پيک شعر و ادبيات
جای پای عشق ..
زير نظر پيرايه يغمايی pirayeh_163@yahoo.com
خيز تا سفر کنيم !
چون نسيم سبز ،
از ميان کوه ها و دشت ها ،
گذر کنيم .
تا هميشه های عشق ...
تا بماند از عبور ما به يادگار ،
جای پای عشق ....
با درودی ديگر به خوانندگان گرامی ِ پيک خبری شعر و ادب ؛ جای پای عشق .
فاصله ها بسيار است و بسيار نيست !
نامه ها ، شعرها ، مهربانی ها و تشويق های شما به ما رسيد و همان هاست که ما را دلگرم و اميدوار می کند .
باز هم چشم به راه پيام های شما و آثار شما هستيم ، آثاری که بيانگر احساس امروز شما باشد .
شعر امروز کردستان
کيوان روشنی (کرمانشاه)
.................
به تازيانه ی رعد آسمان ترک خورده
زمين دو نيمه شده ، از ميان ترک خورده
چقدر فاصله افتاده بين آدم ها
تمام پنجره های جهان ترک خورده
شب تلاقی جام است و جشن خون آشام
که گور ِ گمشده ی مردگان ترک خورده
شديم نيمه ای انسان و نيمه ای افعی
دو چشم کاسه ی خون و زبان ترک خورده
دو تند باد به پايان تان زمان باقی است
بتان مکر ؛ که تنديس تان ترک خورده !
قدم به شانه ی انسان نهاده ايد ، اما
زمان گذشته و اين نردبان ترک خورده
حسين شکر بيگي (ايلام)
............
خاک ريشه در درختان دارد
اگر
ميوه هايشان
طعم تلخ خاک می دهد
و سقف آسمان
پايين
آمده
اگر پرندگان
بالشان
به تهمت خاک آلوده است
بايد فکری کرد
بايد فکری کرد
وگرنه آسمان خوراک خاک خواهد شد
از مقالات شمس تبريزی :
مبالغه می کنند که:
فلان کس همه لطف است ، لطف محض است.
پنداريدکه کمال در آن است؛ نيست
آن که همه لطف باشد ، ناقص است ؛
هم لطف بايد و
هم قهر .
سه ترانه ی کوچک از سيمين دخت داوودی
1
کبود غربت خويش را
می پيمودم
و امتداد نگاهم
خاطره ی بيد مجنونی را
که به پيشواز رفته بود ،
بدرقه می کرد ...
2
وقتی که سجودم
آخر شد ،
لبانم ؛
غروب خسته ی خورشيد را
آه کشيد
و گلويم از حسرت گرما
يخ بست ...
3
با ديدنت
از بی کسی ام رنجيدم
با تو
تقدير شدم ...
و تو را ،
با تنهايی خود
تاخت زدم ...
هجو ، هزل ، مطايبه ، طنز
و تفاوت ميان آنها
هجو ؛ اصلا ًدر لغت يعنی سر زنش، نکوهش ودشنام و آن نوشته يا شعری است که در آن شاعر يا نويسنده ، زشتی ها و ضعف های اخلاقی شخص د يگری را که مورد نفرت اوست، توصيف می کند و به مسخره می گيرد.
هجو و هجويه پردازی ظاهرا ً از ادب عرب به شعر فارسی راه يافته است.( از دورانی که قبايل عرب ضمن ذکر افتخارات خود که اصطلاحا ً مفاخره ناميده می شد - برای منکوب کردن قبيله ی دشمن - به بر شمردن عيب های آنان نيز می پرداختند).
هجويه ها اغلب بيانگر کينه ورزی ها ی شاعرانه هستند؛ مثلا ً بسياری از شاعران به سبب اينکه مورد بی مهری اميری يا پادشاهی قرار می گرفتند، يا رنجشی از کسی پيدا می کردند دست به هجويه پردازی در مورد اومی زد ند.
گاه نيز علت سرودن هجويه رنجشی بود که شاعری از مردم شهری پيدا می کرد و آن وقت موجب شورش مردم بر ضد او ، آزار او و حتا گاهی به کشتن او می انجاميد ، مثل هجويه ای که فتوحی مروزی (قرن6) در مورد شهر بلخ سرود و باعث شورش بلخيان بر ضد او شد .
بررسی ادب فارسی نشان می دهد که هجويه های آغازين شعر فارسی لحنی ملايم تر و متين تر دارد ؛ مثل هجو فردوسی در مورد سلطان محمود غزنوی که در آن از کلمات زننده خبری نيست ، اما به تد ريج هجويه پردازی گستاخ تر می شود و به موازات آن بی تأثير تر.
بايد اشاره کرد که نوشتن هجويه در انگلستان ، بويژه در قرن هفدهم و هجدهم بسيار رايج بود اما با تصويب قوانين منع توهين به اشخاص ، منسوخ گرديد و امروزه کمتر متداول است .
گاه شاعرانی که با هم دشمن اند به پاسخ هجو يکد يگر می پردازند که به آن مهاجات می گويند .
از شاعران هجو پرداز زبان فارسی میتوان اجمالا ً به اين چند تن اشاره داشت : انوری، خاقانی، وطواط ، يغما ،ايرج ميرزا .
هزل : هزل در لغت به معنی مزاح (شوخی کردن) و بيهوده گفتن است ، اما د ر اصطلاح ادب عبارت از شعر يا داستان کوتاه و بی هدفی است که برای تفريح گفته می شود ، تا افراد معدودی از آن لذت ببرند . غرض ازپرداختن هزل که گاهی هم از مرز اخلاق و ادب خارج می شود تنها تفريحی بی مايه و گذراست (هزل همانند داستان های بی سر و تهی است که امروزه به نام جوک ميان مردم متداول است) .
کاشفی سبزواری در کتاب بدايع الافکار هزل را الفاظی دانسته که از نظر عقل درست نباشد .
هزل از ظرافت طنز و قدرت تأثير هجو خالی است و هدف مشخص ندارد و البته گسترد گی آن هم چندان وسيع نيست . سرودن هزل از قرن نهم ( دوره ی انحطاط شعر فارسی) به بعد مورد توجه بيشتری قرار گرفت .
از شاعران هزل پرداز می توان به انوری اشاره داشت .(البته بايد اشاره داشت که بسياری از شاعران بزرگ ما از جمله مولانا جلال الدين و سنايی که هزل پرداز هم نيستند ، گاهی مواقع در شعر جدی خود از بکار گرفتن واژگان هزل آميز و رکيک پرهيز نکرده اند) .
مطايبه ؛ بنا به گفته ی کاشفی سبزواری اگر شاعر هزل پرداز در آوردن سخنان خود اعتدال را رعايت کند ، سخن او را مطايبه می گويند . از شعرای مطايبه پرداز می توان ابو اسحاق اطعمه را نام برد که اشعارش در تعريف انواع و اقسام خوراکی هاست .
طنز: طنز اصلا ًواژه ای عربی و به معنای کرشمه کردن است و واژه ی طناز هم که از همين کلمه می آيد به معنای دلربا و کرشمه کار است .
اما اين واژه در اصطلاح ادبی يعنی ضعف ها و فساد های اخلاقی اجتماع را غير مستقيم و به زبان رمز و کرشمه های گفتاری بيان کردن .
طنز بر اساس کمی ها و کاستی های جامعه ساخته و پرداخته می شود و هدف آن نه بد نام کردن کسی است و نه دشنام دادن به کسی و نه خنده ها و تفريح های گذرا و بی مايه .
طنز دارای هدف است ، نشانه گيری می کند . چنانکه شاعر و يا نويسنده ی طنز پرداز با نگاه موشکافانه و با کنجکاوی به جامعه ، به آداب و رسوم موجود در جامعه ، به فساد و نابکاری و نابسامانی جامعه، به اختلاف طبقاتی جامعه ، به گروه مفتخور و کلّاش جامعه ، به گروه کارگر و زحمتکش جامعه ،نگاه می کند و اين نا برابری ها و نا بهنجاری ها را محکوم می نمايد و با زبان طنز در اصلاح آن ها می کوشد . از اين روست که طنز پرداز را همانند روان پزشک جامعه دانسته اند که وظيفه اش از بين بردن بيماری های دو رويی ، غرور ، حرص و آز و ... و ... در اجتماع است
جان درايدن منتقد و شاعر انگليسی ، هدف طنز را اصلاح جامعه می داند .
جوناتان سويفت نويسنده ی طنز پرداز انگليسی بر اين باور است که طنز آيينه ای است که هر کس چهره ی خود را در آن می بيند .
طنز ، فرزند اعتراض است اما اعتراضی متعالی و شکل يافته و بيشتر شکل هنری به خود گرفته . از اين روست که آثار طنز آميز هنگامی به صحنه حضور می يابند که فشارهای اجتماعی و سياسی ، جامعه را به مرز خفقان کشانده باشد . و چنين است که از بررسی آثار طنز آميز هر دوره می توان به اوضاع اجتماعی آن دوره نقب زد .
تمسخری که در طنز وجود دارد ، صرفا ً برای خنداندن نيست بلکه دارای جان مايه ا ی فلسفی و از زمين تا آسمان با کمدی و هزل و چيز های د يگری از اين دست متفاوت است .
از طنز نويسان بزرگ جهان می توانيم ؛هوراس(رومی) ، مولير(فرانسوی)، سويفت، جورج اورول(انگليسی)مارک توين(آمريکايی) را نام ببريم .
از آنجا که شاعران و نويسند گان گذشته ی ايران نسبت به مسايل ا جتماعی کمتر دارای د يد گاه اجتماعی و انتقادی بوده اند ، ادبيات طنز آميز ، نسبت به انبوه آثار د يگر بسيار کم است . با اين همه می توان در ميان آنان از خيام – بخاطر نگاه تلخ و طنز آميزش به جهان آفرينش ، و از حافظ بخاطر ديد گاه طنز آميز و گزند ه اش به زاهدان و صوفيان ريا کار نام برد . و صد البته که بزرگ ترين طنز نويسان آن زمان عبيد زاکانی است .
در ميان نويسندگان و شاعران دوره های اخير هم می توان به ؛ يغما جندقی، علی اکبر دهخدا، سيد اشرف گيلانی(نسيم شمال) ، ايرج ميرزا ، ملک الشعرای بهار ، پروين اعتصامی ، محمد علی افراشته ، اخوان ثالث ، عمران صلاحی ، هادی خرسندی و از ميان نويسندگان به جمالزاده ( به ويژه در صحرای محشر)، فريدون تنکابنی و ايرج پزشکزاد " الف .پ. آشنا" ( به ويژه در دايی جان ناپليون و آسمون ريسمون) اشاره داشت .
با استفاده از واژه نامه ی هنر شاعری ( ميمنت مير صادقی – ذوالقدر)
Robert Frost
Dust Of Snow
The way a crow
Shook down on me
The dust of snow
From a hemlock tree
Has given my heart
A change of mood
And saved some part
Of a day I had rued.
رابرت فراست
خاکه های برف
بگونه ای که آن کلاغ
از فراز درخت شوکرانی
خاکه های برف را
بر سرم پاشيد
بر دلم
حالی ديگر گونه رفت
و رهانيد
باقی روزی را که به هدر داده بودم
حبيب يغمايی
گناه بزرگ
گنهی نيست زين بتر که کسی
به ستمکاره چاکری بکند
وان ستم پيشه را به قول و به فعل
در ستم پيشگی جری بکند
مردمی را ضعيف سازد ، تا
خودپرستی دلاوری بکند
ملّتی را فقير خواهد ، تا
تيره رايی توانگری بکند
خاک بادش به سر که با اين طبع
دعوی دانش و سری بکند

سفيران فرانسه :
هانس هولباين
هانس هولباين(Hans Holbein )نقاش آلمانی ۱۴۹۷- ۱۵۴۳ نخستين دوره ی فعاليتش را در شهر بال آغاز کرد ، اما بعد به انگلستان رفت و به مقام نقاش درباری رسيد .
شاهکار هولباين تصويری است به نام سفيران فرانسه ( تصوير بالا ) . در اين تابلو دو سفير فرانسوی به نام های دنتويل و دوسلو که از اومانيست های سر سخت بودند ، ديده می شوند . تصوير ظاهرا ً ساده به نظر می رسد اما در روايت پنهان خود حکم عرفانی رنسانس (به ياد مرگ باش ! ) سرمشق هنرمند بوده است .
دو نجيب زاده ی جوان در اتاقی شکوهمند ، در دو طرف يک ميز آراسته به يک روميزی گرانبها کنار ديواری ايستاده اند . لباس های گرانبها ، طرح دست باف پرده ی سبز زمردی پشت سرشان ، موزاييک کف اتاق که با پرسپکتيو ی بی نقص نقاشی شده و اشيای ديگر در اتاق همه از يک غنای دنيايی و يک اقتدار زمينی حکايت می کنند .
از کتاب ها ، ابزار نجوم و ابزار موسيقی پيداست که آنان به علوم و هنرهای دوران خويش آشنايند .نگاه پر نخوت و سردشان آشکارا نشان می دهد که سرمست از زندگی و قدرت اند ؛ اما واقعيتی ديگر با نشانه هايی پنهانی وجود دارد که کشف آن در نگاه اول دشوار می نمايد ؛ علامتی بر کلاه يکی از نجيب زادگان دوخته شده که اسکلت جمجمه ای است و جز با دقت بسيار شناخته نمی شود .
زمان نگار چوبين روی ميز ساعت و روز مرگ پدر نقاش را نشان می دهد .
سيمی از سيم های عود پاره شده است .
اما مهمترين اين نشانه ها شييی است شگفت انگيزکه به گونه ای مورّب کنار پای سفيران در فضا شناور است . حضور اين شيی ناشناخته در چارچوب اين پرده ی واقع گرا خود موردی است حيرت آور . شگفتی آنجا افزون می شود که اگر به فاصله ی يک متر و نيم ازسمت راست پرده بايستيم ، درمی يابيم که اين جسم اسکلت جمجمه ی انسانی است که بگونه ای از شکل افتاده ترسيم شده است که سفيران چشم به روی آن بسته اند .
به روی آن واقعيت پنهان در نظام هستی و در چارچوب پرده ی هولباين ...
سری به
ضرب المثل ها
بزنيم :
ضرب المثل ها (=زبانزدها ) هر کدام بر روايتی تاريخی ، اسطوره ای ، سياسی و ... تکيه دارند که
دانستن شان بی لطف نيست از جمله :
گذر پوست به دباغخانه می افتد ( = آخر گذر ِ پوست دباغخانه است )
رد پای اين ضزب المثل را می توان در منطق الطير عطار يافت ، به اين روايت :
آن دو روبَه ، چون به هم همبر شدند
پس به عشرت جفت يکديگر شدند
خسروی در دشت شد با يوز و باز
آن دو روبَه را ز هم افکند باز
ماده می پرسد ز نر کای رخنه جو
ما کجا با هم رسيم ، آخر بگو !
گفت : اگر ما را بوَد از عمر بهر
در دکان پوستين دوزان شهر !
حلال حلالش به آسمان رفت ...
اين ضرب المثل داستانی دارد از اين قرار :
می گويند پيرزنی پسری راهزن داشت و از مال حلال در خانه ی آنها خبری نبود . چون پيرزن در بستر مرگ افتاد ، با التماس و درخواست به پسر سوگند داد که در اين دم آخر برای او کفنی از مال حلال آماده کند . پسر به مادر قول داد و آنگاه به رسم راهزنی به بيابان رفت . ملايی ديد ، دستاری برسر بسته . به او حکم کرد که دستار از سر باز گيرد و به او سپارد . ملا ممانعت کرد . پس پسر دستار از سر او کشيد و گفت : اين را برمن حلال کن ! ملا چيزی نگفت . پسر چماقی برداشت و آنچنان بر سرش کوبيد که ملا طاقتش طاق شد و از بيم جان فرياد کرد که رضا دادم ، حلال باشد ، حلال ...
پسر دستار به بالين مادر آورد که اينک مال حلال آورده ام و چون مادر از ماجرا پرسيد گفت : مادر ، خاطر آسوده دار ، چندان با چماق به سرش کوفتم که حلال حلالش به آسمان رفت!