
خاسته است که :
هنر در جهان از من آمد پدید
جهان را بخوبی من آراستم چنان گشت گیتی که من خواستم
جهان آرائی در فرهنگ ایران ، حکومت کردن و سیاست ورزی است . حکومت کردن ،
آراستن و زیبا ساختن جهانست . همه هنرها ، از انسان ، پدید میآید ، و این
انسانست که با کار و عملش که از خردش برخاسته ، گیتی را چنان تغییرمیدهد ، چنان
میگرداند که همآهنگ با خواست او بشود . از این رو ، این خرد را ، « خرکاربند »
یا « گیتی خرد » نیز مینامند .در شاهنامه ، درست پس از گفتار در باره آفرینش
عالم ، که هر بخشی از بخش دیگر پیدایش مییابد ، فردوسی میگوید :
چون زین بگذری ، مردم آمد پدید شد این بندهارا سراسر، کلید
سرش راست برشد ، چو سرو بلند بگفتار خوب و ، خرد کاربند
خرد انسان ، کلید سراسر ِ بندها و طلسمها و قفلهاست . انسان ، وجودیست که روی
ِر پای خود ، مستقیم میایستد ( سرو آزاد) و نمیشکند و خم نمیشود . این مستقیم
ایستادن انسان ، با گوهرمستقل انسان ، کاردارد .او روی پا میایستد ومی پوید ،
ولی دستش ، برای کار و عمل ،آزاد میشود . بدینسان ، خرد اوانباز دست میشود، و
خرد او ، خرد کاربند میشود . خردی که با کارش و عملش ( دستکاریش ) میآزماید و
میجوید، و جهان و واقعیات را طبق آرزوهای خود ، تغییرمیدهد . آرزوی انسان ، به
اندیشه هایِ خرد ، سو و راستا میدهد ، تا واقعیات را بگونه ای تغییر بدهد، که
به کام آرزوهائی گردد که همکارخرد و دست شده اند .آرزهاوو روءیاهای ما ، با
واقعیات ، ناسازگارند . در برخورد با هرواقعیتی ، آرزوئی نیز در ما پیدایش می
یابد که غیر از آن واقعیت است . این واقعیات نیستند که مارا تعیین میکنند .
بلکه در برابر اجبار و قهر هر واقعیتی ، آرزوئی بر میخیزد، که اکراه از پذیرش
آن واقعیت دارد و این خرد کاربند یا گیتی خرد است که میکوشد واقعیات و آرزوهارا
با هم همآهنگ سازد . واقعیات ، باید تا اندازه ای دگرگون شون،د تا آرزوها، آرام
بگیرند . اینست که آرزوها ، همیشه اعتبارواقعیات را مشکوک میسازند . خرد در
آمیختنِ واقعیت و آرزو(سنتز واقعیت با آرزوو روئیا ) بگونه ای میاندیشد، که
واقعیت را در راستای آرزو، برای پرورش و بهبود زندگی و جان ، دگرگون سازد .
بدینسان ، خواستِ خرد ، پیدایش می یابد . آرزو در خرد کاربند ، تبدیل به خواستِ
تغییر دان واقعیت ، برای پروردن بهتر زندگی میگردد . بسیاری از داستانهای بهرام
گور، داستانهای مربوط به خدای بهرام است، که بُن کیهان و انسان بشمار میرفته
است ( بهروج الصنم = بهروز و صنم یا سیمرغ = اورنگ و گلچهره = بهرام و ارتا
فرورد) . این داستانها را با اندکی تغییر ، به شکل داستانهای پهلوانی در آمده و
به شاه ساسانی بهرام گور، نسبت داده شده اند . (این را نخستین بار من کشف کردم
) . در یکی از این داستانها ، بهرام ، به نخجیر میرود و در نخجیر ، عاشق دختر
گوهر فروش میشود . این دختر، نامش «آرزو» هست، و بهرام با او عروسی میکند . این
گوهر فروش ، همان ارتا فرورد یا برزین ، خدای بذر افشانیست . بذر ، همان گوهر
است . به سخن دیگر ، خدای جوینده ( اصل جوینددگی )که بهرام باشد ، همآغوش «
خدای آرزو» میشود ، و از وصال این دو باهم ، جم و جما ، بُن انسانها پدید
میآیند .به عبارت دیگر ، فطرت یا طبیعت انسان ، آرزو کردن ، و جستجوی راه تحقق
دادن آنست . انسان در جستن و پژوهیدن و آزمودن ، میتواند راه واقعیت بخشی
آرزویش را بیابد . در جستن و آزمودن و پژوهیدن و کاویدن ، انسان، به بینشی
میرسد که میتواند آرزوهایش را واقعیت ببخشد . اینست که بینش ، درکار و از کار ،
پدید میآید ، چون هر کاری ، آزمایش است . کار، گوهر آزمایش دارد . کسیکه آزموده
است ، بهترین کار را میکند . هر گونه کاری ، آزمایشگاه است . به همین علت نیز ،
بینشی که از گوهر خود انسانی میروید ، از کار و کردار و عمل آن انسان ، بریده
نیست . « خرد آزمائی در کار و در عمل بطور کلی » یا کار آزمائی با خرد ، علت آن
میشود ، که کار و کردار ، از اندیشه جداناپذیر است . اندیشه نیک ، هنگامی از
کردارنیک بریده است، که از خرد آزماینده خود، درعمل بدست نیامده باشد . وعظ و
توصیه و اندرزدهی ، از همین جا سرچشمه گرفته است که اندیشه اخلاقی، از تجربیات
خود و از خرد خود تولید نگردیده است . نیار به آن نیست که کسی پند بدهد و وعظ
بکند و بیاموزد، تا دیگری آنرا بکار بندد . بلکه در « خرد آزمائی در کار و عمل
» ، هرکسی خودش ، اندیشه اش را مستقیما با کردار و عمل و کارش ، گره میزند .
نباید فراموش کرد که مفهوم « خرد ایرانی » از مفهوم عقل در اسلام و در مدنیت
باختری ، متفاوتست . خرد ، رویشی است از سرتاسر وجود انسان . به همین علت ، خرد
، ارکه یا اصل سامانده اجتماع ، یعنی جهان آرائی و حکومتگریست . خرد در فرهنگ
ایران ،فقط با سر و کله کار نداشته است . خرد انسان ، در سر و کله اش نیست ،
بلکه در سراسر وجودش هست .خرد ، در کله نیست که این همانی با آسمان داشته است ،
بلکه خرد ، آسمان و زمین ، اندیشه و عمل را باهم میآمیزد و گره میزند . خرد،
پیدایشی است از کل هستی انسان ، از پا و نوک انگشتان گرفته تا به شکم و دل و
مغز ، تا به سر و مو . خرد ، از این کُل، میجوشد و میتراود . خرد از دست و پاهم
بر میخیزد . نخستین کاری که نخستین انسان ایرانی ، یعنی جمشید بنا بر وندیداد
میکند ، اینست که با پایش ، گِل را میکوبد و با دستش از آن گل ، خشت میسازد ،
یا به عبارت دیگر ، مدنیت و حکومت را میسازد . خرد جمشیدی که میگوید : « چنان
گشت گیتی که من خواستم » ، با همین خشت ساختن ، با همین کوبیدن گل با پا ، با
ریختن گل با دست در قالب ، آغاز میشود ، ودر آن نیز همیشه ریشه دارد .خرد
جمشیدی از کارگل کردن ، پیدایش مییابد ، و با این خرد است که َور جمشید یا
جمکرد ویا بهشت را در گیتی میسازد . در مینوی خرد می بینیم که خرد ، ازانگشت
کوچک انسان ، وارد انسان میشود، و مانند پا درکفش ، در سراسر وجود انسان جا
میگیرد . نام انگشت کوچک ، کلیک است ، و این کلیک ، نام جغد است که مرغ بهمن
باشد . نام دیگر جغد ، اشو زوشت ، یعنی « دوست دارنده اشه » یا « دوست دارنده
شیره وجود » هست . میدانیم که بهمن ، اصل خرد و اندیشیدن ، و اصل ساماندهی (
ارکه ) است . انگشت کوچک ، برابر با دکمه پستان نهاده میشد . در واقع این عبارت
، بیان آن بود که خرد بهمنی با شیر مادربه درون انسان میرود و، باکل ِ وجود
انسان میآمیزد . بهمن ، چون اصل میان بود ، همه را با هم آشتی میداد . از این
رو خرد بهمنی ، سراسر وجود و اندامهای انسان را باهم همآهنگ میساخت . از
اینگذشته یکی از نامهای اصلی بهمن ، اکومن هم بوده است، و اکومن به معنای « اصل
پرسش و تعجب » است . بینش بهمنی و طبعا بینش حکومتی ( سیاسی )، گوهر پرسشی و
آزمایندگی دارد . در اینجاست که اندیشه هفتخوان ، بنیاد فرهنگ ایران ، نهفته
است . انسان باید در عمل و کاری که با کل وجود خودش سروکار دارد ، هستی خود را
بیازماید ، تا بینش ، از ژرفای خرد خودش یجوشد . درهفتخوان ، رستم که فرزند
سیمرغست ، چون سیمرغ قابله او بوده است ، خودرا میآزماید . رستم به هفتخوان
میرود ، و هیچ تماشاچی و تماشاگرانی ندارد که به او آفرین کنند یا او را
بستایند . کسی داور او نیست . این خودش هست که باید با خردش ، کارهای خود را
داوری کند . این آغازپیدایشِ بینش حقیقی در انسانست .او یاد میگیرد که
آزمایشهای خود را ، خود بسنجد و اندازه بگیرد ، و به کارها و کردارهای خود ،
ارزش بدهد . خرد خودش ، میزان سنجش کارها و اندیشه های او گردد . چون بهمن و
ارتا فرورد که در بُن هر انسانی هستند ، هم اصل ارزشگذاری و سنجش هستند ، و هم
اصل ابداع و نو آوری ، و هم دست هستند که اصل اجرا ( به کاربستن = کاربندی )
است، و هم بهمن ، جگر هست که اصل میان میباشد، و بوسیله« ارتا» که رگهاست ( اصل
داد و حق و قانون ) خون خود را به همه میرساند، و همه را به هم پیوند میدهد .
خردسامانده بهمنی ، خون خودرا بوسیله رگهای قانون و داد و حقوق، به همه
میرساند، و همه اجتماع را به هم می پیوندد . اصل ابداع ، دوستدار تغییر و
دگرگونیست، تا نو بشود . بدون دگرگون ساختن ، نمیشود نوکرد . دگرگون کردن و
نوشدن ، نه تنها نیاز به گستاخی در گسستن دارد ، بلکه نیاز به نیروی آفریننده
هم دارد . با شک کردن یا رد کردن ، میشود از اندیشه و دین و عقیده ای گسست و
برید ، ولی با شک کردن و رد کردن ، نمیشود آفرید . با شک کردن به اسلام وردکردن
آن ، و گسستن از اسلام ، هنوز کاری انجام داده نمیشود ، بلکه باید بجای آن، از
خود چیزی آفرید . ولی هر گونه نوآوری نیز باید به « اندازه » باشد ، باید راستا
و هدف پیدا کند ، تا آن نو ، هم آهنگ با جان خود، و با جانهای دیگر گردد . «
اندازه » ، همآهنگساختن بُن همه چیزها باهمست . اینکه سیمرغ به زال میگوید : «
یکی آزمایش کن از روزگار» برای همین است که او خودش در خود آزمائیها ، به این
استقلال برسد که – یا خودش را در برابر رویدادها تغییر بدهد ، یا رویدادها و
واقعیات را طبق خواست خودش تغییر بدهد ، تا خرد خودش ، میزان خودش در کارها و
آزمایشها و نوآوریها بشود . خردکاربند و کار آزما ، یا گیتی خرد ، همین خرد
مستقل است که اصل نوآوری است . جمشید ، خرد کاربند دارد ، چون از بکاربستن
اندیشه خود ، در آزمایشها ، به بینشهای نوین میرسد . داروی درمانها را کشف
میکند ، مواد گوناگون را در کانها می یابد و استخراج میکند . کشف عطریات میکند
، خانه وشهر میسازد، کشتی برای دریانوردی میسلزد ... . اینها خردی هستند که به
کار بسته شده اند . ولی ضحاک ، خرد کاربند ، به معنای خرد جمشیدی را ندارد ،
بلکه آنچه آموزگار بدو میآموزد ، طبق پیمانی که آموزگارش با او بسته است ،همان
را بکار می بندد . او با آمیختن اندیشه و آزمایش خود باهم ، کار نمیکند . او
طبق آنچه از آموزگار، یاد میگیرد، کارمیکند . و به همین علت که کار و کردارش
را، طبق آنچه از دیگری آموخته است ، ضحاک خونخوارمیشود، که جانها و خردهای
دیگران را میآزارد . هر کار و کرداری، باید پیآیند مستقیم اندیشیدن و آزمودن
خود، باشد تا نیک باشد . کردار نیک ، پیآیند امر و نهی و وعظ و اندرزدیگری نیست
، بلکه پیآیند کارگاه خود اندیشی و خود آزمائی خرد انسان است . خرد پژوهنده و
ساماندهنده و کارآزما و کاربند، در هر انسانی هست .چون ، بهمن و ارتا ، بُن هر
انسانیست . ولی ضحاک ، خرد کاربند جمشیدی را ندارد . ضحاک ، چون اصل خشم است ،
فاقد بهمن است . هرجا که خشم ( زور و پرخاش و غضب و تهدید و خونخواری وپرخاش
هست ) بهمن نیست . هرجا، خشم با این معانی هست ، خرد ایرانی نیست . در حالیکه
یهوه و الله، الاهان خشم و غضبند، و مردمان را تهدید میکنند و به وحشت
میاندازند، و از شرّ، برای رسیدن به غایت خیر ، بهره میبرند،و از دید فرهنگ
ایران ، بیخردند ، در حالیکه در این ادیان، این الاهان ، عقل را هم، خلق میکنند
. عقل ، مخلوق ، یعنی ابزار قدرت ورزی آنهاست . ولی خرد ، به هیچ روی ، ابزار
قدرت ورزی و زورورزی و تهدید وجان آزاری .... نمیگردد . آزردن جان و خرد ، با
هر غایت خیری هم توام باشد ، نمیتواند کار خرد باشد . خرد ، ابزار استبداد و
قدرت و فشار و تهدید و خونریزی ... نمیگردد . اینست که بنیاد فرهنگشهر ، «خرد»
هست نه «عقل » . اصطلاح « خرد » را نمیتوان جانشین اصطلاح « عقل » کرد .اسلام و
یهودیت ، عقلی هستند نه خردی . خرد، خودش، سرچشمه ابتکارو ابداعست ، چون از
بهمن ، که بُن و مینوی مینوی جهان و جان ( زندگی ) است، مستقیما یعنی بدون
واسطه ، میتراود . از این رو سرچشمه بینش است . همین بهمن یا « بُن مایه خرد
جهان و زندگی » ، باید «ارکه» یا اصل حکومتگری باشد ، تا جهان آرا باشد . ولی
ضحاک ، چنین خرد کاربندی ندارد ،و طبعا نیاز به آموزگاری دارد که همه چیزهای
حکومتگری و سیاست را بدو بیاموزد . از این رو، بسراغ آموزگاری میرود . و اهریمن
، نخستین آموزگاراست ! اگر دقت شود ، دیده میشود که تصویر آموزگار ، نخست برای
اهریمن بکار برده میشود . با خرد کاربند جمشیدی ، عمل ، مستقیما پیآیند
اندیشیدن و آزمودن و ابتکار است ، طبعا گوهر چنین بینشی ، بکار بستن آنست .
چنین بینشی ، انسان را بسوی کردار و کار نیک میکشاند . در حالیکه بینشی که خود
جوش نیست ، الزام ،در بکار بستن ندارد ، از اینرو ، نیاز به پیمان هست . پیمان
به آنکه، آنچه از آموزگار فرامیگیری ، باید بدون چون و چرا بکار ببندی . این
همان پدیده ایست که ایمان نام دارد . پیمان در فرهنگ زنخدائی + جمشیدی ، معنای
دیگر دارد و با ضحاک ( میتراس ) معنای دیگر پیدا میکند . هریمن با ضحاک ،فقط به
این شرط میآموزد که ضحاک یک به یک آنها را به کار ببندد . با این پیمان ،
ابتکار و حق خود اندیشی را از ضحاک میگیرد و این برضد فرهنگ جمشیدیست که « آئین
بهمن » دارد .اهریمن ، برای آنکه بیاموزد ، نخست از طرف ، پیمان میگیرد که تو
خودت دیگر ، نیندیش و نیازما و ابتکار نداشته باش ، بلکه تو از این پس، باید
ماءمور و کارگزار و اجراء کننده و مطیع باشی . عقل تو بایستی از این پس ، در
این راستا بیندیشد که آنچه را شنیده ای و میآموزی ، مو به مو ، اجراء کنی .
اینست که عقل، به مفهوم اسلامی در اینجا پیدایش مییابد، و موبدان زرتشتی
میکوشیدند که از این پس، خرد را به همان معنای عقل بفهمند ، ولی کل فرهنگ ایران
، برضد چنین تحریفی بود . فرهنگ ایران رویاروی تحریفات موبدان ، مقاومت میکرد و
میجگید .اگر دقت شود ، دیده میشود که معنای « خرد کاربند »، ناگهان صد و هشتاد
درجه عوض میشود . خردکاربند ، که خرد آزماینده ( تجربی و چون و چراگر ) و نو
اور و مبتکر بود ، ناگهان « خردی میشود که پند و حُکم وعظی را که یاد میگیرد ،
باید اجراء کند »، و درست خودش از تجربه ای که اندیشه های نوین را میآزماید ،
دست میکشد . ضحاک ، نخستین کسیست که آموزگار به این معنای تازه « آموزگار » ،
دارد، و پیمان بسته است که علمی را که آموخته است، مو به مو به کار بندد ، و
دست از خرد کارآزما و نوآورخود کشیده است ، و بهمن را در خود ، سرکوب کرده است
. ضحاک ، نظامیست که بهمن( خرد نوآور ) و ارتا( داد و قانون و حقی که پیدایش
چنین خردی باشد ) ، در آن نیست . اهریمن :
فراوان سخن گفت زیبا و نغز جوان ( ضحاک ) را زدانش تهی بود مغز
همی گفت دارم سخنها بسی که آنرا جز ازمن نداند کسی
جوان گفت برگوی و چندین مپای بیاموز مارا توای نیکرای
بدو گفت پیمانت خواهم نخست پس آنگه سخن در گشایم درست
جوان نیکدل بود ، پیمانش کرد چنان که بفرمود سوگند خورد
آنگاه ، آموزگار، پس از گرفتن این پیمان ، به او میآموزد که برای رسیدن به قدرت
، باید پدرت را به کُشی، و پا روی مهر پدر بگذاری . قدرت ، باید پا روی مهر
خانوادگی و روی مهر بطور کلی بگذارد، و مهر را تابع و ابزار خود سازد . قدرت ،
میتواند مهر را برای خدعه ( چنگ واژگونه زدن ) بکار ببرد . هر که از من تابعیت
کند ، به من مهرمیورزد . این شعار همه الاهان در ادیان ابراهیمیست . اهریمن به
ضحاک میآموزد که :
بگیر این سرمایه درگاه اوی ترا زیبد اندر جهان ، جای اوی
برین گفته من چو داری وفا جهان را تو یکی پادشا
اگر به این گفته من که « مهر را تابع قدرت کن » وفادار باشی ، برهمه جهان ،
قدرت پیدا میکنی
اگر همچنین نیز پیمان کنی نه پیچی ز گفتار و فرمان کنی
جهان سر بسر پادشاهی تراست دد و دام با مرغ و ماهی تراست
با رفتار طبق این اصل ، حتا بر همه طبیعت حکم خواهی راند . حاکمیت بر طبیعت و
جانوران ، با پشت کردن به مهر ، و مهر را تابع قدرت ساختن ممکن میگردد . با این
فلسفه است که انسان ، حاکم بر طبیعت و جانوران و خلیفه الله بر زمین میگردد .
ولی جمشید ، آموزگاری ندارد ، و از خرد بهمنی خودش ، در آزمایش و پرسش ، به
بینشی میرسد که همه آرزوهای انسانی را واقعیت میبخشد ، و بهشت در گیتی را
میسازد . ضحاک ، از جوشش خرد خودش در آزمایشها و خود آزمائیها ، به بینش نمیرسد
، بلکه ماء مور و کارگذار گفته ها و بینشهای آموزگار هست ، و درست چنین بینشی
را فرهنگ ایران ، اهریمنی میداند . ضحاک از آن رو، خونخوار و ستمگر و تباهکار
میشود ، و از آن رو اندیشهِ بستن پیمان را، برشالودهِ قربانی خونی میگذارد ،
چون بینش او ، از ژرفای بهمنی و ارتائی خودش در تجربیات ، در هفتخوان خود
آزمائیها و خود داوریها ، نروئیده است ، بلکه بینش او قرضی است . خرد کاربند
برای او ، به معنای « خرد اجراء کننده ِ اندیشه و وعظ و علمیست که آموزگاری به
او بدهد» .خرد کاربند جمشیدی ، بدان معنا بود که او عمل و کاری میکند که از خرد
خودش ، در کاربستن در آزمایشها ، پرورده شده است ، و او خودش و بهمن و ارتای
درونیش ، معیار ارزش دهی به آنهاست .او کاری را میکند که این خرد بهمنی و
سیمرغی او ، که از او زاده شده است ، به آن ارزش بدهد . او کاری را میکند که
خرد پیمانه گیر و اندازه گذار خودش می پسندد . این سر اندیشه میترائیان (
میتراس= ضحاک = مرداس ) بود که ایرانیان ، به آن پشت کردند، و از آن روی تافتند
و همین اندیشه مطرود ایرانیان بود که به ادیان یهودی و عیسوی و اسلامی به ارث
رسید . این ادیان ، بر سر اندیشه های ضحاک که میتراس باشد ، بنا شده اند .
چگونه خرد انسان ، در هفتخوان تجربیات ، میزان خودش میشود ؟ در هر تجربه برونسو
، ناگهان به اصل خود ، به بُن خود ، یعنی به ارتا و بهمن در قعر وجود خود ، فرو
انداخته میشود . هر تجربه فردی او ، در زمینه یک تجربه کیهانی ، ریشه میکند
.ابداع و خرد و احساس حق و عدالت ( که ارتا باشد )، مستقیم دراین آزمایشها ، از
خودش میجوشد . در هر اشتباهی که انسان در عمل میکند ، سبب میشود که باز به اصل
خود ، در درون خود بازگردد ، تا آن اشتباه را با محک درونی بسنجد ، و آن دریای
درونی از این روزنه تجربه ای خصوصی ، فواره بزند .
آب بد را چیست درمان ؟ باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان ، باز دیدن روی
یار
دیدن روی ، همان پیدایش دوباره بهمن و سیمرغست . هر اشتباهی ، راهی به زایانیدن
بهمن و سیمرغ، از نو است . ارزش عمل و کار او را ، داوری این و آن، مشخص
نمیسازند ، بلکه این بهمن و سیمرغ (ارتا ) نهفته در هر انسانیست که مشخص
میسازند ، که اصل ابداع و اصل اندازه و خرد جوینده و آزماینده و سامانده هستند
. بقول مولوی :
ساعتی میزان آن و ساعتی موزون این بعد از این میزان خود شو، تا شوی موزون خویش
هستی خود را در تمامیتش آزمودن ، به هدف آنست که انسان ، مستقلا میزان سنجش
تازه به تازه خود ، از اجتماع و جهان ، وهمچنین ، میزان تجربیات تازه خود ، از
خود، شدن است . در این خود آزمائی هفتخوانی ، کم کم ، چشم برای ارزش کار و عمل
خود پیدا میکند . و با خرد خود ، در اثر همین « چشم خورشید گونه » که رستم در
خوان هفتم می یابد ، میتواند از این پس ، « برگزیند » . برگزیدن ، کار همیشگی
خرد ، در برخورد با تجربیات نوین ، با کارها و اندیشه های نوین است . این «
برگزیدن پویا و جنبا » یا گزینش دینامیک ، بنیاد اندیشه های زرتشت نیز هست .
برگزیدن ، کار و عمل چنین خردکاربندیست که در هفتخوان آزمایشها، بدست آمده است
. برخورد به هر تجربه تازه ای ، رویاروئی با هر عمل و کار نوینی ، ایجاب « از
نو برگزیدن » میکند . برگزیدن ، کاری نیست که انسان ، یکبار برای همیشه بکند .
حقیقت را کسی یکبار برای همیشه نمی یابد که با چنین گزینشی ، برای همیشه از
خردورزی، خود را معاف سازد . انسان ، یکبار برای همیشه ، « صندوق حقایق و واژه
نامه نیک و بد » را نمی یابد . خوب و بد ، حقیقت و باطل ، درست و نادرست ،
چندان جدا ازهم ، و بریده از هم ، و فاصله دار از هم نیستند ، که فوری فوتی ،
بتوان میان آنها برگزید . بهمن که« ارکه» باشد ، همیشه گم و ناپیداست . اگر
چنین باشد ، براحتی و آسانی ، میتوان میان خوب و بد ، مهروکین ، آزادی و
استبداد ، ستم و داد ، حقیقت و باطل ، برگزید . چنین برگزیدنی ، هنری نیست .
خرد ، سرچشمه چنین برگزیدنِ « همیشه ایستا» نیست . در همان نخستین برگ شاهنامه
، دیده میشود که اهریمن ، در ظاهر به نخستین انسان ، مهرمیورزد ، ولی در باطن ،
کین میتوزد، و در اندیشه آزردن است . کیومرث ، که نخستین انسان باشد ، نیاز به
مهر دارد . این برترین ویژگی انسان شمرده میشود، که نیاز به دوست داشتن و دوست
داشته شدنست . اهریمن ، در ظاهر خودرا جان پرور می نماید ، ولی در باطن ، جان
آزار است . دم از رحمت میزند ، ولی در دلش ، انباشته از غضب است . در ظاهر،
نماینده ارزشی دیگر است ، و در باطن ، پای بند ارزشی دیگر است . از این رو ،
کیومرث ( انسان )، فریب این ارزش ظاهری مهری را میخورد ، و او این « مهر ظاهری
» را بر میگزیند ، و سیامک ، در اثر همین گزینش غلط ، قربانی میشود . هرکجا ،
قدرت ، اساس کار است ، این خدعه و مکر و حیله نیز هست . هرقدرتی ، این خدعه و
مکر و حیله را مقدس میسازد، و میگوید که خدعه و مکر و حیله من ، غایت اخلاقی و
اجتماعی ِعالی دارد . از این رو نام خدعه و مکر و حیله را ، حکمت میگذارد ، و
کوچکترین آگاهبودی از نا پاکی خدعه و مکر و حیله اش هم ندارد . امروزه با همین
آگاهبود است که اسلامهای راستین، مثل قارچ از زمین مرطوب ، میرویند که مخرج
مشترکشان ، همین دروغ مقدس است . با دروغ مقدس ، از تجاوز مقدس ، از ذبح و ترور
مقدس ، دفاع میکنند . اسلام واقعی و حقیقی را ، کسی دیگر خریدار نیست . اینست
که نقاب اسلام راستین به خود میزنند . از این رو برگزیدن ، کار فوق العاده
مشکلِ خرد است . هر قدرت پرستی ، وعده های بهشتی، از حق و عدالت و از آزادی
میدهد ، ولی روزی که قدرت را ربود ، دوزخ اجتماع را بنام مقدس « بهشت ساز »
میآفریند ، و میگوید که از درون دوزخ اوست که میتوان به بهشت آرزوها رسید . پس
برگزیدن ، کار یکبار برای همیشهِ خرد نیست . خرد ، حق برگزیدن را ،همیشه برای
خود نگاه میدارد. وقتی رهبری یا حاکمی یا شاهی یا رئیس جمهوری را برمیگزیند ،
تا مدتی محدود بر میگزیند ، وگرنه خرد ، حق برگزیدن را از خود میگیرد .کسیکه
یکبار برای همیشه برگزید ، یکبار از آزادی بهره میبرد، تا همیشه خو د را از
آزادی بی بهره سازد . انسان در روند آزمودن پیاپی ، پی در پی از سر برمیگزیند .
کار انسان ، عملی برای تغییر دادن واقعیات موجود ، برای نو ساختن آنهاست .
نوسازی هم باید بگونه ای باشد که جان انسانها را بطور عموم در این گیتی ،
پرورده و شاد سازد . خرد در فرهنگ ایران ، چشم جان ، یعنی چشم زندگیست ، و
هدفهایش مربوط به گیتی است . خرد ، در فرهنگ ایران ، آنچه می بیند ، آنچه حس
میکند ، آنچه در گیتی است، بر میگزیند . کسانیکه دم از لائیسیته و سکولاریته در
غرب میزنند ، نمیدانند که این اندیشه ها ، نهفته در همان « خرد کاربند » و «
گیتی خرد » ایرانیست . گیتی خرد یا خرد کاربند ، فقط غایتی را که مربوط به همین
گیتی است، می پذیرد . اساسا شادی ،گوهر نوشدن و تازه شدن دارد . از این رو به
آن « فرشگرد » میگویند ، یعنی فرشfresh+frisch گشتن + تازه گشتن . انسان هنگامی
عمل میکند که یقین دارد که عملش نیروی تغییر دهنده دارد . این یقین به عمل
نوآور و تغییر دهنده ،از کجا سرچشمه میگیرد ؟ این یقین او در فرهنگ ایران به
عمل نوآور و تغییر دهنده ، از کجا سرچشمه میگیرذ ؟ این یقین در فرهنگ ایران ،
از اینهمانی ِ بُن انسان با بُن کیهان ( یا بُن هستی ) پیدایش می یابد . بُن
انسان ، همان بُن کیهان ، یعنی ارتافرورد و بهمن و بهرام است . این بُن کیهانی
، نهفته در هرانسانیست ، و سرچشمه هر عمل و هر کاریست . هرچه این یقین از عملش
بکاهد ، او در حقیقت ، دیگر خودش عمل نمیکند . بلکه از این پس ، دیگری در او
عمل و کار میکند . انسان آنقدر و تا آن حد عمل میکند که یقین از این نیروی
تغییر دهندگی عمل خود دارد . این تغییری که عمل او میدهد ، شاید اشتباه باشد ،
ولی همین پیوند اشتباه عمل نیز ، دل اورا محکم میکند که اوست که عمل میکند .
این خرد اوست که این اشتباه را در مییابد . غروری که مانع درک اشتباه خود شد ،
چشم خردش را می بندد و کور میسازد . چون با همان نیروی تغییر دهنده عملش ،
میتواند آن اشتباه وپیآیندهایش را رفع کند . دفاع از عمل اشتباه خود ، و ماندن
در اشتباه خود ، نه تنها زدودن خرد خود است ، بلکه ادامه دادن بیخردی ، و گرفتن
شانس تصحیح اشتباهات خود است . خرد در درک هراشتباهی از خود ، برخود میافزاید .
اینست که پیآیند شوم اشتباه خود را کیفر الهی و عقوبت الهی نمیداند .انسان ، در
اشتباه خود، گناه نمی بیند . کسیکه طبق علم و حکمت الهی کار میکند ، در لغزش ،
احساس گناه میکند . کسیکه با خرد آزماینده خود، کار میکند ، ذر لغزش خود ، یک
اشتباه میکند ، که نیاز به توبه و استغفار ندارد ، بلکه آنرا پیآیند آزمودن خرد
خود میداند ، یا آنرا پیآیند کار برد غلط خرد خود میداند ، و از این اشتباهات
یاد میکیرد . آزمایش، بدون اشتباه نمیشود .آزمایش ، خطر دارد . کسیکه میخواهد
کار بیخطر بکند ، دست از خرد آزماینده خود میکشد و به سراغ ایمان میرود .
وقتیکه انسان ، یقین از نیروی تغییر دهندگی عمل ندارد ، درآن جا و در آن موقعیت
، دست از عمل میکشد . او در کارهایش به اینسو و آنسو کشیده یا رانده میشود ،
ولی خودش دیگر ، ابراز وجود نمیکند . وقتی یقین از قدرت تغییر دهندگی کار و عمل
ِ زاده از خرد خود دارد ، در اجتماع و در حکومت و سیاست ، در اقتصاد ، در بهبود
گیتی ، و بالاخره در خودی خودش ، دست به عمل میزند . در واقع ، انسان آنگاه«
هست» و« در اجتماعی هست»، که یقین از نفوذ کار و اندیشه خود در آنجا و درآن
حکومت و درآن اجتماع و در آن اقتصاد دارد . انسان ، در جائی و در اجتماعی و در
حکومتی « هست »، که نیروی تغییر دادن آن را، با عمل و خرد خود دارد . ما در
ایران ، هستی نداشتیم ، چون نمیتوانستیم حکومت را و اجتماع را و اقتصاد را و
قوانین را تغییر بدهیم . اکنون به کشور هائی آمده ایم که بیش از پیش فاقد هستی
شده ایم ، چون در خارج ، این « عجز در عمل تغییر دهنده خود » را بیشتر درک
میکنیم . به همین علت نیز، احساس غربت شدید میکنیم . خورد و خوراک و پوشاک ما
هست ، حتا آزادیم هر چه میخواهیم بگوئیم ، ولی اندیشه ها و عمل ما ، دامنه
تغییر دهندگی در خارج ندارد . و از آزادی که داریم ، استفاده میکنیم تا جلو
آزادیهای دیگر اندیشان هموطن را بگیریم . اکنون در خارج همانقدر غریبیم که در
داخل بودیم . وطن ما آنجاست که ما با عمل و کار خود ، بتوانیم در تغیییر دادن
اجتماع و حکومت و قانون و اقتصاد ، شریک و موءثر باشیم ، تا احساس وجود در آنجا
بکنیم . ما در جائی هستیم که بتوانیم با عمل خود ، تغییر بدهیم . کسیکه جهان
خود و خود را نمیتواند تغییر بدهد ، در جهان و در خود ، نیست . همه ایرانیان در
داخل ایران ، همانقدر غریب و بی وطن هستند که ایرانیان آواره در خارج . کار و
عمل من، باید در جامعه و قانون و حکومت و اقتصاد و هنر و اندیشه ، بتواند تغییر
بدهد ، تا من، وطن خود را پیداکند . تلاش برای تغییر رژیم ، و آوردن رژیمی که
این یقین به عمل و کار را در مردمان ، نیافریند ، کوبیدن آب در سرکوبست . ما «
نیستیم » تا موقعیکه نمیتوانیم تغییر بدهیم ، تا نمیتوانیم جهان خود را نو
سازیم . این احساس ، فوق العاده مارا میآزارد . علت هم آنست که « ارزش عمل و
کار » در ضمیر ما ، شروع به تغییر کرده است . « تغییر ارزش عمل و کار » در
ضمیر، یا در خرد ، یعنی در تمامیت وجود انسان ، بنیادِ ساختن جامعه و حکومت
نوین است . ما باید از ارزشی که اسلام به عمل و کار میدهد ، بگسلیم ، که برترین
ما نع برای ساختن جامعه ای نوین و حکومتی نوین است ، و باید به ارزشی که فرهنگ
ایران به عمل میداده است ، از سر بپیوندیم ، تا از نو جوانه بزند و درختی
تنومند گردد . همانسان از ارزشی که الهیات زرتشتی به کار و عمل داده اند باید
بگسلیم . چون در فکر منجی نشستن ، در فکر مهدی و قائم نشستن ، در اندیشه هوشیدر
و هوشیدرماه و سوشیانس نشستن ، چیزی جز گرفتن یقین از عمل نوآور و تغییر دهنده
خود انسان نیست . امید به پیدایش منجی ، پیآیند یآس و نومیدی و عدم اعتماد به
عمل تغییر دهنده خود انسانست . انسانی که از سرچشمه خرد کاربند خود مینوشد ،
هیچ موعودی و منجی ندارد . ایمان به این نجات دهندگان ، نتیجه آنست که عمل و
کار انسان ، در اذهان مردمان ودر حکومت و در اقتصاد ، ارزش واقعی خود را ندارد
. از انسان ، گستاخی به عمل تغییر دهنده و نو آور ، گستاخی به اندیشه تغییر
دهنده و نو آور را میگیرد . همچنین ، اندیشه رسیدن به جشنگاه و سعادت ، چه در
بهشت و آخرت ، چه در گرزمان و مینو ، ارزش عمل تغییر دهنده و نوسازنده را
میکاهد، یا از بین میبرد . از این رو هست که « ارزشی که فرهنگ ایران به عمل و
کار انسان » در آغاز میداده است ، مایه ایست که اجتماع و انسان و حکومت و
اقتصاد را تخمیر میکند و وَر میآورد . ما در ادیان ابراهیمی که یهودیت و مسیحیت
و اسلام باشند و از سوی دیگر در فرهنگ ایران ، با دو تصویر متضاد از خدا و
انسان و زندگی و گیتی ، و« طبعا با دو مفهوم متضاد ازعمل و کار » روبروهستیم .
در این ادیان ، الاه ، گوهر بریده از گیتی و مخلوقاتش دارد ، و بهشت و جشنگاه ،
یعنی سعادت را او خلق میکند . طبعا ، بهشت و سعادت و جشن ، محصول کار انسان
نیست ، بلکه خلق آن بطور انحصاری در دست این الاهانست . الاه ، بهشت و سعادت و
خوشی را خلق میکند ، و انسان میتواند از این جشن و سعادت و خوشی ، بهره و لذت
ببرد ، تا فرمانبر اوست . انسان با نا فرمانی از الاه ، از سعادت و خوشی ، طرد
میگردد ، هر چند هم توبه انسان از این الاه ، پذیرفته شود . « کار» ، کیفر و
عقوبت این نا فرمانیست . در واقع ، کار ، گوهر جهنمی دارد . در مسیحیت و یهودیت
و اسلام ، ا سعادت انسان و اجتماع، در مالکیت الاه است . در حالیکه ، در همان
آغاز شاهنامه بخوبی میتوان دید که تغییر دادن به گیتی در راستای بهشت سازی ،
کار خرد خود انسانست . در شاهنامه ، پس از پیدایش آب و زمین و گیاه و جانور ،
انسان ، پیدایش مییابد . آنگاه ،
چو زین بگذری ، مردم آمد پدید شد این بندها را سراسر کلید
کدام بندها را ؟ آنچه در گیتی هست ، همه بسته است ، همه پوشیده است ، یا به
عبارت دیگر همه در تخم هستند ، همه آبستن هستند ، ولی هنوز نروئیده و نزائیده
اند . انسان با چنین گیتی ای روبروست . خدا که ماما ، یعنی دایه و قابله است ،
خودش را پخش کرده است ، واز این پخش شدگی خدا ،انسانها به وجود آمده اند ، که
همان ویژگی « دایگی یا مامائی » را دارند . همه انسانها ، خرد ماما ، خرد دایه
را دارند . همه خردها ، قابله اند، تا زهدان بسته چیزها را بگشایند . کار
انسانها آنست که با خردکاربند ، یعنی خرد کارآزما و تجربی خود ، این بندها را
بگشایند . کار انسانها آنست که این بسته ها و رازها و طلسم ها را با کلید خرد ،
باز کنند . این تخمها و بذرها را بکارند و برویانند . تجربه ها را در زهدان خرد
خود با شکیبائی بپرورند و آنرا در همپرسی( دیالوگ ) ، از هم بزایانند . تا با
خرد مامای خود ، بهشت را از زهدان گیتی بزایانند . گیتی، به بهشت آبستن است .
تخم بهشت در گیتی کاشته شده است . فقط باید هنر رویانیدن بهشت ، هنر زایانیدن
بهشت را از زمین ، بکار بست . اینست که خرد انسان ، کلید سراسر بندهاست . در
حالیکه در تورات ، آدم حق ندارد از درخت معرفت خوب و بد بخورد . خوردن از درخت
معرفت ، برای انسان ، تحریم شده است . و شیطان ( مار ) اورا بدان گمراه میکند ،
و این نا فرمانیست . به معرفت رسیدن ، به خودی خودش ، یک گناه است . برای این
نا فرمانی ، از سعادت رانده میشود . با این بینشی هم که او با نا فرمانی ،
دزدیده است ، نمیتواند به سعادت برسد . ودر قرآن ، انسان ، ظلوم و جهول است .و
این الاه است که باید از راه واسطه ( از راه غیر مستقیم ، چون الاه و انسان
همگوهر نیستند ) راه و رسم زندگی را بدو بیاموزاند . به عبارت دیگر ، خرد خود
انسان ، راهگشا نیست . این اندیشه که در آغاز شاهنامه آمده است ، به بخشی از
وندیداد برمیگردد . این بخش از وندیداد ، از سرودهای پیش از زرتشت است ، و از
موبدان ، برای انطباق دادن با الهیاتشان ، فوق العاده دست کاری و تحریف شده است
. موبدان زرتشتی ، وارونه خود زرتشت ، برضد « همپرسی مستقیم خدا با انسان »
بوده اند . در همپرسی مستقیم انسان و خدا ، نیاز به آموزگار ، به مفهوم موبدان
زرتشتی نیست . وقتی خدا با خردو خواست و مهرش ، در همه پخش میشود، و خدا ، فقط
افشانددهِ تخم و بذر خرد و خواست و مهر است ، پس همه مردمان ، آبستن به خدایند
، آبستن به خرد و مهر و خواست خدائی هستند . مسئله آموزگاری ، به عنوان « دهنده
معلومات » نیست . بلکه آموزگار، فقط نقش دایه را بازی میکند . با کلید خرد ،
زهدان های بسته را که حامله به خدا یند ، میگشاید . به همین علت ، مردمان ،
سروش را ، « راهگشا » میخواندند ، چون سروش خدائی بوده است که زایاننده اندیشه
بوده است . از این رو ، در نخستین داستان شاهنامه که داستان کیومرث است ، نخسین
راز را سروش برای سیامک میگشاید ، یا نخستین فرمان را برای کیومرث میآود . در
فرهنگ ایران ، خرد ، گوهر « کلیدی » دارد . شیوه وهنر گشودن رازهاست . شیوه
مامائی بینش است . خرد ، برای غلبه کردن بر گیتی و قدرت یافتن بر طبیعت و
انسانها و جانوران نیست . خرد برای آن نیست که کسی با آن بر اجتماع ، قدرت
بورزد . از این رو ، در داستانهائی که به تولد زرتشت نسبت داده میشود ، بهمن و
سروش ،باهم بیاری کودک نوزاد میشتابند . چون سروش و بهمن ، خدایان زایاننده
بینش از انسان هستند . پیدایش این دو ، ویژه زرتشت بطور استثنائی نبوده است .
سروش و بهمن، نیروی زایاننده بینش فطری از هر انسانی هستند، و در درون هر
انسانی هستند . اینست که در بخش نامبرده شده از وندیداد ، تصویر جمشیدی را که
بُن همه انسانهاست و در همپرسی مستقیم با خداست ، رد میکنند ، چون جمشید ، تن
به آن نمیدهد که پیامبری از اهورا مزدا را بپذیرد . پس از آنکه جمشید تن به این
کار نداد، آنگاه پیامبری را به زرتشت میدهد . جمشیدی که همپرس خداست ، و از بُن
خدا روئیده است ، طبعا نمیتوند ، چنین فاصله ای را بپذیرد . جمشید در واقع ،
اهورا مزدا را به معلمی نمی پذیرد . پس از آنکه پیامبری را رد کرد ، اهورا مزدا
، نقش نگاهداری گیتی، یعنی حکومت جهان را به او میدهد . این درحقیقت ، همان جدا
کردن شاه از موبد ، یا قدرت دینی از قدرت حکومتیست . ولی در اینجا ، حکومت از
سرچشمه قدرت بودن ، انداخته میشود ، چون این اهورا مزداست که شیوه خشت سازی را
به جمشید یاد میدهد . خشت ، در فرهنگ ایران ، تخم مدنیت و حکومتگریست .آنکه
سازنده و شکل دهنده به خشت است ، بنا و گلکار و معمار اجتماعست . ولی دراین
داستان ، اهورامزدا ، آموزگار جمشید در خشت سازی ساخته میشود ، و طبعا اصل
حکومتگری میگردد . وبدینسان همه کارهای سیاسی بایاد با آموزش موبدان انجام داده
شود . به عبارت دیگر ، این موبدان و آخوندها هستند که باید درس حکومترانی به
قدرتمندان در گیتی بدهند . این تئوری موبدان زرتشتی از حکومت است، که بدینسان
دین و شهریاری را با هم، به سود برتری دین و موبد بر قدرت گیتائی ، میآمیزند .
این اندیشه ، به کلی برضد اندیشه ، خرد کاربند جمشیدی در شاهنامه است . خرد کار
بند جمشیدی ، مفهوم خدا را بنام آموزگار، نمی پذیرد . و درست چنین آموزگاری را
، اهریمن میخواند . خدای جمشید که آمیخته با اوست ، خدای همپرس با انسانست .
اینکه باربد ، لحن دوم را « آئین جمشید » خوانده است ، چون این روز ، روز بهمن
است و بهمن ، اصل ناپیدای وجود هر انسانیست . بهمن ، که خردسامانده یا «ارکه»
هست ، در هر انسانی هست . خرد کاربند جمشیدی ، چون استوار بر پژوهش و آزمایش و
گزینش هست ، به خودی خودش ، میتواند، خرداد و امرداد ( یعنی خوشزیستی و دیر
زیستی ) را در همین گیتی ، واقعیت ببخشد ، وخود خرد انسان ، سرچشمه بینش خودش
هست ، و به همه بینشها از راه جستجو و آزمایش و سنجش و نوآوری میرسد . به همین
علت ، خود خرد انسان ، میتواند همه آرزوهای خود را در زندگی در گیتی برآورد، و
گیتی را بهشت و جشنگاه سازد . اینست که موبدان با دستکاری در این داستان ،
اصالت را از انسان و خرد انسانی در ساماندهی گیتی گرفته اند . این بخش از
وندیداد ، نیاز به بررسی گسترده ای دارد ، چون اندیشه بنیادی فرهنگ ایران را،
در باره بینش + و جهان آرائی + و اصالت انسان در برداشته است ، و با این تحریف
، موبدان زرتشتی ، پیشینه فرهنگ آزاد سیاسی ِ ایران را از بین برده اند . ولی
با همه این دستکاریها ، دیده میشود که انسان، در همپرسی یا دیالوگ با خدا ،
نخست خشت میسازد ، یا به عبارت دیگر با کارش و خرد کاربندش ، شهر و مدنیت و
حکومت را میسازد . در واقع این فروزه را ، ویژگی طبیعی انسان میداند . به همین
علت ، خشتره ، اصل حکومت است . چنانکه در برهان قاطع دیده میشود ، خشت به مایعی
گفته میشود که همه بخشهارا به هم میچسباند . این « اصلی که همه افراد واقوام و
اقشار و طبقات و پیشه ها را به هم پیوند میدهد » ، اصل بنیادی شهر و مدنیت و
حکومت است . انسان ، با ساختن خشت، با کار پا و دست خودش ، نخستین تغییر را به
مواد گیتی میدهد و با ان شکل دهی به خاک و آب ، میتواند شهر بسازد ، و حکومت
بسازد ، چون شهر= خشتره ، هم معنای جامعه و هم معنای حکومت را دارد . در اصطلاح
« خشتره »، جامعه با حکومت ، اینهمانی دارد . اصل جهان آرائی ( آرایش گیتی )،
جُستن و یافتن و بسیج ساختن نیروهای پیوند دهنده، میان مردمان، با خردکاربند
است . حکومت ، استوار بر قدرت رانی و تمرکز و انحصار قدرت در یک سازمان نیست ،
بلکه جستجوو بسیج سازی نیروهای پیوند دهی در اجتماعست . باید در پیش چشم داشت
که بهمن که اصل حکومترانی یا ارکه هست ، اصل ضد خشم یعنی ضد تجاوز و زور و
پرخاش و تهدید نیز هست . آنچه را در غرب ، انارشی = انارکی = ان + ارکه مینامند
، در فرهنگ ایران ، همان « ارکه » هست . به عبارت دیگر ، حکومتی ، حکومت است که
درآن زور و تهدید و فشار و تجاوز نباشد . این آرمان بنیادی فرهنگ سیاسی ایران
بوده است . چنین حکومتیست که اینهمانی با جامعه دارد، و یا به عبارت دیگر ،
شهر= خشتره است . در همین بخش وندیداد است که دیده میشود که جمشید با نواختن نی
، آرمیتی را که همان « جما » است ، میانگیزد، تا خود ( زمین ) را بگسترد ، تا
همه مردمان بتوانند ، بنا به خواست خود و به کام خود آزادانه خانه و شهر بسازند
. به عبارت دیگر ، مدنیت و نظم سیاسی بر پایه آزادی انسانها گذارده میشود ، چون
خانه سازی به کام و خواست خود ، این معنا را میدهد . بالاخره با آمدن سرمای سخت
، جمشید ، وَر یا شهر جمشید را میسازد ، و همه را با نوای نی، به شهر خود
میبرد، تا فارغ ازگزند ز ندگی کنند . پیش از آنکه مفهوم « اهریمن » به معنای
اصل آزار ( زدارکامه ) در الهیات زرتشتی پدیدآید ، سرما ، اصل آزار شمرده میشده
است . اینست که سپس هم که اصل آزار ، هویت شخص یافت و تصویر اهریمن زدار کامه
به وجود آمد ، اهریمن نیز، سرد بود . وارونه ادیان سامی که شیطان ، گوهر آتشین
دارد . مقصود از آوردن این خلاصه ، آنست که نشان داده شود که جمشید یا بُن همه
انسانها ، از همان آغاز ، در جهانی قراردارد که همه آبستن هستند ( همه تخم و
بذرند ) . همه دارای خدای نهفته در گوهرشان هستند ، همه در بندند و بسته اند ،
و انسان با خرد کاربندش ، باید نقش دایه یا ماما در گیتی بازی کند . انسان باید
نقش گلکار و بنا و معمار را بازی کند . گوهر او ، سازندگی گیتی ، آباد کردن
گیتی با خرد است . بهشت را میتوان از زهدان زمین ، زایانید . همانسان که جمشید
با نواختن نی ، زمین را از آرمیتی ( که نماد زهدان بطور کلی است ) میزایاند .
بهشت و سعادت و خوشی ، فراسوی این گیتی نیست ، بلکه نهفته در زهدان گیتی است که
باید آنرا رویانید و زایانید . سعادت ، کاشتنی و درویدنی از همین گیتیست . کار
و عمل ، همین کوشش برای رویانیدن و پروراندن و زایانیدن سعادت از زمین است .
بهمن در انسان ، خرد کاربند یا گیتی خرد میشود . خردی که هدفش ، آفریدن جشن و
بهشت در گیتی است . خردی که میخواهد با عمل و کار خود ، گیتی را برای پرورش
زندگی تغییر بدهد . خرد کاربند ، خردیست که در جستن و آزمودن ، میاندیشد . اصلا
معنای « منیدن » اینگونه اندیشیدنست . خرد تجربی ، سه مرحله یا سه بخش به هم
پیوسته و جداناپذیر از هم دارد . بخش یکم ، نیت و هدف و آرزوست . بخش دوم ،
اجراء آن نیت یا خواست و آرزو است و بخش سوم ، نتیجه ایست که از این اجراء
پدیدار میشود . اگر چنانچه این نتیجه ، همخوان با نیت و هدف و آرزو نباشد ، یا
روش اجراء ( کار گذاری )، غلط است ، یا خودِ نیت و هدف و برنامه و فرمان یا
آرزو ، غلط است . خرد کاربند و کار آزما ، روی همه بخشهای سه گانه ، تجربه
میکند . همه دنیا ، همه اجتماع ، همه سیاست و حکومت ، همه اقتصاد ، تابع « خرد
تجربی انسان یا « خرد کاربند » است . هم شکل جامعه ، هم سازمانهای اجتماعی ، از
حکومت گرفته تا حزب و سازمانهای اقتصادی ،هم قانون ، همه تابع خرد کاربند انسان
هستند . خوب دیده میشود که گوهر کار و عملی که زاده از خرد کاربند انسان است ،
گوهر انقلابی دارد . خرد جمشیدی انسان که میگوید :
« چنان گشت گیتی که من خواستم » و « ندید از هنر بر خرد بسته چیز » -
هیچ چیزی را در برابر خرد کاربند ، بسته و معضل نمیداند که با هنر میتواند
بگشاید، و گیتی را چنان میگرداند که میخواهد ، و اوست که همیشه نو میخواهد ،
همیشه میآزماید ، همیشه تغییر میدهد . پس گوهر خرد کاربند یا گیتی خرد ،
انقلابیست . ارسوئی دیگر، دیده میشود که آرمان خرد کاربند ، نهادن یک« هدف
تجربی» است ، نه یک « غایت کمالی » . خرد کاربند ، تاءسیس یک سازمان حکومتی یا
یک نظام اقتصادی یا یک قانون را ، یک هدف تجربی گذزا ( موقت ) میداند ، نه یک
غایت تغییر ناپذیر کمالی . برای خرد کاربند ، هیچ نظامی ، آخرین نظام نیست .
خرد کاربند ، هیچ حکومت یا نظام سیاسی یا هیچ نظام اقتصادی یا هیچ قانونی را
پیکر یابی نهائی « یک غایت کمالی ماوراء الطبیعی » نمیداند، بلکه هرگونه نظام
حکومتی ، یا هر گونه نظام اقتصادی را، یک هدف تجربی خرد کاربند میداند . یعنی
وقتی به آن هدف هم رسید ، حق و نیروی تغییر دادن هدف خود را هم دارد . یک نظام
الهی ، مثل خلافت و امامت و ولایت فقیه ... ، تجسم « غایت تغییر نا پذیر کمالی
» ، بیان یک غایت متافیزیکی است . طبعا تغییر ناپذیر است . در این فضا ، کسی حق
ندارد در نظام حکومتی بیندیشد . چون اندیشیدن سیاسی ( جهان آرائی ) هنگامی
اندیشیدن واقعیست که در امکانات تغییر آن نظام یا آن سیاست ، بتواند بیندیشد .
اندیشیدن ، برای تغییر دادن نظام و قانون است . هر قانونی ، گوهر تجربی دارد .
و اینگونه اندیشیدن در سیاست ، جائی در چهار چوبه دین اسلام ندارد . اینکه
جمشید ، خرد بهمنی دارد ، و دینش ( یعنی معرفتش ) همین آئین بهمن است ، به این
معناست که خرد تجربی و یا خرد کار آزما ، بنیاد اجتماعست ، چون جمشید در هر
انسانی هست . خرد تجربی ، خرد یست پویا ، چون از پا میتراود ، خردیست که
دستکاری میکند ، چون همان اندازه از دست میتراود و خردیست که مهر میورزد ، چون
از دل میتراود . نام دیگر دل ، ریممن است که به معنای « تخم ریم » باشد و ریم
در اصل همان خرّم یا فرّخ است . خردیست که از شکم میتراود ، از این رو به خوشی
شکم میاندیشد . پس گوهر خرد ، جنباندن و گرداندن ( تغییر دادن ) است . هر
انسانی میخواهد که جایش در اجتماع تغییر کند ، پیشرفت کند . هیچ چیزی نباید
اورا از پیشرفت در مقامات باز دارد . هرکسی به اندازه کارآئی و کارآزمائی و خرد
کار آزمایش ، حق دارد به مقامات گوناگون برسد . همه مقامات سیاسی و حکومتی برای
همه بازند . همه مقامات سیاسی و اجتماعی درشان را به روی همه میگشایند . هیچ
مقامی ، بسته به روی کسی نیست . البته این پویائی ، نا آرامی و نا استواری در
همه سازمانهای اجتماعی و سیاسی میآورد . مسئله بنیادی سیاست و اجتماع از آن پس
، اینست که چگونه پویائی و جنبائی را ، با آرامش میتوان به هم پیوند داد .
حکومت ، نباید از انقلاب، جلو گیری کند ، بلکه باید به انقلاب ، نظم و سامان
بدهد . انقلاب باید شکل مرتب و نسبتا آرام بگیرد . ربودن و چپاول کردن حکومت با
زور و خونریزی و پرخاش و خشونت ، حذف میگردد . قدرت از این پس ربودنی نیست ،
بلکه کسب کردنیست . قدرت از این پس ، با کار و با عملی که از همه شناخته بشود ،
بدست آوردنیست . قدرت باید همیشه از نو، با کار و عمل ، بدست آورده شود . قدرت
را هیچکس تصرف نمیکند که خودش و خانواده اش ، مالک و وارث ابدی آن باشد . بلکه
قدرت از اجتماع، موقتا برای مدتی معین شده، بدست کسی سپرده و سپس از او پس
گرفته میشود . خرد مردمانست که چنین کسانی را بر میگزینند . از این رو ، نبود
آزادی خرد در اندیشیدن ، خط بطلان بر اعتبار چنین فرد یا رژیمی میکشد . قانون
اساسی ، به غایت نگهبانی یک نظم یا رژیم برای همیشه نیست ، بلکه به غایت « بهتر
سازی خود نظام ، برای بهتر سازی زندگی مردمان در گیتی » است . انقلاب ، چیزی جز
تغییر دادن و تغییر یافتن خود ملت از خود ملت نیست . انقلابی که از خود ملت
میجوشد ، در حکومت ، روند منظم خرد مندانه پیدا میکند . هر قانونی ، تجسم
انقلاب ملت در شکل خرد ورزی خود ملت است . این اندیشه ها در مفهوم « فرّ کیانی
» یا « فرّ جمشیدی » در فرهنگ ایران ، استوار شده بود که متاء سفانه موبدان
آنرا تحریف و مسخ ساخته اند . فرّ کیانی ، بیان برگزیده شدن انسان ، در اجتماع
، طبق کارهای سودمند ، یعنی جان پروریست که برای همه مردمان میکند . موبدان
زرتشتی ، مفاهیم جعلی « فرّایزدی + فرّ شاهی + فرّ موبدی » را جانشین این مفهوم
« فرّ کیانی یا فرّ جمشیدی » ساختند . این مفهوم فرّکیانی ، که اساس فرهنگ
سیاسی ایرانست ، برغم همه دستکاریها ، هنوز نیز از لابلای همه آن تحریفات ،
میدرخشد ، که در فرصتی دیگر ، به بررسی آن پرداخته خواهد شد |